یک عوضی در زندگی من بود (قسمت اول)
به خواب هم نمیدیدم و فکر نمیکردم که روزی به این درد دچار بشم
گاهیکه که میخوام ازش حرف بزنم معذب میشم. از آدما از خدا حتی
میترسم مردم قضاوتم کنن و خدا بذاره به حساب ناشکری
و چیزایی که تو مغزمون کردن که ناشکری نکنید تا دنیا چیز بدتری پیش رو نیاره که قدر لحظه حالتون رو بدونید و از این حرفا
ولی من اعتقادی به این مساله ندارم. مگر اگر نتوتن مکنونات قلیبم رو به خدا بگم به کی بگم؟ کحا دردم رو فریاد بزنم؟ در خونه کی رو بزنم؟ من اگر روزی هزار بار نرم در خونه خدا و از رنج هام بگم پس چرا باید خدایی باشه و خدایی کنه؟ خدا اگر خداست نباید به حرف دل من گوش بده؟
در مورد حرف زدن با آدم ها قبول دارم... به قول شاعر جز زحمتم نیفزود...
شاید برخورد دیروز "مصی" مهر تاییدی بود بر این که نباید با آدم ها حرف زد... خدایا قوربونت برم توی چه بوته آزمایشی منو گذاشتی که نه میتونم حرف بزنم نه میتونم درددل کنم و فقط باید بپذیرم و قبول کنم و این درد رو هر روز با خودم حمل کنم
گاهی حتی با خودم میگم نکنه این که فکر میکنم خودشیفته بود هم فکر درستی نباشه. این تنها ریسمانی بود که بهش چنگ میزدم که به خودم کمک کنم که تموم شدنش رو بپذیرم...
نمیدونم ولی اخه دیگه جقدر باید علایم داشته باشه که ادم بتونه اسم طرف رو بذاره خودشیفته؟؟ تست روانشناسیش نشون داده بود که طرحواره استحقاق داره و این مهمترین علامت نارسسیست ها هست. همون ابتدای رابطه فهمیده بودم به هیچ وجه انتقاد پذیر نیس کلا نمیشد بهش گفت بالا چشمت ابروعه
کوچکترین اعتراضی که بهش میکردی چنان بهت برمیگردوند و بایکوتت میکرد که به غلط کردن می افتادی. حرف که میزدی اگر حرف اعتراضی بود در بهترین حالت یه چیز بی ربط میگفت. مثلا میگفت من دیگه از کسی توقع ندارم در حالی که اصلا ربطی به جمله قبلی من نداشت این حرف و من هاج و واج میموندم که خب یعنی چی؟! خیلی نسبت به انتقاد حساس بود کافی بود مثلا من یه فیلم از پنجره اتاقم بفرستم و همزمان هم یه آهنگ غمگین بکگراندش پلی بشه... همین رو میگرفت روی من که من مسیول ناراحتی و غم تو نیستم. یه بار شد لحظات شادیت رو با من شیر کنی؟ این در حالی بود که عامل اون غم خیلی وقتا خودش بود. یا حتی اصلا اون نبود و به اون ربطی نداشت و من صرفا یه ویدو براش فرستاده بودم همین و همین... ولی میگرفت به خودش... به خود احمقش
خدایا کاش فرصت داشتم کاش زودتر به خودم اومده بودم و اون موقع که توی اوج بودم با بی رحمی تمام خورد و لهش میکردم و بعدش مهاجرت میکردم. کاش از زمانی که ویزام اومد تا زمانی که پرواز داشتم مدام امتحانش میکردم و همین که رد میشد دکمه اش رو میزدم...افسوس و صد افسوس که نکردم چون همیشه میترسیدم از دستش بدم. میترسیدم نتونم کسی رو جایگزین کنم یا کسی رو پیدا کنم که دوستش داشته باشم یا از این که زیر پام خالی بشه میترسیدم یا عذاب وحدان میگرفتم یا میگفتم گناه داره انصاف نیس حالا که من یه موقغیتی برام پیش اومده بزنم در کونش و برم...
دروغ میگفت. همون روز اولی که دیدمش قدش رو به من دروغ گفته بود. بعدا فهمیدم حداقل 3 سانت بیشتر گفته. شاید یکی اینو بشنوه بگه حالا 3 سانت چیزی نیس واقعا ولی اگر ادم عاقلی بودم این حدس رو میزدم که کسی که چیز به این تابلویی رو میتونه دروغ بکه قطعا چیزای دیگه رو هم میتونه دروغ بگه...
سال ها باهاش در رابطه بودم و نمیدونستم اون کشور خارجی لعنتی که رفته درس بخونه و نصفه ول کرده کجا بوده؟ صرفا یه محدوده ایی ازش میگفت یا اسم 2 تا کشور رو قاطی میکرد و میگفت و من هیچ وقت دقیق نفهمیده بودم تا این که بعد 4 سال و اندی همونجا شد مقصد اول مهاجرتی خودم و وقتی بهش گفتم گفت وااای نه اونجا به درد نمیخوره و من هم اونجا بودم و فلان... که ما بالاخره فهمیدیم تن لشش کدوم قبرستون بوده ...
بسیار آدم بی محبت و بی چشم و رو و نمک نشناسی بود. مریض میشد براش سوپ درست میکردم با اسنپ میفرستادم یه تشکر خشک و خالی میکرد. پدرش که مریض شد و کمک خواست و به هر ضرب و زوری بود اون کمک رو در حدی که در توان بود بهش رسوندم و احمق یه کلمه تشکر نکرد. شاید هم کرد ولی یادمه انقدررررر مدل تشکر کردنش به زور و ضایع بود که حتی حانواده ام بهم گفتن که فلانی این همه زحمت کشیدی این انگار خیلی هم به چشمش نبود
عذرخواهی کردن که کلا بلد نبود. یادم نمیاد تمام این سال ها حتی یک بار عذرخواهی کرده باشه. اون روزی که اشتباه از خودش بود و مقصر بود پیام داد که من رو برگردونه و به جای این که بنویسه معذرت میخوام نوشته بود من اینطوری نمیتونم!!! خدای من چقدر کمبود عزت نفس داشتم که ازش نخواستم ازم عذرخواهی کنه و بهش برگشتم...
هر بار میرفتیم بیرون اگر میخواست با گوشیش کار کنه گوشی رو کج میگرفت دستش که منی که کنارشم نبینم. یا سر میز گوشی رو برعکس میذاشت. یه عالمه سیمکارت چسبونده بود پشت گوشیش... چقدر احمق بودم که این همه نشونه رو نمیدیدم...
خیلی طولانی شد بقیه اش رو توی یه پست جدا مینویسم...
پی نوشت: این درد به زودی و به بهترین شکب ممکن تمام خواهد شد.