ورتیگو؟!

با این که سرگیجه هام بهتر شده ولی کامل خوب نشدم.

هر موقع از نظر روحی حالم خیلی خرابه برمیگرده

یه جور حالت گیجی و تفاوت وزن دو سمت سرم و تکون خوردن خیلی خفیف صحنه ایی که جلوی چشممه

قاطی میشه با میگرن و درد گردن و یه چیز مسخره ایی میشه

اینجا هم دوا دکتر متخصص مثل ایران انقدر راحت در دسترس نیس

زنگ زدم دکتر دانشگاه که بهم گفته بود بیا گوشت رو ساکشن کن شاید به خاطر جرم زیادش هست که اینطوریه که اونم گفتن تا یک ماه دیگه نیس

شاید خیریتی درش بود

باید یه دکتر ایرانی پیدا کنم برم پیشش

خدایا تو رو خدا خودش خوب بشه من اینجا غریب و تنهام کسی رو ندارم :(

کسی منو میخونه؟؟

قبلنا انقد بساط وبلاگ نویسی داغ بود که تا یه پست میذاشتی حداقل 3 تا کامنت رو میگرفتی دست کم

الان کسی هست اینجا که منو بخونه؟؟

چرا

من دختر زیبایی بودم

میگم بودم نه این که الان خیلی بی اعتماد به نفس شده باشم نه

ولی خب میخوام در مورد

ذشته حرف بزنم برا همین میگم بودم

روزی که رفتم دیدمش صرفا برای دیدنش از یه مزون خیلی خفن که یادم نیس ولنجک بود یا یه جای خفن دیگه یه ست قشنگ سفارش داده بودم 700 هزارتومن! 700 تومن اون روز خیلی پول بود. یه وست و شلوار بود با یه بلوز استین دار زیرش. سورمه ایی و صورتی. تن یه بازیگر کرده بودن برا تبلیغش

خانم گلاب تشویقم کرده بود بخرمش. اون موقع هنوز "نامرد" رو از نزدیک ندیده بودم. فقط میدونستم کجا زندگی میکنن و یه سری فیلم و عکس ازش دیده بودم که بیشتر جنبه تبلیغاتی داشت. انقد تبلیغاتی بود که قبل دیدنش با خودم میگفتم این اصلا چرا اومده سراغ من؟؟ این باید با یه داف پلنگ بچرخه

ولی وقتی دیدمش از همون نگاه اول فهمیدم که اون حرکات نمایشی اون چیزی نیس که خود این آدم هست.

ماشین نداشت حتی

بگذریم

من دختر زیبایی بودم. یه بلاگ الان خوندم داشت از دیتش میگفت و یه جور قشنگی دختره رو توصیف کرده بودم. حس کردم احتمالا نامرد هم منو اینطوری توصیف کرده پیش دل خودش.

چی میشه که ادم از یکی اینطوری دست میشه؟ من که دختر خوبی هم بودم. خودش بهم گفته بود دختر خیلی خوبی هستی

چرا

اخه چرا

....

خواب

دیشب خوابش رو دیدم

خدایا باورم نمیشد هیچ وقت روزی برسه که از این چیزا بنویسم. وبلاگ یداشته باشم که به جای اینکه از استاد و کار و استرس های زندگی روزمره توش ناله کنم از شکست عشقی بگم و از از دست دادن و حسرت خوردن اونم برای کسی که اصلا توی دایره محاسباتی من نبود هیچ وقت از هیچ نظر و وقتی که خودش رو جا کرد وسط زندگیم هیچ وقت فکر نمیکردم از رفتنش اینطور ناراحت بشم و اینطور زانوی غم بغل کنم که بعد از 5 ماه از زمانی که گفت دیگه نمیخوام ادامه بدم حتی یک روز هم نباشه که بهش فکر نکنم. کسی که وقتی اومده بودم اینجا به این فکر میکردم که ایا میتونه به من بپیونده یا نه و وقتی منطقی به نظرم میرسید که اجتمالا نمیشه توی دلم احساس درد و رنج نمیکردم و خودخواه بودم و میگفتم من نمیخوام به تنهایی بار اوردنش به اینجا رو به دوش بکشم و باید تلاش کنه و من حتما که تا اخرین نفس کمکش میکنم ولی باید آبرومندانه بیاد و راضی کننده باشه و در حد من باشه و ال و بل

و الان بعد 4 سال کاملا نظرم عوض شده

که همین عوض شدن نظر رو نمیدونم چقدرش واقیه چقدرش فیکه چقدرش ناشی از بلوغ و بی ارزش شدن معیارهای بی ارزش و فهمیدن خواسته های درونیمه و چقدرش بازی های ذهنم و فعال شدن طرحواره ها و حس بی ارزشیم و تمایل برای تلاش برای بدست آوردن یه چیز سخت و بلا بلا بلا هست...

خوابش رو دیدم. خیلی قشنگ شده بود. همزمان خواب اقای مهربون رو دیدم. اونم قشنگ شده بود.

توی خوای یه چندتا چیز از "نامرد" بهم یاداوری شده بود که الان هر چقدر فکر میکنم یادم نمیاد ولی انگاری تو خواب با خودم میگفتم دیدی به این دلایل بود که نمیخواستیش و جالبه که توی خواب هم انگار بیشتر تمایلم به اقای مهربون بود و میترسیدم از حضور نامرد مطلع بشه و همش استرس داشتم

کاش زندگی باهام مهربون تر بود ولی بازم شکرش...

هنوز امید دارم که این مشکل رو برام حل میکنه. حتی اگر برنگرده دلم میخواد حکمتش برام معلوم بشه. یه جیز وافعی و متفاوت از علم و آگاهی الانم.

ولی اامید مطلق دارم به این که درست میشه

یعنی راهی جز درست شدن نداره

بالاخره به یک روشی درست میشه

انقدر در خونه اش رو میزنم انقدر التماسش رو میکنم انقدر ازش میخوام به طرق مختلف تا درستش کنه

مگه میشه که نشه

مثلا اسمش "خدا"ست.

امروز

دیشب و حتی امروز توی مسیر اومدن سر کار کمی سرگیجه داشتم

کلا سرم منگ میشه یه وقتایی

و به شدت اضطراب میگیرم در حدی که میشه تهش حالت تهوع

شایدم اثرات قهوه اس نمیدونم

البته نسبت به قبل شکر خدا بهترم

خدایا کامل خوبم کن . ممنونتم:)

دو روز وقت دارم که یه کورسی رو تموم کنم. امب تا هر وقت که شده باید بمونم تا یه بخش زیادیش رو تموم کنم. فردا رو هم وقت دارم تا شب. البته یه چندساعتی رو میخوام که اپدیتی جور کنم برا میتینگ فردا

اگر این دو روز تموم کردم که کرد. وگرنه دیگه نمیشه

امروز که بیدار شدم توی آیینه نگاه کردم و به خودم تو دلم گفتم تو هر طور که باشی دوست دارم. با دستاورد، بدون دستاورد، حتی اگر هزاران بار گند بزنی با همه اشتباهاتت همه اخلاق های خوب و بدت دوست دارم. همین حسی که به خودم دادم باعث شد امروز به دستام ضد آفتاب بزنم و توی راه با خدا با حس خوب حرف بزنم. اینطوری بودم که من و خدا شما همه

خوب بود

باید این احساس رو حفظ کنم

یه وقتایی تو ذهنم فلش بک میزنم به گذشته. به روزای خوبی که تهران داشتم. به اون دویدن ها به اون هیجان ها به اون شوق و ذوق ها. دلم میگیره با خودم میگم الان اینطور نیستم یا اینکه مجبورم دوباره از اول شروع کنم در حالی که خیلی سنم بیشتره. اون موقع توی رابطه ایی بودم که هیچ وقت به خاطرش غصه نخوردم. ولی الان با این که به اون رویا رسیدم اما اون خوشحالی ها رو ندارم. اون ادم ها رو ندارم کنارم

خب طبیعیه که غصه ام میگیره

واسه همین چیزاس که انقد دست به دعام

خدام که قوربونش برم نمیدونم نظرش چیه

ولی همش بهش میگم اگر به خاطر گندهایی که زدم ازم نعمتهاش رو گرفته منو ببخشه و بهم برگردونه

حتی یه جورایی بهش قول هم دادم که اون گند بزرگ رو با کمک خودش یه جوری جبران کنم

نمیدونم شاید چون "خداس" ازم قبول کنه. یعنی ندیده قبول کنه :)

راسی پرچم ها رو دیشب نصب کردم تو خونه ام

باشد که شفاعتم کنند ....

سه برابر باید کار کرد

یه حساب کتاب کردم دیدم به مدت 1 سال زمانم رو هدر دادم

تازه دوتا ماه رمضون و دوتا سفر ایران و زمانی که برای کار دوم گذاشتم و دستیار استاد بودن ها و زمانی که برای اون امتحانه صرف شد رو کسر کردم. وگرنه که میشد یک سال و هشت ماه!

6 ماه فقط وقت دارم برا جمع و جور کردن تز و کار و پیدا کردن و زبان خوندن

دیشب مهمون داشتم و از اینکه اونقدی که اون فعاله فعال نبودم از خودم ناراحت شدم

نمیتونم خودم رو مقصر بدونم. کسی دیگه رو هم همینطور

حتی اگر عوضی باشن و زندگیت رو به گند بکشن

نمیدونم شاید خوب زمانی به خودم اومدم

اگه قبل ترش بود شاید فایده نداشت

خدایا به امید خودت

خسته

راستش دیگه خیلی خستم

از دویدن دیگه خسته ام

حس میکنم 70 درصد جونم رو توی زندگیم کندم. حسیم شبیه کسیه که دوی ماراتون رو تا 30 درصد پایانی دویده و دیگه نمیکشه و به زور داره خودش رو میکشونه

خدایا خیلی خستم

باورم نمیشه که همین 5 سال پیش بود که استارت زدم برای مهاجرت. تازه قبلش کلی کار کرده بودم کلی دویده بودم ولی وقتی استارت کار جدید رو زدم پر از انگیزه و شوق بودم

چه بلایی اومد سر اون دختر که توی 5 سال اندازه 50 سال پیر شد

شکرت

خدایا

تو که عشقی

ولی من دلم خونه هنوز

ببخشید که اینو میگم. شاید پشت پرده داری بهم میخندی یا شایدم یه لبخند تاسف گونه بهم میزنی که این بنده رو من از دهن کفتار نجاتش دادم ولی حالیش نیس بالاخره یه روزی میفهمه

شایدم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میندازی میگی چقد خنگی تو. این همه بهت به وسیله های مختلف دارم نشون میدم ولی نشونه ها رو نمیگیری همون بهتر که بری به درک

نمیدونم

شایدم میگی این عذاب فلان کار و فلان کارت بود

واقعیتش آخری رو فکر نمیکنم. یعنی فکر نمیکنم دلت اومده باشه یا دلت بیاد. نمیدونم فکر نکنم یعنی جز اخرین احتمالاته

نمیدونم نه انگار نه . به دلم نیس که این باشه داستان

ولی خب تو که عشقی

دمت گرم که هستی

آخره آخره معرفتی ...

شکرت

پ ن: ولی همینطوری ولم نکن با این داستان. یا حکمتش رو بهم نشون بده همون چیزی که من پشت پرده نمیبینم. یا اون گناهه رو که به خاطرش نعمت رو ازم گرفتی رو ببخش و نعمته رو برگردون. به خودت قسم که برمیگردم که به قبلم.

باز هم تو دلم غمگینم

اون زمانی که بود قدرش رو ندونستم

درسته که برای ازدواج باهاش هیچ وقت مطمن نبودم ولی حداقلش اینه که هیچ وقت هم تو دلم نمیگفتم من اینو نمیخوام

نمیدونم یادم نمیاد

شاید یه وقتایی بیرون که میرفتیم تو ذوقم میخورد

اینطوری بودم که من از چیه این خوشم اومده

نه قد داره نه پول داره

خانواده اش هم که ازم پایین ترن به لحاظ فرهنگی و موقعیت اجتماعی... که البته برام مهم نبود

تحصیلاتش هم که مثل خودم بود. بالاتر نبود. چه مقطع تحصیلیش چه رشته اش

شغلش رو دوس نداشتم. کلا اون موقع ها خیلی دید خاصی به شغلش نداشتم یعنی خیلی بلد نبودم که یعنی چی. خودم که سر کار رفتم تازه فهمیدم چی به چیه. یه مقدار حساسیتم به شغلش کم شد. چون دیدم حالا خودمم شغل خاصی ندارم. دلم میخوا ساز خودم بالاتر میبود ولی نبود. بازم این خیلی برام دردناک نبود

ولی شده بود که باهاش برم بیرون و دلم نخوادش. و اینطوری باشم که خب دیگه یه زمانی گذشته و یه جورایی دیگه سرجاهازیمه

البته اوایلش بود

شاید فقط همون سال اول

ولی بازم اینطوری نبودم که وای من دلم میخواد کات کنم وای من اینو نمیخوام. حتی وقتی بعد 3 ماه اوردمش خونمون نشون بقیه دادمش

یه کم یه جوری بودم از این که چرا انقد امروز زشت شده ولی خب بازم به این هدف نبودم که تموم کنم باهاش. حتی تعجب خانواده هم باعث نشد دست بکشم

بقیه اش باشه برای بعد

اخرین

دیشب آخرین عکس دو نفره امون رو هم پاک کردم

قلبم زخمی نشد؟ شد

خونریزی نکرد؟ کرد

ولی رد شدم ازش...

نمیبخشمت اگر همه کارات فیلم و سواستفاده بود.