دیشب و حتی امروز توی مسیر اومدن سر کار کمی سرگیجه داشتم
کلا سرم منگ میشه یه وقتایی
و به شدت اضطراب میگیرم در حدی که میشه تهش حالت تهوع
شایدم اثرات قهوه اس نمیدونم
البته نسبت به قبل شکر خدا بهترم
خدایا کامل خوبم کن . ممنونتم:)
دو روز وقت دارم که یه کورسی رو تموم کنم. امب تا هر وقت که شده باید بمونم تا یه بخش زیادیش رو تموم کنم. فردا رو هم وقت دارم تا شب. البته یه چندساعتی رو میخوام که اپدیتی جور کنم برا میتینگ فردا
اگر این دو روز تموم کردم که کرد. وگرنه دیگه نمیشه
امروز که بیدار شدم توی آیینه نگاه کردم و به خودم تو دلم گفتم تو هر طور که باشی دوست دارم. با دستاورد، بدون دستاورد، حتی اگر هزاران بار گند بزنی با همه اشتباهاتت همه اخلاق های خوب و بدت دوست دارم. همین حسی که به خودم دادم باعث شد امروز به دستام ضد آفتاب بزنم و توی راه با خدا با حس خوب حرف بزنم. اینطوری بودم که من و خدا شما همه
خوب بود
باید این احساس رو حفظ کنم
یه وقتایی تو ذهنم فلش بک میزنم به گذشته. به روزای خوبی که تهران داشتم. به اون دویدن ها به اون هیجان ها به اون شوق و ذوق ها. دلم میگیره با خودم میگم الان اینطور نیستم یا اینکه مجبورم دوباره از اول شروع کنم در حالی که خیلی سنم بیشتره. اون موقع توی رابطه ایی بودم که هیچ وقت به خاطرش غصه نخوردم. ولی الان با این که به اون رویا رسیدم اما اون خوشحالی ها رو ندارم. اون ادم ها رو ندارم کنارم
خب طبیعیه که غصه ام میگیره
واسه همین چیزاس که انقد دست به دعام
خدام که قوربونش برم نمیدونم نظرش چیه
ولی همش بهش میگم اگر به خاطر گندهایی که زدم ازم نعمتهاش رو گرفته منو ببخشه و بهم برگردونه
حتی یه جورایی بهش قول هم دادم که اون گند بزرگ رو با کمک خودش یه جوری جبران کنم
نمیدونم شاید چون "خداس" ازم قبول کنه. یعنی ندیده قبول کنه :)
راسی پرچم ها رو دیشب نصب کردم تو خونه ام
باشد که شفاعتم کنند ....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 18:3 توسط خاتون
|