باز هم تو دلم غمگینم
اون زمانی که بود قدرش رو ندونستم
درسته که برای ازدواج باهاش هیچ وقت مطمن نبودم ولی حداقلش اینه که هیچ وقت هم تو دلم نمیگفتم من اینو نمیخوام
نمیدونم یادم نمیاد
شاید یه وقتایی بیرون که میرفتیم تو ذوقم میخورد
اینطوری بودم که من از چیه این خوشم اومده
نه قد داره نه پول داره
خانواده اش هم که ازم پایین ترن به لحاظ فرهنگی و موقعیت اجتماعی... که البته برام مهم نبود
تحصیلاتش هم که مثل خودم بود. بالاتر نبود. چه مقطع تحصیلیش چه رشته اش
شغلش رو دوس نداشتم. کلا اون موقع ها خیلی دید خاصی به شغلش نداشتم یعنی خیلی بلد نبودم که یعنی چی. خودم که سر کار رفتم تازه فهمیدم چی به چیه. یه مقدار حساسیتم به شغلش کم شد. چون دیدم حالا خودمم شغل خاصی ندارم. دلم میخوا ساز خودم بالاتر میبود ولی نبود. بازم این خیلی برام دردناک نبود
ولی شده بود که باهاش برم بیرون و دلم نخوادش. و اینطوری باشم که خب دیگه یه زمانی گذشته و یه جورایی دیگه سرجاهازیمه
البته اوایلش بود
شاید فقط همون سال اول
ولی بازم اینطوری نبودم که وای من دلم میخواد کات کنم وای من اینو نمیخوام. حتی وقتی بعد 3 ماه اوردمش خونمون نشون بقیه دادمش
یه کم یه جوری بودم از این که چرا انقد امروز زشت شده ولی خب بازم به این هدف نبودم که تموم کنم باهاش. حتی تعجب خانواده هم باعث نشد دست بکشم
بقیه اش باشه برای بعد