خداروشکر

الان از فیزیوتراپی زنگ زدن که یه کنسلی دارن و میتونم 3 روز زودتر برم برا اولین جلسه

خدایا شکرت خیلی خوشحال شدم

داشتم از شدت درد بیحال میشدم میخواستم حتی برم خونه

ولی انگار یه خون جدید تزریف کردن تو رگ هام

جون گرفتم...

خدا کنه خدا کنه خدا کنههههه که واقعا خوب و موثر باشه

بنویسید تا اتفاق بیفتد

به روزای اوجم برمیگردم

خیلی قوی تر خیلی خوشحال تر خیلی موثرتر خیلی مصمم تر خیلی مفیدتر

الان فقط یه دوران گذار هست

از حال بد به حال خوب

ولی تا ابد اینطوری نمیمونه

نه دردهای جسمیم

نه بیکاری و بی پولی

نه این احساس گناه و عذاب وجدان و غم و سوگ و خشم و ...

برمیگردم به خاتون قبل

خاتون خیلی بزرگتر خیلی کامل تر خیلی زیباتر خیلی انسان تر خیلی موفق تر خیلی شادتر خیلی سالم تر خیلی باانگیزه تر خیلی سرحال تر خیلی خوشبخت تر

تراپیست احمق یا منه احمق؟!

یه چیزی یادم افتادم گفتم ثبتش کنم

مشاور، روانشناس، تراپیست

نمیدونم هر چی که اسمش رو میذارن

فقط و فقط زمانی موثر هست که اولا با تحربه و کارکشته باشه و از روی علم حرف بزنه نه حرف های خاله خانباجی ها رو

دوم این که از کلاینت باهوش تر باشه

سوم اینکه خود ادم هم به این درک و منطق رسیده باشه که هر چی مشاور میگه لزوما درست نیس و باید از فیلتر خودش عبورش بده

مثلا من با همین آخری که دیگه البته ادامه ندادمش

ساعت ها جلسه داشتم. توی یکی از جلسه ها که رسما دیگه مشخص شده بود من از نطر ذهنی توی رابطه قبلی گیر کردم و خیلی مسایل الانم بابت اون مساله اس

یه روز برگشت بهم گفت که بپذیر که عاشقش بودی

و من هرچی تلاش میکردم بهش بفهمونم که بابا من پتانسیل این رو دارم که کسی رو که 2 تا پیام بهم داده و اصلا ندیدمش و یهو بلاکم کرده و رفته رو بشینم تا 6 ماه براش اشک بریزم و غصه بخورم ( مربوط به الان نیس مال خیلی جوون تری هامه این تجربه. مثلا شاید 24 سالم بود)

هر چی تلاش میکردم بهش بفهمونم که بابا اخرین باری که من این آدم رو دیدم وقتی از ماشین پیاده شدم که منو پیداکنه و بیاد سوار بشه از دور اینطوری بودم که چهره اش رو چقدر دوس ندارم و چقد زشت شده و انگار یه چیزی تو ذهنم کلیک خورد که ببین وقتی ایران بودی هم همین بود... وقتی ایران بودی هم هر چند باری که میدیدش حداقل یک بارش اینطوری بودی که یا با قدش یا حتی با فیسش مشکل داشتی

بعد دیدید مثلا میشه هر آدمی رو یه خورده به یه حیوونی از نظر ظاهری تشبیه کرد؟ مثلا یکی چشمای قشنگ و گربه ایی داره ادم فکر میکنه شکل گربه اس

یا یکی مثلا صورت کشیده ی خاصی داره انگار شبیه اسبه

توهین نباشه برا خودمم من از این فکرا میکردم حالا نگم چه حیوونی :))

مثلا مادربزرگ خدا بیامرزم یه کم شبیه لاکپشت بود از نظر من... روحش شاد باشه خیلی زن خوبی بود

خلاصه این ادم رو (نامرد) من یه وقتایی شبیه میمون میدیدمش

قشنگ شامپانزه

نه از این گوریل گنده ها نه

خود میمون

از بحث دور نشم

هر چی سعی میکردم بهش بگم بابا من بار اخری هم که دیدمش اولین چیزی که در نگاه اول به ذهنم رسید این بود که وای چقد زشت شده و شده شبیه اون روزایی که زشت میشد و دوسش نداشتم و پس به خاطر همین بود که دلم سفت نمیشد هیچ وقت که حتی خودم حرف جدی ازدواج رو بزنم ( البته این تنها دلیل نبود واقعا)

با همه این تفاسیر باز خانم روان نشناس میگفت نههههه داری انکار میکنی تا نپذیری که عاشقش بودی نمیتونی ازش عبور کنی

بعدنا من با پیزی به سام خودشیفتگی و اینا آشنا شدم و خیلی از علامش رو داشت

مثلا به شدن انتقاد ناپذیر بود. یه انتقاد کوچیک ازش میکردی انگار بهش توهین کردی. همش میگفت بقیه به من حسودی میکنن چشم ندارن منو ببینن. معمولا تصویر قربانی از خودش نشون میداد. مسیولیت ناپذیر بود به شدتتتتت. متاسفانه من اینا رو اون اوایل ندیدم. یعنی دیدم ولی نمیدونم چرا برام مهم نبود یا اصلا بلد نبودم چی به چیه

یادمه یه بار رفتیم پارک جمشیدیه خیلی تاریک بود همینطور تو این کوه ها برا خودش میرفت با فاصله 1-2 متری جلوتر من ( میگن حتی اینم علامت خودشیفتگیه!!) بعد عین خیالش نبود که بابا یه دختر داره پشت سرت میاد حواست بهش باشه این نخوره زمین یا هرچی. یا مثلا شبا تا نصف شب بیرون بودیم من با ماشین میرسوندمش خونه و برمیگشتم تنهاایی خونه ام و این یه پیام به من نمیداد که فلانی تو رسیدی یا ن. یا مثلا یکی دوتا کار بهش سپرده بودم. البته وظیفه اش نبود در واقع لطف میکرد که قبول کرد انجام بده. یکیش رو که اضصلا خودش پیشنهاد کرد انجام بده. بعد کاری که مثلا انجامش 2 ساعت زمان میبرد رو چقدر طول داده باشه خوبه؟؟؟؟ 1 ماه !

و خیلی علامت های دیگه. مثلا زود تند میشد. یا خیلی از خودش تعریف میکرد. دروغ زیاد میگفت. نمیدونم گفتم یا نه ولی حتی قبل اولین دیدار حضوریمون قدش رو به من دروغ گفته بود ( در حد 3 سانت البته)

کلا همیشه خودش رو محق میدونست. البته بعد ها فهمیدم که توی تستش دقیقا همین طرحواره استحقاقش به شدت بالا بود

خلاصه اینکه هر چی ما میخواستیم به این خانوم تراپیست! بفهمونیم که در ارتباطات خودشیفته یه چیزی وجود داره به اسم قربانی. و این قربانی تروماباند میشه. یعنی انقد این ادم خودشیفته به این بنده خدا به شکل قطره چکونی توجه و احترام و محبت و کلا تکماس برقرار میکنه که این قربانی بیچاره گیچ میشه

هر بار میخواد شک کنه به این ارتباط میگه پس اگر نمیخواس منو چرا فلان کار رو کرد چرا بهمان کار رو کرد ( یادم باشه در مورد این شک هام مفصل بنویسم)

و اینطوری میشه که طرف به خودش شک میکنه و همیشه خودش رو مقصر میدونه و همش میگه نکنه من کار اشتباهی کردم که اینطور شد

و اینا اسمش عشق نیس

و این خانوم نمیفهمید

و البته اثر جلساتش با من اصلا خوب نبود. به جای این که من اون رو قانع کنم اون این کار رو با من تا حدی کرد

و من بعد اون قضیه یه گوشه ذهنم همیشه خودم رو کسی میدونم و میبینم که یه شکست واقعی سنگین خورده یه کسی که به اولین عشق زندگیش نرسیده و این نرسیدن قراره تا اخر عمر رنجش بده

نمیدونم چرا یاد این موضوع افتادم

شاید به خاطر این که هنوز نمیدونم حرف من درست بود یا حرف خانوم به اصلاح روانشناس!

بهنرم

یکی تون نفسش حق بود

رفتم آب درمانی الان که برگشتم بهترم شکر خدا

البته این به این معنی نیس که انتظار داشته باشم با یه جلسه همه چی خوب بشه

نه

همین الانم یه خورده سوک سوک میکنه دردش

به خودم قول دادم مراقبت کنم

ببینم چی میشه

همین

مرسی از پیام هاتون.

تو رو خدا برام دعا کنید

اول بگم جواب اونایی که برام خصوصی گذاشتن رو میدم

الان انقدر درد دارم که هیچ چیز و هیچ کسی برام مهم نیس (منظورم شماها نیستید منظورم افراد آزار گریه که اینجا ازشون نوشتم مثل نامرد)

این آخر هفته مجبور شدم لباس ببرم بندازم ماشین لباسشویی

اینجا اینطوریه که لزوما توی هر خونه ماشین لباسشویی نیس. یه جای عمومی هست باید ببری اونجا

با اینکه یه دونه از این سبدهای چرخ دار دارم و ریختم تو اون ولی باز مجبور بودم یه سری جاها خودم بلند کنم. یه تیکه که پله داشت مثلا

بعدشم رفتم خرید در حد 2-3 قلم جنس

اونم باز همینطور

و کل اخر هفته رو افتادم از شدت درد دیگه نای گریه کردن هم ندارم

خسته ام خیلی خسته

حالم از این به هم میخوره که از ایران بهم زنگ بزنن و حالم رو بپرسن و من مجبور باشم تعریف کنم و بعدش عذاب وجدان بگیرم که چرا تعریف کردم و تازه یه ساعت بخوام وقت بذارم که آرومشون کنم که چیزی نیس

حالم از این به هم میخوره که سنگ صبور همه بودم و همچنان هستم. خودم توی دردم ولی یا باید نقش بازی کنم و دروغ بگم یا واقعا بگم دردم شدیده و تبعاتش رو تحمل کنم

همین الان که دارم تعریف میکنم داره گریه ام میگیره

باید ماهی بخورم. نخود بخورم قند و شکر نخورم که این لعنتی التهابش کم بشه.

برم استخر راه برم هفته ایی 3 روز

وقت گرفتم برا فیزیوتراپی هفته دیگه

کاش کنسلی داشته باشن بهم یه وقت زودتر بدن و کارش هم خوب باشه

حواسم باید باشه مطلقا چیز سنگین بلند نکنم دیگه

خم نشم. خونه تمیز کردن و اینام فعلا بیخیال

تا الان دو تا تیوب پماد کمردرد تموم کردم. باید برم یکی دیگه بخرم. اون روغن سیاهدونه رو هم مرتب بزنم هر شب و ببندمش

خوب میشم

بیخودی نگرانم

خوب میشم...

امروز بهترم خدایا شکرت

حس میکنم یکی دو روزیه که با خدا دوباره آشتی کردیم با هم:)

البته اون که اشتی بود

من آشتی کردم دوباره

قهر نبودم ولی مثل اون موقع ها که تو دلم که باهاش حرف میزدم حس خوب داشتم و قوربون صدقه اش میرفتم هم نبودم

خشم داشتم راستش... از خودم از بقیه

یه 2 روزی هس که انگاری یه مدلی ام که داره عزت نفسه بر میگرده با خودم دارم بیشتر حال میکنم

درد جسمیم هم شکر خدا کمتر شده

به بقیه هم کمتر باج میدم سر این که ناراحت نشن یا دوسم داشته باشن یا بمونن و همه اینا

حس و حال و فکر و خیالم نسبت به "نامرد" هم کمتر شده

نمیدونم شاید به خاطر اینه که یه کم خودم رو توی این دو روز باور کردم یه کم حس کردم میشه که بشه یه کم امید جوونه زد تو دلم

امروز جلو آیینه دسشویی حتی قیافه خودمو بیشتر دوس داشتم

همین که یه کم امید جوونه زد خودش خوبه

خدایا شکرت

امیدوارم ادامه دار باشه امیدوارم یه تحول خیلی خوب و مثبت و خفن تو زندگیم اتفاق بیفته که عمیقا خوشحالم کنه و چند پله زندگیم رو ببره بالاتر

یه چیزی که بابتش خیلی خوشحال بشم و بشم اون خاتون چند سال پیش که دونده بود پر انگیزه بود تلاشگر بود حالش با خودش و زندگیش خوب بود

میسپرم دست خدا ...

همین

تو راه که برمیگشتم  مدام میگفتم خدا بزرگه خدا بزرگه

نمیدونم اینده چطور پیش بره

از خدا میخوام که یه نظر لطفی بهم بکنه

خسته ام... از جلسه اومدم بیرون و تا پاسی از شب باید کار کنم

فردا بعد از ظهر پروژه جدیده رو تحویل میدم

بعدش باید برم استخر درد کمر دیگه داره امونم رو میبره. برا امشب هم ابیبوبروفن قوی خوردم

قبلش رفتم روی نیمکت های طبقه بالا دراز کشیدم ببینم بهتر میشم یا ن

راستش چند قطره ایی هم اشک ریختم

سوپروایزر ناامیدم کرد. خیلی بد باهام حرف زد...

تو راه برگشت به خودم گفتم حرفاش رو بگیر به کتفت.

همین

این پست حاوی فحش است!

پروژه ایی که باید جمعه تمومش میکردم و میفرستادم رو تا دیروز که دوشنبه باشه نفرستادم

دوشنبه بهم ایمیل زدم که بفرست گفتم باشه امروز میفرستم

هول هولی سرهم بندی کردم و برگشتم خونه

امروز دیدم بهم ایمیل زدن که نفرستادی تا قبل میتیگ امروز بفرست. رفتم چک کردم دیدم کامل کردم ولی ایمیلش نکردم!!

معلومه دیگه وقتی لاافل 70 درصد سی پی یو مغزم با اراجیف پر شده معلومه که همین میشه.

ادم اگه قراری کاری کنه باید با تمرکز صد در صدی این کارو بکنه

نه این که هر روز صبح که از خواب بیدار میشه یا از دردهای جسمی بناله یا ساعت ها توی فکرش این باشه که اگر این کار رو نمیکردم اینطور نمیشد اگر اون کار رو میکردم اینطور نمیشد و این خنجر لعنتی رو بکنه تو شکم خودش و بقیه روزی هزار بار و اون پروفایل سگی یه ادم حروم لقمه ی نمک به حروم رو هزار بار چک کنه و عدد فالوور فالووینگ هاش رو از حفظ باشه یا مدام کیلپ های خودشیفتگی ببینه تو این اینستای لعنتی که هر بار هم بهش ثابت بشه این ادم خودشیفته بود یا بشینه پای فیلم های غمگین تا 2-3 نصف شب و دهن خودش و بقیه رو سرویس کنه

"نامرد" خدا لعنتت کنه که زندگی من رو به این روز انداختی. نمیدونم الان داری عشق و حال میکنی با نفر جدیدت و یادت هم به یاد من نمی افته یا تو کصافطی که برا خودت درست کرده بودی زندگی میکنی. نمیدونم زندگی لعنتیت همونقدری که برای من ترسناک و خراب جلوه داده بودی واقعا هست یا نه

که البته بعید هم نیس که باشه. کسی که حروم لقمه گی میکنه و درامدش حلال حروم قاطیشه، کسی که پست فطرتی تمام وجودش رو گرفته و به صغیر و کبیر رحم نمیکنه، کسی که خودش میگه یعنی من انقد ادم بدی هستم که خدا باهام اینطور میکنه؟ اتفاقا اصلا بعید نیس که تو کصافط خود ساخته خودت دست و پا بزنی مردک بچه ننه دلال... ولی هرچی که هستی و هر گهی که میخوری اینو بدون و مطمن باش که روزی جایی به واسطه جریان و انرژی منفی ایی که در زندگی من ایجاد کردی بدجوری جواب پس خواهی داد

روزی که عین این پیرزن ها نال و نفرین نمیکردم و فقط تو تنهایی خودم اشک میریختم و ملافه های روی تخت رو چنگ میزدم که صدام بیرون نره چه کارها با تو نکرد که حالا که دیگه نفرینت هم میکنم عین این پیرزن ها

یادته یه روز گفتی عذاب وجدان دارم گفتم از چی؟ یه سری چیز رو نام بردی یکیش هم من بودم؟ خواستم بگم اتفاقا عذاب وجدان واقعی رو اتفاقا الان داشته باشه. اثرات کصافط کاری هات توی زندگیم تازه الان داره برام نمایان میشه

ولی دنیا خیلی گرده و تو تا آخر عمرت تقاص پس خواهی داد

پی نوشت: هر وقت روزی رسید که دیگه نه نسبت به این ادم عشق داشتم نه دلتنگی نه خشم ونه نفرت نه حسرت نه عذاب وجدان و با این صندلی که روش نشستم یکی بود با این کیبوردی که دارم باهاش مینویسم با این در و دیوار با این درختی که روبرومه یکی بود اون وقت میتونم بگم من از این موضوع گذر کردم

یاد بگیر که خودت مهمی نه هیچ کسی دیگه

با احترام به تمام مردان سرزمینم

امیدوارم ناراحت نشید اگر مخاطب وبلاگ من هستید

ولی دخترا

حرفم با شماهاس...

برای هیچ مردی... مطلقا هیییییییچ مردی

حتی میتونم خیلی واضح بگم هیچ انسانی از رشد و پیشرفت و زندگی خودتون نزنید.

چون جبران کننده های خوبی که نیستن هیچ تازه یه رفتاری ازشون میبینید و یه چیزایی رو در زندگیتون به خاطرشون از دست میدید که راه جبرانی براش نیس و شما میمونید و ضرری که روی دستتون مونده

یه وقتایی من به خودم میگم ای کاش "نامرد" رو از همون روز اول با خودم آورده بودم. یکی از چیزایی که بابتش پشیمونی و ناراحتی دارم همینه. یعنی قبل این که درخواست ویزا میدادم باید بهش پیشنهاد میدادم که عقد کنیم تا اونم وارد پرونده من بشه یا لااقل بعد یک سال اینجا بودنم برمیگشتم و ازدواج میکردم و برای ویزاش اقدام میکردم و من این کار رو نکردم و یادمه حتی یک بار بهش گفتم از طریق من نمیشه و تو خودت باید اقدام کنی

یادم باشه این قضیه رو بیشتر ازش یه روزی بنویسم

وقتایی که دلتنگ میشم یا غصه میخورم از نبودنش راستش بیشتر عذاب وجدان میگیرم و خنجر خودسرزنشگری رو فرو میکنم توی قلبم

ولی وقتایی که توی زندگی اطرافیانم میبینم کسی برای مردی کاری کرده که به نسبت میشه گفت بزرگ بوده و مرده خر خودش رو در نهایت رونده

به این فکر میکنم که شاید شهودم، عقلم، آگاهیم اون موقع بیش از این حرفا بوده

و یه چیزی دیده بودم یا یه چیزی میدونستم که این کار رو کردم

یادم باشه این قضیه رو ازش بیشتر بنویسم

فعلا همین

دلخوشیم بود

ممنونم از شماهایی که برام کامنت میذارید و از تجربیات خودتون میگید یا لااقل بهم دلداری میدید

یکیتون برام نوشته بود زمان بده به خودت

نمیدونم ولی آخه خیلی وقت گذشته

از زمانی که من دیگه بهش پیامی ندادم 3 ماه میگذره

از زمانی که خودش بهم گفت دیگه نمیخواد ادامه بده 6 ماه میگذره

از آخرین باری که دیدمش 8 ماه میگذره

از زمانی که خودش دوباره برگشت بعد از این که من رفتم ایران و حاضر نشدم دیگه ببینمش و میخواستم تموم کنم یک سال و 4 ماه میگذره

از زمانی که توی روند مووآن کردم بودم و داشتم دیگه خودم کنارش میذاشتم یک سال و هفت ماه میگذره

از زمانی که شروع کردم دنبالش دویدن و سعی کردن برای این که رابطه رو درست کنم دو سال و 7 ماه میگذره

خسته ام خیلی خستم

دلم براش تنگ میشه

درسته پست قبل ازش کلی بد گفتم که البته دروغ هم نگفتم

ولی هنوز باورم نمیشه که رفته

هنوز باورم نمیشه که دیگه نیست. هر بار این حالتا رو داشتم یه کورسوی امیدی بود الان ولی هیچی

آخرای کارم توی این شهر و این مقطع تحصیلمه ولی نه ذوقی دارم نه اشتیاقی برای این که پله های موفقیت رو بخوام برم بالا

یه زمانی تمام دلخوشیم این ادم بود و این که هر موفقیتی به دست میارم بهش بگم

الان دیگه به کی بگم

خدایا دلم خیلی گرفته ...

خدایا گوشت رو بیار جلو میخوام یه چیزی در گوشت بگم. بهم نگی که ناشکری میکنی و نعمت هام رو نمیبینی

فقط گوشت رو بیار جلو... میخواسم بگم اون مهمترین دلخوشیم بود دیگه به چی دلم خوش باشه؟ دیگه ذوق چی و کی رو بکنم

خدایا به وحدانیتت قسم راهی برام باز کن ...

یک عوضی در زندگی من بود (قسمت اول)

به خواب هم نمیدیدم و فکر نمیکردم که روزی به این درد دچار بشم

گاهیکه که میخوام ازش حرف بزنم معذب میشم. از آدما از خدا حتی

میترسم مردم قضاوتم کنن و خدا بذاره به حساب ناشکری

و چیزایی که تو مغزمون کردن که ناشکری نکنید تا دنیا چیز بدتری پیش رو نیاره که قدر لحظه حالتون رو بدونید و از این حرفا

ولی من اعتقادی به این مساله ندارم. مگر اگر نتوتن مکنونات قلیبم رو به خدا بگم به کی بگم؟ کحا دردم رو فریاد بزنم؟ در خونه کی رو بزنم؟ من اگر روزی هزار بار نرم در خونه خدا و از رنج هام بگم پس چرا باید خدایی باشه و خدایی کنه؟ خدا اگر خداست نباید به حرف دل من گوش بده؟

در مورد حرف زدن با آدم ها قبول دارم... به قول شاعر جز زحمتم نیفزود...

شاید برخورد دیروز "مصی" مهر تاییدی بود بر این که نباید با آدم ها حرف زد... خدایا قوربونت برم توی چه بوته آزمایشی منو گذاشتی که نه میتونم حرف بزنم نه میتونم درددل کنم و فقط باید بپذیرم و قبول کنم و این درد رو هر روز با خودم حمل کنم

گاهی حتی با خودم میگم نکنه این که فکر میکنم خودشیفته بود هم فکر درستی نباشه. این تنها ریسمانی بود که بهش چنگ میزدم که به خودم کمک کنم که تموم شدنش رو بپذیرم...

نمیدونم ولی اخه دیگه جقدر باید علایم داشته باشه که ادم بتونه اسم طرف رو بذاره خودشیفته؟؟ تست روانشناسیش نشون داده بود که طرحواره استحقاق داره و این مهمترین علامت نارسسیست ها هست. همون ابتدای رابطه فهمیده بودم به هیچ وجه انتقاد پذیر نیس کلا نمیشد بهش گفت بالا چشمت ابروعه

کوچکترین اعتراضی که بهش میکردی چنان بهت برمیگردوند و بایکوتت میکرد که به غلط کردن می افتادی. حرف که میزدی اگر حرف اعتراضی بود در بهترین حالت یه چیز بی ربط میگفت. مثلا میگفت من دیگه از کسی توقع ندارم در حالی که اصلا ربطی به جمله قبلی من نداشت این حرف و من هاج و واج میموندم که خب یعنی چی؟! خیلی نسبت به انتقاد حساس بود کافی بود مثلا من یه فیلم از پنجره اتاقم بفرستم و همزمان هم یه آهنگ غمگین بکگراندش پلی بشه... همین رو میگرفت روی من که من مسیول ناراحتی و غم تو نیستم. یه بار شد لحظات شادیت رو با من شیر کنی؟ این در حالی بود که عامل اون غم خیلی وقتا خودش بود. یا حتی اصلا اون نبود و به اون ربطی نداشت و من صرفا یه ویدو براش فرستاده بودم همین و همین... ولی میگرفت به خودش... به خود احمقش

خدایا کاش فرصت داشتم کاش زودتر به خودم اومده بودم و اون موقع که توی اوج بودم با بی رحمی تمام خورد و لهش میکردم و بعدش مهاجرت میکردم. کاش از زمانی که ویزام اومد تا زمانی که پرواز داشتم مدام امتحانش میکردم و همین که رد میشد دکمه اش رو میزدم...افسوس و صد افسوس که نکردم چون همیشه میترسیدم از دستش بدم. میترسیدم نتونم کسی رو جایگزین کنم یا کسی رو پیدا کنم که دوستش داشته باشم یا از این که زیر پام خالی بشه میترسیدم یا عذاب وحدان میگرفتم یا میگفتم گناه داره انصاف نیس حالا که من یه موقغیتی برام پیش اومده بزنم در کونش و برم...

دروغ میگفت. همون روز اولی که دیدمش قدش رو به من دروغ گفته بود. بعدا فهمیدم حداقل 3 سانت بیشتر گفته. شاید یکی اینو بشنوه بگه حالا 3 سانت چیزی نیس واقعا ولی اگر ادم عاقلی بودم این حدس رو میزدم که کسی که چیز به این تابلویی رو میتونه دروغ بکه قطعا چیزای دیگه رو هم میتونه دروغ بگه...

سال ها باهاش در رابطه بودم و نمیدونستم اون کشور خارجی لعنتی که رفته درس بخونه و نصفه ول کرده کجا بوده؟ صرفا یه محدوده ایی ازش میگفت یا اسم 2 تا کشور رو قاطی میکرد و میگفت و من هیچ وقت دقیق نفهمیده بودم تا این که بعد 4 سال و اندی همونجا شد مقصد اول مهاجرتی خودم و وقتی بهش گفتم گفت وااای نه اونجا به درد نمیخوره و من هم اونجا بودم و فلان... که ما بالاخره فهمیدیم تن لشش کدوم قبرستون بوده ...

بسیار آدم بی محبت و بی چشم و رو و نمک نشناسی بود. مریض میشد براش سوپ درست میکردم با اسنپ میفرستادم یه تشکر خشک و خالی میکرد. پدرش که مریض شد و کمک خواست و به هر ضرب و زوری بود اون کمک رو در حدی که در توان بود بهش رسوندم و احمق یه کلمه تشکر نکرد. شاید هم کرد ولی یادمه انقدررررر مدل تشکر کردنش به زور و ضایع بود که حتی حانواده ام بهم گفتن که فلانی این همه زحمت کشیدی این انگار خیلی هم به چشمش نبود

عذرخواهی کردن که کلا بلد نبود. یادم نمیاد تمام این سال ها حتی یک بار عذرخواهی کرده باشه. اون روزی که اشتباه از خودش بود و مقصر بود پیام داد که من رو برگردونه و به جای این که بنویسه معذرت میخوام نوشته بود من اینطوری نمیتونم!!! خدای من چقدر کمبود عزت نفس داشتم که ازش نخواستم ازم عذرخواهی کنه و بهش برگشتم...

هر بار میرفتیم بیرون اگر میخواست با گوشیش کار کنه گوشی رو کج میگرفت دستش که منی که کنارشم نبینم. یا سر میز گوشی رو برعکس میذاشت. یه عالمه سیمکارت چسبونده بود پشت گوشیش... چقدر احمق بودم که این همه نشونه رو نمیدیدم...

خیلی طولانی شد بقیه اش رو توی یه پست جدا مینویسم...

پی نوشت: این درد به زودی و به بهترین شکب ممکن تمام خواهد شد.

تقدیر

صبح که بیدار شدم دیدم مصی کلی ویس گذاشته و طبق معمول رفته رو مخم

داستان هم از این قرار بود که افکاری که پست قبل نوشتم رو براش تعریف کردم و رفته فکر کرده و ناراحت شده و اینا. و برام ویس گذاشته بود که مثلا نصیحتم کنه. بهش گفتم تو تنها نگرانیت پیدا کردن جایگزینه و میترسی که من تا آخر عمرم توی این درد بسوزم و یه کم سر چیزای دیگه هم سرزنشش کردم

مهم نیس بسه دیگه انقدر به فکر دیگران بودم

سه تا پروژه خیلی مهم دارم این هفته و وقت این چرت و چرت ها رو ندارم. ترجیح میدم اگر دلم خیلی پر میشه یا اشک بریزم یا بیام اینجا تعیرف کنم یا با خدا و اماما درد دل کنم یا بیام اینجا بنویسم. حوصله اینو ندارم که باز مورد قضاوت قرار بگیرم. به خودم هم حق میدم که مغزم انقدر هک شده باشه چون ادمایی تو زندگیم بودن که این کار رو خیلی خوب بلد بودن

درسته که پر از خشم میشم وقتی یادم به این میفته که اون الان با یکی دیگه خوشه ولی بخشی از ذهنم هم هنوز بیداره و میتونه بهم بگه که تو از کجا میدونی و بیخودی واسه خودت داستان سرایی نکن. چه بسا تو کصافطی که برای خودش درست کرده بود همچنان داره دست و پا میزنه و تو خبر نداری

آدمی که لیاقت نداشت و ایگوش بهش اجازه نمیداد که از دیگران کمک بگیره تا نجات پیدا کنه همون بهتر که بره بمیره

والا

خوبه که اینجا رو دارم که بتونم بنویسم. نوشتم همیشه منو خالی میکنه. امروز با این که تعطیله اومدم سر کار چون دوشنبه ارایه دارم. خدا کمک کنه بتونم بهترین خودم رو ارایه بدم. بقیه چیزا همه فرعیات هست که خیلی هم خودمون روش کنترلی نداریم و باید بپذیریم که بخشی از زندگی هم تقدیر و سرنوشته

چه بسا پشت پرده مسایلی هست که ازش خبر نداریم و چاه هایی پیش روی پامون بوده ک ازشون نجات پیدا کردیم و خودمون خبر نداریم

ادمیزاد موجود پیچیده اییه گاهی باید این چیزا رو به خودمون یاداوری کنیم وگرنه سپردن مغز به افکار باطل همیشه نتیجه بد به همراه داره

کصافطی که لیاقتت فقط دفن شدن در خاک و خوراک مورچه ها شدنه

دیشب دیدم تعداد زیادی ( حدودا 10 نفر) از عدد فالوورهاش کم شده

اولین چیزی که ذهنم رفت سمتش این بود که یه سری ادم تو اینستاش بودن که اینو فالو میکردن ولی این اونا رو فالو نمیکرد

همون اوایل رابطه بهش گفتم اینا کی هستن

اصلا یه جورایی بحثمون شد

چون حتی حاضر نشد بشینه بران توضیح بده.

دیشب اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که دختر جدیده که لابد باهاش اشنا شده ازش خواسته اینا رو ریموو کنه و این انقدر به ظرف علاقه مند و متعهده که این کار رو کرده...

و یه حسی شبیه به خشم و اضطرار و پنیک و بی ارزشی و کوچیک بودن منو گرفت

حس کردم الانس که پنیک بشم. پاشدم رفتم پایین تو محوطه یه کم راه رفتم که حالم بهتر بشه. آهنگ غمگین گوش دادم که حتما گریه کنم

معمولا اینجور وقتا گریه ام نمیگیره و اگه گریه نکنم میشه پنیک

به زور یه چند قطره اشک ریختم برگشتم بالا قرص اضطرابم رو خوردم. زنگ زدم به دوستم یه کم باها شحرف زدم و خوابیدم در حالی که از درد کمر و چا هم داشتم به خودم میپیچیدم

خودم میدونم احمقم. بابت این که هنوز بعد این همه وقت دارم پروفایلش رو چک میکنم و شماره تلقن نحسش و تعداد فالوررها و فالویینگ هاش رو حفظم. از این که به خودم میپیچم که چرا ترک شدم چرا اون موقع که منو میخواست حواسم نبود و ازدستش دادم

و همزمان هزارتا احساس رو تجربه میکنم. دلتنگی، خشم، حسادت, حسرت, پشیمونی, غم و ناراحتی و حس شکست و عذاب وحدان و پریشونی و بی انگیزگی و افسردگی و خشم و و غم و ....

شاید تصور من اشتباه باشه. اصلا خود ادما آنفالوش کردن یا خودش بدون درخواست کسی این کار رو کرده. چون اون عوضی ادمی نبود که به اصرار دختری این کار رو بکنه. مگر این که دختره خیلی سلیطه باشه و پدرش رو دربیاره. که البته اون وقت قدر من رو خواهد دونست

ای کاش هیچ وقت جوابش رو نمیدادم هیچ وقت گولش رو نمیخوردم هیچ وقت باهاش قرار نمیذاشتم

کاش اون روز که دیدمش و دیدم که 3 سانت قدش رو بلندتر بهم گفته و دهنش بود میده و حالم از دستهای کپل و کوتاهش به هم میخوره ولش میکردم کصافط رو

نمیدونم چی بگم این هم قسمتی از تقدیر من بود که باید آلوده میشد به این موجود

بدم میاد که شبیه این پیرزنا نفرین کنم و غر بزنم

ولی خدایا من ازش نمیتونم بگذرم ... چه کنم نمیتونم ببخشمش... اگر ذره ایی حق به گردنش دارم حداقل همین الان که دارم مینویسم نمیگذرم ازش

انگل خونخوار....

پ ن: چقدر خوبه که چیزی به اسم مرگ در زندگی آدم وجود داره.

خیلی کار دارم و دارم زیر بار افکار خراب و بدن دردناک و فشار کاری له میشم

سفید یا سیاه

توی موقعیتی هستم که اگر به صلاجم باشه و عقل و دلم یکی بشن و راه درست رو بهم نشون بدن شاید بتونم بگم که پشت خودم رو بستم از خیلی جهات تا آخر عمر. یعنی میتونم پیشرفت های خیلی زیادی داشته باشم

و اگر این مسیر، مسیری نباشه که به صلاحم هست و صرفا از جهت فرار از یه سری چیزای دیگه بهش پناه برده باشم یا کارمای کارهای بدم باشه چنان بدبخت خواهم شد و چنان با سر به زمین خواهم خورد که اون سرش ناپیدا

در واقع برداشت الانم اینه که ته این راه خاکستری نیست

یا سفیده

یا سیاه

واقعیتش دلیل اینکه انقد نگرانم و از خدا میخوام کمک و هدایتم بکنه همینه

حکمت

همیشه از خدا میخوام که حکمت زفتن "نامرد" رو برام مشخص کنه

حکمت این که نشد و چرا نشد و چی پشت داستان بود

اگر دلیلش خودم بودم اشتباهاتم رو ببخشه و بهم برش گردونه

اگر واقعا صلاحم نبوده و باهاش بدبخت میشدم بهم اینو نشون بده. لایه های درونی این ماجرا رو آنچه که پشت پرده هست رو برام رو کنه

خیلی اینو از خدا میخوام

یعنی ممکنه که اجابت بشه؟

پ ن: دیشب از کمر درد تا ساعت 3 بیدار بودم. امروز بهترم. بازم شکر...

دوباره پنیک؟

وقتی مدت ها درگیر موضوع یا موضوعاتی باشی و مدام با خودت مرورشون کنی و یا نپذیری اگر هم میپذیری به زور باشه

این میشه غم و غصه و رنج توی وجودت

و ظرف درونت رو که پر میکنه

انقدر پر میکنه پر میکنه پر میکنه تا به محدودیتش برسه

و یهو با چیزی شبیه پنیک اتک سرریز میکنه

و چنان وحشت و حال خرابی رو تجربه میکنی که هر بار که ازش میای بیرون انگار از زیر یه تریلی بیرون اومدی

امروز بعد سال ها وقتی یه چند دقیقه ایی دراز کشیدم رو تخت که کمرم بهتر بشه به محض این که چشمام رو بستم و به صدای تق و توق بیرون که نمیدونم ساختمون سازی بود یا تعمیرات بود چی بود گوش دادم همون حالت ها اومد سراغم

و تلنگری بود که روحم و جسمم بهم زد

که بسه دیگه

حواست هست چقدر وقته که توی رنجی ؟

دلم میخواد دیگه هیچ کسی برام مهم نباشه به جر خودم

و اینو باید به خودم یاد بدم

شاید باید قرص هام رو دوباره شروع کنم ...

خدا رو چه دیدی شاید شد

خدا رو چه دیدی

یهو دیدی کمتر از ۴۰ روز دیگه همه چی حل شد

دلت صاف شد و تکلیفت مشخص شد و این غم برای همیشه رفت که رفت

کار خوب پیدا کردی

کار تزت یهو یه پرش خوب کرد کلی جلو افتادی

برا این کنفرانسه مقاله ات رو فرستادی

یک دل شدی با خودت و با آدما

کمرت خوبه خوب شد

چه میدونی

مگه ادم هایی که مشکلاتشون حل شده شب قبلش خبر داشتن؟ شاید اونام فقط یه کور سوی امیدی دیدن. یه نوری به قلبشون تابیده بعدش دست به قلم شدن و براشون اتفاق خوبا افتادن. خب تو هم یکی از همونا :)

رابطه

درد وحشتناک تو کمرم میپیچه حتی تو شب از خواب بیدارم میکنه

اومدم سر کار خداکنه بتونم کار کنم

البته نیومدم اینا رو بنویسم

داشتم به این فکر میکردم که از اذیت های "نامرد" بنویسم و از کارایی که خودم کردم و بابتشون احساس گناه میکنم. کارایی که فکر میکنم اگر نمیکردم رابطه به اینجا نمیرسید.

گفتم رابطه یاد یه چیزی افتادم.

تقرسیا 2 سال پیش یه روز باهاش ویودیوکال کردم. اون موقع ها مادرش تازه مریض شده بود. بهم گفت عذاب وجدان دارم. گفتم در چه مورد؟ گفت در مورد مادر، در مورد تو ... گفتم چرا... توضیح نداد. گفت نکنه تو دلت شکست که مادر اینطوری شد. بخدا اون ادم مظلومیه آزارش به کسی نمیرسه

گفتم نه اصلا. همه چیو انکار کردم

بعدش نمیدونم چی شد که گفت "رابطه"ایی نبوده! بین خودش و خودم رو میگفت

نمیدونم چرا لال شدم. چرا بهش نگفتم رابطه فقط یعنی دستمالی کردن و تماس فیزیکی؟!! اگر اینطوره درست میگی

ولی من وقتم، عمرم، احساسم سال ها با تو درگیر بوده. همین که کسی دیگه رو به حریمم راه نمیدادم ب خاطر توی عوضی یعنی تو رابطه بودم

حالا تو اگر به نظرت رابطه یعنی مدام پیش هم بودن و روزی صدبار زنگ زدن و پیام دادن و تا ته قصه رفتن ؛ راست میگی رابطه ایی نبوده ...

کمر درد شدیددددد

بعد 5 روز خوابیدن امروز با درد اومدم سر کار

کمر درد وحشتناک

که نمیدونم مال همون سرخوردگی مهره کمرمه که سال هاس دارم یا صرفا یه اسپاسم عضله ساده

خدایا شکرت ناشکری نمیکنم ولی نمیدونم چرا این مدت انقد مریض میشم

دیشب خیلی گریه کردم. یکی به خاطر این درد که از کار و زندگی منو انداخته و بی کسیم و این که یکی نیس یه لیوان آب دست آدم بده. کف اتاق کلی مو ریخته بود و از این که نمیتونم یه جارو دستم بگیرم و موها رو جمع کنم گوله گوله اشم میریختم

یکی دیگه هم به یاد "نامرد" و به حال دل خودم

دیشب داشتم با خودم فکر میکردم بهش پیام میدم و همه حرفای دلم رو بهش میگم. یا جواب نمیده یا بلاک میکنه یا جواب چرت میده هر کاری هم که بکنه لااقل من حرفام رو زدم و خالی شدم. شاید اینطوری راحت تر مووآن کردم

صبح که بیدار شدم کاملا منصرف بودم

نوبت دکتر گرفتم. خدایا خوبم کن خواهش میکنم :(

پی نوشت: راستش گاهی انقدر نسبت به آسیب هایی که بهم زده آگاه میشم که چیزی که در ذهنم بالا میاد فقط تنفره. حالم به هم میخوره از این که بخوام دنبالش بدوم و اصرارش کنم. شاید درست نباشه گفتن این حرف ولی اگر بهم خبر بدن که کاسه گدایی دستش گرفته یا زندگی خوبی نداره هیچ ناراحت نمیشم... خوشحال هم میشم شاید!

حوصله ندارم اه

شب دوستم مهمونمون کرده نمیدونم شام یا چی چی

هم روم نمیشه چون خودم این حرف رو انداختم که حالا که کار گرفتی باید شیرینی بدی

هم اینکه کلا فازم با خودش و اون دختره دیگه که دارن میان خیلی یکی نیس

هم اینکه حوصله خندیدن مصنوعی و خوش و بش کردن الکی ندارم

از نظر فکری هم خیلی مچ نیستیم

سرگیجه هم دارم توهم هم زدم طبق معمول

بعد کلا اینطوریم که برم خونه نه من کسی رو ببینم نه کسی منو

ولی انگار چاره ایی نیس

خیلی جدی گرفتن :/

ورتیگو؟!

با این که سرگیجه هام بهتر شده ولی کامل خوب نشدم.

هر موقع از نظر روحی حالم خیلی خرابه برمیگرده

یه جور حالت گیجی و تفاوت وزن دو سمت سرم و تکون خوردن خیلی خفیف صحنه ایی که جلوی چشممه

قاطی میشه با میگرن و درد گردن و یه چیز مسخره ایی میشه

اینجا هم دوا دکتر متخصص مثل ایران انقدر راحت در دسترس نیس

زنگ زدم دکتر دانشگاه که بهم گفته بود بیا گوشت رو ساکشن کن شاید به خاطر جرم زیادش هست که اینطوریه که اونم گفتن تا یک ماه دیگه نیس

شاید خیریتی درش بود

باید یه دکتر ایرانی پیدا کنم برم پیشش

خدایا تو رو خدا خودش خوب بشه من اینجا غریب و تنهام کسی رو ندارم :(