درست میشه

صبح با گوشی ایمیل هام رو چک کردم دیدم یکی از جاهایی که اپلای کرده بودم برا کار ایمیل ریجکتی اومد. این از این

از اون طرف هنوز افتاب نزده بود از خواب پریدم داشتم از درد به خودم میپیچیدم رفتم برم دسشویی همینطور گوشیمم دستم گرفتم دیدم چندتا ویس دارم از ایران از سمت خانواده ام

باز کردم دیدم دااااد میزنه. یه جوری داد میزد که صداش میلرزید

هرچی از دهنش در میاد بهم گفت...

که حاک بر سرت... احمق بیشعور. با فلانی حرف زدم که دخترش سالها پیش مهاجرت کرده بهم گفته هر خونه ایی که میرفته از همون اول صفر تا صد وسایل خونه رو میخریده. از همون اول هم از ایران پول اورده ماشین خریده. توی احمق برا چی اون همه لباس رو کول گرفتی بردی بشوری که اینطوری بشی. از بس نفهمی از بس روانی هستی از بس بیعشوری

داد میزد. یه جوری داد میزد که صداش میلرزید

حاک بر سر نفهمت . پول رو برا چی میخوای؟ برای کی میخوای؟ چرا ماشین لباسشویی نخریدی؟

دو سه تا ویس پر کردم فرستادم ولی بعدش پاک کردم. گفتم ولش کن سکوت کن این نیز بگذرد...

به من میگه پول رو برا کی میخوای؟؟؟ اخه کدوم پول؟!!!!!!!! کدوم پول اخه لعنتی؟؟؟ چندرغاز بهم میدن اونم همش داره میشه اجاره خونه و خورد و خوراکم. چند سااااله من یه دست لباس درست حسابی برا خودم نخریدم کدوم پول اخه؟؟؟

یه جوری میگی انگار تو به من پول میدی! من یه قرون از شماها مگه پول گرفتم اخه؟ حتی اگر ازتون میخواستم هم آه نداشتید با ناله سودا کنید. اخه تو میخواستی پول به من بدی؟!!!

تمام بدنم میلرزید انقد که فحش و بد و بیراه شنیدم. انگار گناه کبیره کردم که درد دارم. خودم به اندازه کافی دارم درد میکشم اخه چرا نمک به زخم ادم میپاشید

انگار مثلا راه دیگه ایی داشتم. انگار مثلا حساب پر پولی داشتم که از رو خسیسی بخوام خرج نکنم

خیلی خیلی ناراحت شدم...

به جز اینکه دیدم ماشین لباسشویی خریدن هزینه اضافیه میدونستم که اصلا اوردنش تو خونه غیر قانونیه. جریمه ام میکنن. بعدش فسقله دسشویی و حموم اصلا جا نداشت برا این کار. تااازه با همه اوصاف 2 سال پیش خریدم تا دم در خونه هم برام اوردن ولی انقد بزرگ بود که نمیتونستم حتی دست بزنم بهش ببرمش تو... پس دادم. بماند که چقدر بدبختی کشیدم تا بیان ببرنش.

منو مقایسه میکنه با اون دختر و با خانواده اون دختر... مادر اون دختر انقدر ادم فهمیده اییه که میگه یه وقت بچه نیاری چون به بدنت اسیب میرسه خسته میشی فلان میشی. بعد من به خاطر ازدواج نکردنم توهین میشنوم. چند سال قبل این که مهاجرت کنم (اینو هیچ وقته هیچ وقت یادم نمیره) بهم گفت یا باید ازدواج کنی یا باید از این مملکت بری. اخه کدوم خانواده ایی به بچه اش همچین حرفی میزنه؟؟

هیچ وقت یادم نمیره چقدر تو سرم زدن. چقدر تحقیرم کردن. 3-4 سالم بود میخوردم زمین لیوان چایی از دستم می افتاد به جای اینکه بیان بغلم کنن نازم کنن بگن طوری نیس خودت که چیزیت نشد. تازه سرم داد میزدن که چرا چایی رو ریختی رو فرش ها کثیف شد

یکی از دلایل بزرگ مهاجرت من این بود که هیچ وفته هیچ وقت جایی تو اون خونه نداشتم.

تا زمانی عزت و احترام داشتم که دستاوردی داشتم

در غیر اون صورت نون خور اضافه بودم و آیینه دق که باید تن لشش رو جمع میکرد و میرفت از اون خونه

از 18 سالگی همش دنبال این بودم به هر طریقی شده از اون خونه بزنم بیرون ...

یکی از بزرگترین دلایل مهاجرتم خانواده ام بودن. وگرنه من کار داشتم درامد داشتم ماشین داشتم

خدایا ناشکری نمیکنم هر چی دارم و ندارم از لطف توعه ولی به نگاهی به من بنداز این روزا...دستم رو بگیر

اصلا یادم میفته اعضابم به هم میریزه... به شدت هم حساس شدم هر کی هر چی میگه میزنم زیر گریه

اخه لعنتی من که وقتی میومدم اینجا هم ماشین زیر پام رو فروختم. یه اندک پس اندازی داشتم از سال ها کار کردنم اونم فروختم من اخه دیگه چه پولی دارم؟ هر پولی هم اینجا در میارم که فقط میشه اجاره و خرید خورد و خوراک

خدایا نذار محتاج بنده هات بشم. خدایا التماست میکنم نذار محتاج رفیق و خانواده و غریبه بشم

خدایا بازم شکرت من که میدونم وقتایی که زندگی خیلی بهم سخت میگیره یه جایزه خوبی برام کنار گذاشتی

درست میشه

به امید خدا یه کار خوب میگیرم خیالم راحت میشه

دکتر هم میرم خوبه خوب میشم

خدایا تو که منو ولم نکردی...درست میشه

پی نوشت: خاتون یادت باشه که تو شرایط سخت زندگیت هیچ کسی رو نداشتی. خاتون یادت باشه که حتی خانواد ه ات هم دل به دلت ندادن. خاتون یادت باشه این روزا رو. روزای بیماری، بی پولی، بی کسی رو. این روزایی که در به در دنبال شغل هستی. خاتون این روزا رو یادت باشه. اون روزی که خدا دستت رو گرفت و از این وضعیت نجاتت داد این روزا رو یادت بیار.

پی نوشت: اگر چهارستون بدنتون سالمه، اگر خانواده حمایتگر و فهمیده ایی دارید همین الان از ته دل بگید "خدایا شکرت"

این مطلب حاوی غر و ناله اس

چند نفرتون الان دیدم برام کامنت گذاشتید گفتم بیام بنویسم

مرسی ازتون که به یادم بودید

این هفته قراره برم دکتر. دوستم رو خودم بهش زنگ زدم بعد اون روز یه بار دیگه هم خودش زنگ زد گفت بیا اصلا یه مدت اینجا بمون. گفت میخوای بیام دنبالت؟ دیگه منم گفتم نه ولی برا دکتر رفتن شب قبلش میام خونه ات. همچنان معذبم ولی خب دیگه چاره ایی نیس. بخوام حتی برا یه شب جایی رو بگیرم باز باید کلی پول بدم و واقعا در توانم نیس

حالم اصلا خوب نیس. از نظر جسمی دردم شدید شده میکشه تو پام دردش. از کار و زندگی افتادم. این خونه نه اسانسور داره نه ماشین لباسشویی. خیلی از خونه های اینجا همین وضعیت رو دارن. دیروز دیدم هیچی لباس تمیز دیگه ندارم مجبور شدم یک عالمه لباس کثیف رو ببرم لباسشویی عمومی که یه خیابون بالاتره. ماشین هم که ندارم با بدبختی بردمشون با بدبختی هم اوردم خونه. صد بار 4 طبقه پله ها رو رفتم بالا و پایین

از دیروز خیلی بدترم

همش هم اطرافیان میگن کار نکن به خودت فشار نیار. اخه مگه میشه لباس نشست وقتی دیگه هیچی نداری بپوشی؟ مگه میشه غذا درست نکرد؟ یک هفته اس برا این که اشپزی نکنم غذای بیرون خوردم. کیفیت غذاها خیلی بده. طولانی مدت نمیشه بیرون غذا خورد. همیشه بعدش معده درد و حالت تهوع میگیرم. تازه هزینه اش هم هست خیلی بیشتر در میاد و من نمیتونم دیگه واقعا از بیرون همش غذا بگیرم

دیشب تو تخت کلی گریه کردم. دیدم دردم اروم نمیشه پا شدم رفتم دوش اب گرم بگیرم حتی حوصله نداشتم چراغ روشن کنم. گوشیمم واسه خودش گذاشته بودم اهنگ پلی کنه . یه اهن از محم.اصفهانی یهو پلی کرد منم همینطور زیر اب گریه میکردم

خیلی استرس دارم. این که نمیتونم کار کنم میترسونتم. هیشکی رو ندارم که به دادم برسه. همش با خودم میگم اگر نتونم کار کنم کی میخواد پولم رو بده. کی میخواد اجاره خونه بده. بلیط ها خیلی گرونه حتی نمیتونم بیام ایران که برم دکتر. وحشتناک استرس دارم

باز ادم تو ایران یه کس و کاری داره یه خانواده ایی داره این جور مواقع فقط درد جسمی داره. بیشتر از درد جسمی ترسم از ناتوانی و پول و این چیزاس

دیروز با همکارم جلسه داشتم بهش گفتم من دارم میرم فلان شهر دکتر و هفته دیگه نمیتونم کار رو تحویل بدم. گفت به سوپروایزر بگو که شرایطت اینطوریه. نمیدونم یارو به این چیزی گفته یا چی. ولی خیلی عقبم همش هم میترسم بهم گیر بدن. خدایا...خسته شدم دیگه...

از خانواده ام هم گله دارم. یه خبر از ادم نمیگیرن بگن تو مرده ایی یا زنده؟ پریروز دیگه بهشون اعتراض کردم گفتم بابا خب یه خبر از ادم بگیرید

چی گفته باشن خوبه؟؟ گفتن اخه تو وضعیت کمرت اینطوریه حتی اگر بهمون هم نگی تو ویدیوکال بالاخره میفهمیم رنگ و روت پریده و جون نداری حرف بزنی اعصابمون خورد میشه دیگه ناخوداگاه زنگت نمیزنیم!!

ای مظلوم خاتون که هر وقت مشکل داشتن تو رو هر جایی بودی پیدات میکردن که ناراحتی ها و مشکلاتشون رو سرت خالی کنن. وسط کار و امتحان و زندگی و جلسه و فلان همه چی رو ول میکردی که به درد دل هاشون گوش بدی

سنگ صبور همه بودی ولی کسی سنگ صبور تو نبود ...

باز خدا کنه همینی باشه که میگن. خدا کنه مشکلی نداشته باشن که بخوان از من قایم کنن

همین دیگه

به امید این که بیام بالاخره یه روزی اینجا یه خبر خوب بنویسم...

از دیروز

بچه ها مرسی که برام مینویسید و سعی میکنید کمکم کنید

ممنونم ازتون

پریروز که ددلاین بود و انجامش دادم فقط خدا خدا میکنم قبول کنن و انقلت دیگه ایی نیان. واقعا به زور و با درد جسمی و روحی انجامش دادم. صبح تحویل پروژه انقدر استرس داشتم که رفتم تو دسشویی بالا اوردم

بعدش تحویل هم به قدری درد داشتم که کل روز رو خوابیدم

امروز باید میومدم سر کار دیگه نمیشد بمونم خونه

خونه رو کصافط گرفته حتی نتونستم یه جارو بزنم به خاطر این دیسک کمر لعنتی

دیشب رفتم سراغ داروهای پنیک که قبلا میخوردم یکیش رو شب خوردم و خوابیدم امروز صبح که بیدار شدم آروم تر بودم

بابت اون دکتری که قراره هفته دیگه برم با دوستم هماهنگ کردم. وقتی باش حرف میزدم میگفت حوصله هیچی رو ندارم و سر کار با بقیه دعوام میشه و بهم گفتن چقدر معلومه که حال روحیت خوب نیس و از این حرفا

قرار شد برم پیشش ولی تعارف نکرد که بمون و اینا در حالی که همیشه بهم پیام میداد میگفت بیا یه چند روز اینجا بمون و اصرار میکردااا

یادمه یه بار انفلوانزا خیلی بدی گرفته بود من پاشدم رفتم شهرشون با اتوبوس! که مثلا مراقبت کنم ازش و سوپ بپزم و اینا

بعد دیشب یه اشاره کوچیکی کردم که تو اخر هفته نمیای اینجا؟ به این امید که بیاد و برگشتنی منو با ماشینش ببره که نخوام با اتوبوس برم با این وضعیت

خیلی رک گفت نه حوصله ندارم نهایت کاری که برات بکنم اینه که بلیطت رو برات بخرم

راستش اصلا خوشم نیومد

خب از من خیلی دست و بالش از نظر مالی بازتره و منظورش این بود که یعنی یه کمکی بکنه مثلا پول بلیط قطار بده برا من

ولی خیلی ناراحت شدم. من اگه بودم میرفتم سمتش می اوردمش با ماشینم

شایدم توقع زیادی دارم نمیدونم ...شما به من بگید؟ اگر برا یه کسی این کار رو کرده باشید توقع براتون ایجاد نمیشه؟

حتی بهش گفتم حس معذب بودن دارم نمیخوام مزاحمت بشم. گفت فکرررر نکنم ( رو مسخرگی) یعنی فک نکنم حس معذب بودن داشته باشی

بعدشم حتی گفت خب من خونه ام دو خوابه اس فوقش میرم تو یکی از اتاقا اگر خیلی اعصابم به هم ریخته باشه دیگه ...

نمیدونم اصلا برم پیشش یا ن. از طرفی دلم میخواد دکتره رو برم از طرفی کسی دیگه رو توی اون شهر ندارم

از طرفی بهم برخورده ناراحت شدم

وقتایی که اون میخواست بیاد شهر ما حتی اگر حوصله نداشتم میگفتم بیا خوشحال میشم

ولی اون اصلا حتی تعارف هم نزد

راستش خیلی ناراحتم

چرا هر قدر به ادما خوبی میکنم همونقدر دریافت نمیکنم؟

نکنه توقعم زیادیه؟ شاید مشکل از توقعاتمه...

خدایاااا خواهش ازت میکنم شغل برام جور کن یه شغل خیلی خوب و خیلی زود که ادم نخواد رو بزنه به ادما

اگر پول و شغل کافی داشتم هیچ وقت بهش رو نمیزدم. اگر ماشین داشتم هیچ وقت توقع نداشتم از کسی که بیاد دنبالم

خدایا خواهش میکنم

دلخوشی

گاهی فکر میکنم من دلم برا اون تنگ نشده و اشتباه میکنم

دلم برای خودم تنگ شده

خود اون روزام

حال و هوای اون روزام

نمیدونم

نمیتونم درست تشخیص بدم ولی مطمنم بخشی از دلتنگی این روزام برای خودمه

برای خونه ام برای محله امون برای خانواده ام

نمیدونم کدومش علته کدوم معلوم

دلم برا اون تنگ شده که به خاطرش دلتنگ در و دیوار و کوچه و خونه و خیابون و اینا میشم

یا دلم برا اتمسفر ایران و حال هوای اون روزا و اون ادمی که اون روزا بودم تنگ شده و به خاطر همینم از "نامرد" زیاد یاد میکنم

چون اون بخش پررنگی از اون روزای من بود

بخش پررنگی بود واقعا؟!

نه پررنگ نبود

یه نقاضی قشنگ بود که قاب کرده بودم زده بودم به دیوار پذیرایی و شاید روزها نگاهمم بهش نمی افتاد

ولی دلم خوش بود یه نقاشی قشنگ دارم که کنج پذیرایی روی دیواره

سودی به من نمیرسوند

مهر و عشق آنچنانی هم ازش نمیگرفتم

یعنی اصلا نیازی نداشتم

من اصلا نیازی به توجه و عشق و قوربون صدقه نداشتم اونقدرا مثل دخترای دیگه

چون بلد نبودم. چون ندیده بودم از کسی چه تو بچگی چه بزرگسالی

مثل کسی که تو عمرش پیتزا نخورده بهش بگی وای تو چطور دلت الان پیتزا نمیخواد. بابا طرف اصلا پیتزا نخورده چرا باید دلش بخواد؟!

یه همچین شرایطی بود

ولی با همه این اوصاف همین بودنش برام دلخوشی بود

خیلی دلخوشیم بود

خودش شاید هیچ وقت نفهمید

ولی بود

برا همین یه وقتایی میگم خدایا دیگه به چی دلم خوش باشه

همین

بازم شکرت....

پی نوشت: پام درد میکنه

سوغاتی

روز اخری که دیدمش براش سوغاتی بردم

یه پلیور بافت خیلی خوشگل

گفتم این به درد جایی که هستی احتمالا نمیخوره ولی میوتی وقت هایی که ایران هستی بپوشیش

گفت خب شایدم ... پوشیدمش. ( اسم شهری که من هستم رو گفت)

همون موقع دلم پروانه ایی شد

پی نوشت: لعنتی من حتی دلم نیومد برات عطر بیارم. اخه معتقد بودم عطر جدایی میاره :(

همون موقع ها هم قهر میکرد

از همون موقع ها با من قهر میکرد

کلا این عادت قهر کردن رو داشت

ولی من نمیدونم چطور اونقدر مقاوم بودم؟! البته یادمه که ناراحت میشدم استرس میگرفتم حتی نوبت مشاوره میگرفتم

ولی قوی بودم از درون

مثل الانم نبودم اصلا

شاید اونطور که باید و شاید درگیرش نبودم هنوز

چطور من اصلا میتونستم هفته ها نبودنش و قهر کردنش رو تاب بیارم؟

شاید اون موقع چون میدونستم واقعا دوسم داره و نمیره

شاید خودم خیلی درگیرش نبودم

شاید عزت نفس و اعتماد به نفسم بیشتر از الان بود

شاید سنم کمتر بود از این که کسی رو پیدا نکنم و تنها بمونم نمیترسیدم

شاید مثل الان انقدر احساس خود کم بینی نداشتم

شاید انقدر دنبال اهدافم بودم و بابتشون ذوق و شوق داشتم که اونا تو اولویتم بودن

مثل الان نبودم که دنیا برام بی رنگ و بی مزه باشه

نمیدونم ...

بیشتر ولی حس میکنم که اصلا به ذهنم نمیرسید که به خاطر یه قهر یا دعوای کوچیک بذاره و بره

مهاجرت یه سری چیزا رو توی ادم قوی میکنه ولی یه سری چیزای دیگه رو هم به شدت ضعیف

مثلا از نظر طرحواره رها شدگی و کلا ترس از رها شدن من خیلی خیلی ادم ضعیفی شدم

قبلنا اینطور نبودم

خب حق دارم خاتون وقتی هیچ کسی رو دور خودت نداری هیچ حمایتی نداری معلومه که یهو حس میکنی زیر پات خالیه...

یه وقتایی دلم برا خودم میسوزه... خدایا بازم شکرت..

پی نوشت: دیسک کمر نابودم کرده خدایا ... صبح محبور شدم مسکن بخورم باز :( یه دکتر ایرانی پیدا کردم ازش وقت گرفتم. شهر ما هم نیس باید به خاطر یه دکتر برم یه شهر دیگه...خدا تو رو خدا خوبم کن بسه دیگه خسته شدم از درد کشیدن

میدونم که عجیب به نظر میرسه...

اخرین باری که دیدمش

در لحظه اول دیدار

همون نگاه اول وقتی از ماشین پیاده شدم تا منو ببینه و بیاد سمت ماشین

در کسری از ثانیه یهو یه چیزی از ذهنم رد شد

شاید الان یکی اینو بخونه بگه دختره اصلا نرمال نیس

از یه سمت بیشتر پست های وبلاگش آه و ناله اس از آدمی که رفته

از یه سمت دیگه اینو میگه

ولی مهم نیس من الان این اومد توی ذهنم و دلم میخواد از تو مغزم بیاد رو کاغذ

اولین نگاه چیزی که از ذهنم گذشت این بود: خب بیخود نبود که سال ها در انتخابش شک داشتی. خوب شد اومدی و بهت یادآوری شد!

یه همین سادگی این جمله اومد توی ذهنم

دلیلش هم فقط و فقط ظاهر بود.

انگار که من از این ادم هر بار یه چهره متفاوت میدیدم. از خوبه خوب تا بده بد

و اون لحظه که از دور دیدمش بده بدش بود

انگار مثلا یه ادمی نقاب بزنه به صورتش

نقاب هاش از قشنگه قشنگ باشن تا زشته زشت

اون روز با نقاب زشتش اومد. یعنی من اون چهره زشت رو دیدم در نگاه اول

حتی وقتی اومد تو ماشین هم همین بودم

بعدش البته اوکی شد. یعنی وقتی حرف زدن رو شروع کردیم

حس میکنم اینا رو به هیچ تراپیستی نمیشه گفت

گاهی فکر میکنم ادم عجیبیم

یه مدت فکر میکردم اختلال شخصیت مرزی دارم. همون بردرلاین

خیلی علایمش رو دارم

البته اون قسمت های دارکش که خودزنی میکنن و میل به خودکشی دارن و اینا رو ندارم

ولی بقیه اش رو دارم

نمیدونم ...

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

یه کلیپ از پسر امین. حیایی وایرال شده یه برنامه ایی دعوت شده ادای باباش رو در میاره

دقیقا اونجایی که ادای پدره رو در میاره لحنش، صورتش، زبان بدنش، حتی چهره اش شبیه "نامرد" میشه وقتی که میخواس مسخره بازی در بیاره

در حالت عادی هیچ شباهتی ندارن ولی اون حرکت رو که میکنه خیلی شبیهش میشه

این لحظه هزار بار تقدیم تو باد "نامرد"

لحظه ایی که عکسی میبینی ویدیویی میبینی اهنگی گوش میدی بویی به مشامت میرسه و بدون اینکه بخوای منو یادت میاره

اون لحظه هزارهزار هزار بار تقدیم تو باد

پ ن: خدایا من که دیگه بهش فکر نمیکردم چرا حتی نمیشه با خیال راحت یه اینستا باز کنم و یادش نیفتم؟ یه مدتی گیر خواب دیدن هاش بودم الانم که اینطوری... خدایا شکرت... این نیز بگذرد

درست میشه کار هم میگیری یه کار خوب و خفن با درامد بالا

خدا بزرگه

از دل سختی و فشار یه نور امیدی میاد ادمو میکیشه بیرون بالاخره

مثل همون گیاه کوچیک که از دل صخره سر بیرون میاره

صبح میشه این شب صبر داشته باش...

پی نوشت: میخواستم عکی این گیاهه که از تو دل سنگ در اومده رو بذارم دیدم هی ارور میده حجمش زیاده دیگه بیخیال عکس شدم

پی نوشت 2: خاتون خاتووووووووووون جان نگران نباش. قبولت میکنن کار خیلی خوب هم پیدا میکنی خیلی زود و میری از اینجا و وسایلت رو همه رو میفروشی و ماشین میخری و با ماشینت میری خونه جدید و کلیدهای خونه جدید و سوییچ ماشین رو میندازی تو اون آویزه که خریدی و راحت میشی (ان شالله)

یادت باشه

اول از همه مرسی ازتون که برام کامنت گذاشتید کلی راهنمایی و همدلی. واقعا یک دنبا ممنون امیدوارم انرژی خوب کارتون به خودتون هم برگرده

دوم اینکه اینو اینجا میویسم صرفا جهت اینکه یادم بمونه

خاتون یادت باشه که چند بار از خواب پریدی و 1:30 شب گوشیت رو چک کردی و

5:30 صبح باز گوشیت رو چک کردی

و وقتی رفتی آشپزخونه یهو به خودت اومدی دیدی قلبت عین گنجیشک تندتند میزنه

یادت باشه چقدر اذیت شدی

همین

خدایا خودمون رو سپردم به خودت

چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه اینه که میترسم بابت اینکه از یه سری دستاوردها (حالا اگر پیش بیان!) دیگه خوشحال نشم

شاید سطحی به نظر برسه ولی خیلی ترسناکه

یه دوره ایی توی کووید اینطوری شدم. اولش با وسواس فکری شدید شروع شد بعدش پنیک اتک شد

جوری شدم که وسط چله تابستون روم دوتا پتو مینداختن باز میلرزیدم

برا این که اروم بشم از خونه میزدم بیرون میرفتم تو پارک ادم ها رو نگاه میکردم باز حالم خوب نمیشد

وای خدایا چه روزایی بود

چه روزای سختی بود

خدایا شکرت که من رو از اون درد نجات دادی

ولی گهگداری این اواخر یه حالت هایی شبیه اون روزا بهم دست میده البته خیلی خیلی خفیف تر و ملایم تر

یکی از نشونه هاش اینه که هیچ چیزی برام دیگه خوشحال کننده نیس

اینی که دارم میگم با یه افسردگی معمولی که تقریبا هممون داریم فرق میکنه

این یه حس و حالیه خیلی بدتر اصلا خدا قسمت هیشکی نکنه

اون سال من کارم به دکتر روانپزشک کشید یک سال اینام دارو میخوردم

از این که از کارم بیرونم کنن و نتونم دیگه کار کنم میترسیدم

میترسیدم بلایی سر خودم بیارم

اصلا افکار خودکشی نداشتم ولی انقد حالم بد بود میگفتم نکنه خودمو یهو بکشم؟!

انقدررر من اون سال دعا و توسل کردم... واقعا همونا نجاتم داد

تا کم کم برگشتم به زندگی

اینطوری بودم که میرفتم بیرون میدیدم مثلا مردم اومدن سوپر مارکت خرید تعجب میکردم. میگفتم مردم چرا اینطوری میکنن؟

وای خدایا الان که دارم تعریف میکنم حالم داره بد میشه

هر کسی تجربه حمله پنیک داشته باشه میفهمه تا حدودی که من چی میگم

همش به خدا میگفتم خدایا یعنی من به زندگی عادی برخواهم گشت؟ که مثل ادم های معمولی غذا بخورم بیرون برم ورزش کنم خرید کنم و...

یادمه رفته بودیم خونه همین ماردبزرگ خدا بیامرزم (روحش شاد) بعد من قورمه سبز اوردن

من نمیتونستم بخورم تا بوش خورد به دماغم دیدم دارم بالا میارم. جرات هم نداشتم بلند بشم از سر سفره میترسیدم خانواده ام بترسن ناراحت بشن و اینا

تا اینکه یکی متوجه شد گف اگه دوس نداری نخور نون پنیر بخور و اینا. خدا خیرش بده همون حرفش ارومم کرد

توی 2 هفته نزدیک 14 کیلو کردم اون سال

تجربه خیلی سنگینی بود توی زندگیم که بابت رد شدنش به سلامت همیشه مدیون خدا و امامام

الان ولی باز یه کم از اون مدل حس ها دارم

مثلا با اینکه هی میام مینویسم کاش کار پیدا کنم کاش ماشین بخرم کاش از این شهر برم

ولی باز ته دلم یه جوری خالی میشه

میگم خب که چی اخرش که چی خوشحال میشم یعنی با اینا؟ اصلا از پسش بر میام؟

خدایا یه کاری کن از نطر روحی و روانی و جسمی بتونم از پسش بر بیام

یکی از علایم پنیک به نوعی همین ترس از دیوانه شدنه

میگن وقتی خیلی غصه بخوری طرف درونیت که برای هر ادمی به گنجایشی داره شروع میکنه لبریز کردن و میشه پنیک

غصه نامرد واقعا داره پیرم میکنه

هی به خودم میگم ول کن ارزش نداره خودت رو نابود کردی

باز شبا که میرم خونه فکرش دست از سرم بر نمیداره

باز الان خوبه اون اوایل میگفتم وای اگر بمیرم و باز غصه اش تو دلم باشه چی

خدایا کمکم کن خودم رو سپردم به خودت

شفاف سازی

یکی توی این پست برام نظر داده بود که حالا یعنی اون حرفت باعث کات شد؟

راستش نمیدونم

بخوام منطقی بگم و آدم روبروم هم آدم نرمالی باشه میگم شاید میگم نه. اخه به خاطر این که سرد شدن این ادم تقریبا یک سال قبل از این حرف من شروع شده بود یعنی از زمانی که خودش مهاجرت کرد

تموم کردنش و گفتن اینکه دیگه نمیخوام ادامه بدم هم باز یک سال و نیم بعد اون جمله بود

این وسط هم کلیییییی mixed signal داشت. یه بار خوب بود یه بار بد بود دوباره خوب بود دوباره بد بود و همینطور الی آخر

بنابراین بخوام منطقی حرف بزنم در واقع این میشه همون جستجوهای وسواسی که ادما بعد رابطه توی گذشته اشون میکنن

مدام به حرفایی که زذن فکر میکنن یا کارهایی که کردن و اینا

و خب تو هر باغچه ایی رو بیل بزنی یکی دو تا کرم که حتما توش پیدا میکنی

ولی اگر بخوام با دید خاتون همیشه خود سرزنشگر حرف بزنم خب اره شاید خیلی تاثیر داشته

نمیدانم!

دیروز تمام مدت داشتم دور خودم میپرخیدم امروزم همینطور کاش تا شب نشده یه خورده کار رو ببرم جلو

خدایا به همه و به من سلامتی بده خدایا خسته شدم از این درد :(

فایل هام گم شده خدایااااااااااا

کدهام گم شده دارم در به در دنبالشون میگردم

یه سری فایل داشتم هزاران هزار خط کد توشون نوشتم که نمیدونم کجاس و به شدت هم لازمشون دارم

از یه طرف وحشت گم شدن اینا

از یه طرف کمر درد که امانم رو بریده

از یه طرف دیگه عکسای قدیمی و اثاری از گذشته که لا به لای فایل های قدیمیت الکی الگی پیدا میشن و یه سری چیزا رو یادت میندازن

عکسای قدیمیش رو دیدم همه اونایی که از همه جا پاک کرده بودم

متن چت های اظهار عشق و فلان که قبلنا برام میفرستاد و من اسکرین گرفته بودم

چطور قبلا انقدر درگیرش نبودم و الان هستم؟؟ چطور من اصلا همه چیو ول کردم اومدم هزاران کیلومتر این طرف تر از کره زمین؟؟

چطور اصلا جرات کردم؟ چه غلطی کردم من اصلا با زندگیم؟؟

پی نوشت: دو سال از اومدنم میگذشت

بعد از دو سال میخواستم یه سر برم ایران

چند هفته قبلش دیدم یه چیزی تو اینستا برام فرستاد. یه کلیپ بود دختره خارجی بود توش یه چیزایی میگفت...

الان دیدم کلیپه رو سیوش کردم

متنش دقیقا اینه: یکی از عجیب تربن نشانه های adhd اینه که دلت برای کسی تنگ نمیشه

چون وقتی یکیو نمیبینی از ذهنتم پاک میشه

بعدش بقیه چون دیگه باهاشون در ارتباط نیستی از دستت عصبانی میشن و فکر میکنن تو یه عوضی بی احساسی

نمیدونن که adhd تو عملا باعث میشه یادت بره که اونا وجود دارن

من واقعا نمیدونم کدومش بدتره

اره این دقیقا متنش بود. یادمه از تقریبا 10 ماه قبلش خیلی خیلی سرد شده بود. من همش دنبالش بودم. کاملا فرار میکرد انگار

این وسط یه سری سیگنال های متناقض هم میداد که منو گیج میکرد. نمیفهمیدم که میخواد ادامه بده واقعا یا نمیخواد

نمیفهمیدم این فاصله گرفتنش واقعا به خاطر کار و مسایل زندگیش و شرایط نه چندان خوبشه یا اینکه بهانه اس و منو نمیخواد

حتی شک کرده بودم که یه شیطونی هایی هم میکنه

بهش زنگ میزدم یا پیام میدادم میگفت زنگ میزنم بعدش زنگ نمیزد. مثلا 2 هفته این کارو میکرد بعد فته سوم جواب میداد. وقتی جواب میداد یهو مثلا 2-3 ساعت ویدوکال میکردیم و خوش و خرم قطع میکردیم تماس رو

باز هفته بعد میشد خبریش نمیشد

همینطوری شل کن سفت کن

یه روز در مورد اون 10 ماه مینویسم

از بحث دور نشم...

کلیپه رو که فرستاد زمانی بود که من دیگه داشتم کم کم ازش میکندم.

10 ماه بود اذیتم کرده بود و این واقعیت محکم خورده بود تو صورتم که این ارتباط دیگه فایده ایی نداره

در واقع داشتم ولش میکردم. یه جورایی داشتم حتی فراموشش میکردم و ازش خشم داشتم

جواب دادم بهش که هیچ وقت انقدر محکم این حرف رو نزده بودی! هیچ وقت انقدر محکم نگفته بودی که دل تنگ نمیشی و اینا

جرات پیدا کرده بودم چون میدونستم دیگه نمیخوامش. یعنی انقد اذیت شده بودم که دیگه نمیتونستم تحمل کنم اون وضعیت رو

بعد ویس داد که نه اینطوری نیس و چرا اینطوری انقد صفر و یکی برداشت میکنی و ادم نمیتونه جرف بزنه انگار و ...

صداش هم میلرزید. شبیه کسی که پشیمون باشه همچین چیزی فرستاده

اره دیگه همین

البته من هیچ وقت نفهمیدم پشت این داستانا چی بود

اها الان یادم افتاد. یه دوست قدیمی داشتم یه پیج داشت راجع به همین adhd . در واقع روانپزشک برا خودش این تشخیص رو داده بود اینم یه پیج زده بود توش توضیج میداد به ملت علایم و راهکارها و فلان

بهش پیام دادم گفتم این اینطوری میگه واقعا اینطوریه؟؟؟

یه طومار برام ویس داد که ببین از نظر علمی درسته این حرف ولی منم که اینطوری هستم روی گوشیم آلارم میذارم که یادم نره مثلا جواب دوس پسرم رو بدم

خیلی وقتا ممکنه یادم بره جواب پیامش رو بدم

ولی چون اون ادم برام مهمه ساعت میذارم که بهم یاداوری بشه

بعدشم گفت اره حرصم گرفت از دست این پسره و فلان. نامرد رو میگفت

من اون روز حرف دوستم رو بیشتر باور کردم تا حرف "نامرد"

قضیه دقیقا مال 2 سال پیشه

پی نوشت: قرار بود رمزی همه اینا رو بنویسم. الان که دارم میبینم خیلی چیزا رو دارم همینطوری میگم :))

کنکور؟ دوس پسر؟!

بعضی وبلاگا رو میخونم تعجب میکنم

طرف مثلا میگه بویفرندم تولدم رو تبریک نگفت و اینا

بعد پست پایینش رو میخونی میبینی نوشته دو هفته دیگه کنکور دارم!

از سن 18 سالگی یعنی بویفرند دارید؟

بعد چطور درس میخونید ؟ اصلا میشه با دوس پسر تمرکز کرد واسه کنکور؟!

زمان ما اینطوری نبود

شایدم بود و من خیلی شوت بودم

ادامه پست قبل

اینو در راستای پست قبلیم مینویسم:

یه روزی پشت تلفن بهش گفتم : از طریق من که نمیشه بیای خودت باید یه کاری کنی بالاخره

هیچ وقته هیج وقته هیچ وقت بابت این موضوع خودم رو نمیبخشم

یکی از بزرگترین حسرت های زندگیم همین یک جمله اس که یه روزی بهش گفتم

یه مکثی کرد

بعدش گفت خیلی خب باشه

یه 6 ماه صبر میکنیم ببینیم چی میشه

دیگه نه من میتونم صبر کنم نه تو

البته جزییات خیلی زیاد داره هااا

این که اصلا چی شد که من اون حرف رو زدم و چرا و قبلش چی شد و اینا

ولی خواستم الان اینجا اینو بگم

الان دقت کردم دیدم کلا انگار خوشم میاد خودزنی کنم.

حتی میخوام پست بذارم تو وبلاگمم باز اول یه دونه محکم به خودم میزنم بعدش به بقیه. اول گندی که خودم زدم رو میگم بعدش دلیلش رو و کارهای اونو

ولی یادم باشه بیام بگم چی شد که اینو گفتم بهش

پی نوشت: ولی من اووووون همه به تو خوبی کردم اون همه هواتو داشتم اون همه بداخلاقیات رو به روم نیوردم. اون همه خانومی کردم در برابر بعضی کارات. خداییش اگر بابت همین یه جمله ام گذاشتی و رفتی خیلی بهم نامردی کردی. منی که همه جوره ثابت کرده بودم پشتت هستم. چرا یه کار کردی که بیخودی خودم خودمو سرزنش کنم؟ اگر یک روز از عمرم مونده باشه همه اینا رو برات مینویسم و دکمه send رو میزنم

بازهم نامرد

صبح فیزیوتراپی بودم و الانم شدید درد دارم انگار نشستم روی یه تلی از زغال گداخته انقدر که از کمر به پایین میسوزه

ولش کن

یه چیز دیگه اومدم تعریف کنم

الان دیدم یکی از شماها لطف کرده برام یه کامنتی گذاشته توی این پست

یاد یه چیزی افتادم که دلیل نوشتن اون پست بود و جالبه که انقد وقتی در مورد موضوعی در موردش حرف میزنم تمام ذهنم با 100 درصد cpu درگیرش میشه که کلا همه چیو گم میکنم و یادم میره اصل موضوع رو بگم

اصل موصوع این بود که موقع نوشتن پست داشتم خودمو سرزنش میکردم که چرا با خودم نیوردمش چرا تنهایی اومدم چرا اصلا از ایران خارج شدم اگر نمیشدم اونطوری نمیشد و رابطه ام باهاش به هم نمیخورد و اینا

یه جورایی جواب خودم به خودم بود اون پست. که بابا اون زودتر از تو رفت و اصلا از اولش میخواست بره و این برنامه ها تو کله اش بود و تو نمیدونستی

اخرین باری که دیدمش که میشه 9 ماه پیش

وقتی که میخواستم حرفای اساسیم رو باهاش بزنم و تکلیف رو مشخص کنم تا اومدم حرف بزنم بهم گفت سرزنشم نکنیا

منم از اونجایی که این ادم اون موقع عزادار فوت عزیزش بود و از طرفی دلم نمیومد برنجونمش تمام مدت سعی میکردم حواسم باشه چیزی نگم ناراحت بشه

به خاطر همین هر حرفی زدم انگار که به خودم زدم

همین باعث شد از موقعیت استفاده کنه و همه چی رو به نفع خودش بچرخونه

یعنی به جای این که من برم با حرفام بشورمش خشکش کنم پهنش کنم تو افتاب

رفتم مسیولیت همه چی رو خودم بر عهده گرفتم و به خودم زدم

بعد یکی از حرفایی که بهم زد این بود که خوب شد که تو رفتی و من اون اوایل خیلی به این فکر میکردم ولی الان راضی ام از تصمیمی که گرفتم از این که جلوت رو نگرفتم و گذاشتم که تو بری

دلیلش هم این بود که میگفت اون عزیز از دست رفته اش که اون تایم تازه فوت شده بود لحظه های اخر عمرش حسرت زندگی نکرده رو داشته

حسرت اینکه به ارزوهاش نرسیده به هدف هاش نرسیده و به خاطر خانواده اش ارزوهاش رو فراموش کرده و روزهای اخر بیماریش و عمرش اینو با یه حسرتی به "نامرد" میگفته

بعد این ادم یه جوری این مساله رو به نفع خودش عنوان کرد که بگه اره خب دیگه تو رفتی دیگه تو میخواستی بری دیگه این اخرا به هر طریقی بود میخواستی بری

بهش گفتم ولی تو به من نگفتی یا من یا مهاجرت. اگر به من گفته بودی من شاید تصمیمم جور دیگه ایی میشد

گفت نه بالاخره باید میرفتی وگرنه حسرتش عمری به دلت میموند

یعنی یه جورایی انداخت همه چیو گردن من

پستی که نوشتم پس ذهنم این بود که این ادم اصلا خودش قصد رفتن داشت بدون این که حتی به من جزییات رو بگه

بعد یه کاری کرد که از اون روز به بعد این شهر کلا از چشم من افتاد.

بارها و بارها و بارها شده که مهاجرت خودم رو زیر سوال بردم. همش با خودم میگم ارزشش رو نداشت. من اون رو از دست دادم اگر نمیرفتم اینطور نمیشد

کاش با خودم اورده بودمش

کاش بهش اونطوری رک نگفته بودم از طریق من نمیشه که بیای و خودت باید یه کاری کنی یه تلاشی کنی

اینا البته خیلی جزییات داره

اره خلاصه از بابت این خودم روسرزنش میکنم خیلی زیاد

ولی یادم باشه بیام جزییات اینا رو بنویسم

امروز خیلی کار دارم و تجربه ثابت کرده وقتایی که کار زیاد دارم بیشتر احساس نیاز میکنم که بیام تند تند اینجا بنویسم

همینا دیگه

آرزو

دلم میخواس یه کسی بود

مثلا نمیدونم خود خدا

یا یه انسانی که بشه باهاش حرف زد. یه آدم معنوی، یه عالم یه آدم همه چی دون که هم گذشته ات رو میدونه هم آینده

برا اونا که معتقدن مثلا یه امامی پیامبری چیزی...امام زمان مثلا

یکی که از همه چی خبر داره

میرفتم پیشش درد دل میکردم اونم بهم با مهربونی جواب سوال هام رو میداد

میگفت تو مقصر نیستی

دلیل اتفاق ها رو میگفت

پشت پرده مسایل رو میگفت

تهش هم یه چیزی مینوشت امضا میکرد میداد به عنوان ضمانت نامه که بیا اینم کمک من به تو

مشکلاتت حل شد

چقدر خوب بود نه؟

قضاوت نکنیم

یه زمانی سال ها پیش وقتی میومدم وبلاگ یه سری وبلاگ ها رو میدیدم توش چس ناله های عاشقانه بود

تا میدیدم همچین وبلاگیه سریع می بستمش و میرفتم

تو ذهنم هم طرف رو قضاوت میکردم که وای این چیه دیگه همش ناله ناله

اونم واسه یه ادم دیگه

خیلی برام مسخره و احمقانه بود

الان بعد گذشت سال ها اونم توی سن بالای 30 سالگی دیدم چقدر وبلاگ خودم یه همچین چیزی شده

پس قضاوت نکنیم

روزی سرمون میاد

بخدا که نمیدونستم منظورش مهاجرته!

روزی هزار تا حرف به ذهنم میرسه دلم میخواد بیام اینجا بنویسم که ذهنم خالی بشه

همش دارم با خودم حرف میزنم تمرکزم موقع کار پایینه

از دیروز ظهر تا همین الان درگیر مشکل کامپیوتر کوفتیم بودم. تا همین الان درست شد

کلی کار سرم ریخته

نمیدونم از کجا حتی شروع کنم

یه چیزی یادم افتاد گفتم بیام اینجا بنویسم طبق معمول در مورد "نامرد"

امروز صبح تو راه که میومدم داشتم به این فکر میکردم که من از همون روز اولی که با این ادم حتی شروع کردم چت کردن بهش گفتم قصدم رفتنه. و متقابلا اون ادم هم تو ذهنش رفتن بود. سال ها قبل از این که بره یه روز رفته بودیم پارک یه ماشین از جلومون رد شد. گفت من اینو یه روزی میخرمش

چندبار دیگه ام از بالای تجریش رد میشدیم یا تو کوچه های ولنجک میپلکیدیم میگفت یکی از این خونه ها رو میخرم

منه ساده اصلا تو باغ نبودم که این چی میگه

بهش میگفتم ایشالا عزیزم حتما که میخری!

تو ذهنم اینطوری بودم که منظورش اینه که انقد تلاش میکنم که بتونم بخرم

اون سال هام مثل الان نبود که همچین چیزی رویا باشه. اگه زرنگ بودی و ساپورت خانواده رو هم داشتی میشد یه واحد کوچولو یه جای خوب خرید (شایدم نمیشد نمیدونم )

به هر حال خب من تو ذهنم همچین چیزی بود

من اصلا فکر نمیکردم این ادم قصد مهاجرت داره

نمیدونم گفتم اینجا یا ن

اون تقریبا یک سال و نیم زودتر از این که من از ایران برم از ایران رفت

و تمام اون سال هایی که توی ایران بود این تو ذهنش بود

حتی شغلش و مقصدش

و من هیچی نمیدونستم. مطلقا هیچی

فقط فکر میکردم این ادم مهاجرت رو دوس داره. همیشه هم میگفت اول امریکا، نشد کانادا، تهش نشد استرالیا

دیگه من فکر نمیکردم که این اصلا یه جای دیگه رو به عنوان مقصد انتخاب کنه و کلا تو فکرش یه سری چیزای دیگه هس و رو حساب همونا میگه من یه روزی این خونه رو میخرم این ماشین رو میخرم

خلاصه

یه روز داشتم رانندگی میکردم یادمه هنوز کرونا بود هنوز ماسک میزدیم ولی یادم نمیاد وسطای کرونا بود یا اخراش

دیدم بهم پیام داده نوشته عزیزم من یه مدت میرم فلانجا ( کشور مقصد مهاجرتش)

من اصلا نفهمیدم این منظورش اینه که دارم میرم زندگی کنم اونجا!!!!!!!!! فکر کردم میگه ماموریتی دارم میرم. بعدنا فهمیدم خونه اجاره کرده و ماشین خریده و ...

انقد تو باغ نبودم که بهش گفتم عزیزم به سلامتی خدا به همراهت و فلان

یکی از دلایلی که اینطوری جوابش رو میدادم این بود که اون روزا طرز فکرم اینطوری بود که باید خودم رو یه دختر خونسرد و بی تفاوت نشون بدم

غر نزنم. گیر ندم. اعصاب خوردی راه نندازم. اهداف خودم رو داشته باشم برای زندگیم تلاش کنم و اجازه بدم اونم تلاش خودش رو بکنه. بهش فضا بدم.

از این که اونم بهم فضا میداد راضی بودم. خوشحال بودم. هیچ وقت دختری نبودم که دوست داشته باشم طرف مدام باهام در تماس باشه ( این البته خودش یه آسیب و تروما هست بعدا در موردش حرف میزنم)

بعد در درونم حرص میخوردماااا... آتیش میگرفتم

ولی خیلی خونسرد نشون میدادم که انگار نه انگار. سال های سال هیمن وضع بود.

البته نه همیشه ولی 90 درصد مواقع همینطور بودم. مثلا روزها ازش خبری نمیشد بعد من حرص میخوردم. ولی کم کم یاد گرفته بودم خودم خودمو سرگرم کنم. تمام خشمم رو جمع میکردم مینداختم پشت هدف هام

یه سیل عظیمی میشد میفتاد پشتم که مثلا بشینم زبان بخونم یا مقاله کار کنم یا مثلا سر کار پیشرفت کنم و اینا

ولی خیلی به ندرت اتفاق می افتاد که این خشم رو روی اون خالی کنم. وقتی مثلا 2-3 روز هیچ خبری ازش نبود و برمیگشت و بهم پیام میداد

انگار نه انگار که هیچ اتفاقی افتاده. خیلی نایس و مهربون جوابش رو میدادم. حتی سعی میکردم یه جوری نشون بدم که خوشحالم و مشغول اهدافم هستم و وای چقدر امروز بهم خوش گذشت و وای چقدر امروز کار کردم و اینا

واقعا هم این بود البته. اینطور نبود که بیکار بشینم و غصه بخورم

ولی خب درونم پر از خشم میشد. دلمم نمیخواست خودم بهش پیام بدم. یعنی به خاطر حال و احوال دوس نداشتم پیامش بدم. تنها دوس داشتم زمانی بهش پیام بدم که یه حرف مهمی یه دستاوردی یه خبر خاصی چیزی باشه. بعد چقدر این حالت بلا سر ادم میاره چون همش دنبال اینی که حداقل هر چند روز یه دستاورد ولو کوچولویی داشته باشی. مثلا چه میدونم یه هدست خفن سفارش میدادم عکسش رو براش میفرستادم که نشون بدم من دارم خیلی جدی زبان خوندن رو شروع میکنم. چیزای بزرگ هم همینطور. مثلا تو کارم ترفیع میگرفتم یا مثلا یه استادی جواب ایمیلم رو میدادم واسه پذیرش گرفتن... هر چی فقط مدام دنبال این بودم یه پیسرفتی بکنم که اینو بهش بگم. هم بهانه ایی بود برای ارتباط گرفتن هم نشون میداد ببین من بدون تو دارم به زندگیم میرسم و محتاج تو نیستم و هم اینکه ببنین من چقدر ادم ارزشمند و خفنی هستم که این همه دستاورد دارم ( یادم افتاد به یه چیزی در این مورد حالا بعدا یادم باشه تعریف کنم)

از اونجایی که دوسش داشتم و اونم خب ادم زرنگی هم بود وقتی بعد چند روز پیام میداد من همه این خشم ها از دلم میرفت

و دوباره روز از نو روزی از نو

در هر شکل سعی کرده بودم یه سری راه جایگزین پیدا کنم برا تامین منبع دوپامین.

من کلا خیلی ادم رقابتی هستم. با دستاورد و این چیزا حالم خوب میشه. همین که تو مسیر تلاش و رسیدن به یه هدفی باشم حالم رو شدیدا خوب میکنه

همین امید برای رسیدن به یه هدفی. هرچی میخواد باشه ولو یه وزن کم کردن ساده

این تلاشه بهم حس خوب و مفید بودن میده. حس زندگی میده. حتی چالش هاش برام جذابه

دیگه بلد شده بودم که چی کار کنم. چطوری حس خوب داشته باشم بدون اون. ولی خب اونم یه گوشه باشه دیگه

یعنی جفتش باهم باشه

از بحث دور شدم

خلاصه به من پیام داد این حرف رو زد. من حتی نفهمیدم که این داره از مهاجرت حرف میزنه. حتی نیومد منو ببینه. منم البته ازش نخواستم

یه زمانی هم بود که من دیگه شدید افتاده بودم دنیال کارای مهاجرت خودم و خواه ناخواه این ادم بیشتر از یک گوشه رو تو زندگیم پر نمیکرد

حتی خودم هم کنجکاوی نکردم ببینم اوضاع چه خبره

ولی در مورد من در جزییات همه چی بود. یعنی خودم بهش میگفتم

بعد یه اعتقادی داشت اونم این که نباید کاره نصفه رو به کسی گفت وگرنه خراب میشه

به خاطر همین خیلی برنامه هاش رو من اصلا خبر نداشتم یه فقط یه چیزای سطحی ازش میدونستم

دیگه چی؟ !

همینا دیگه

برم به بقیه کارم برسم حالا این وسطا باز ذهنم درگیر بشه میاد مینویسم

خدایا خواهش میکنم هبه هر کسی شغل خوب میخواد بده به منم بده

به شدت نیاز دارم که یه کار تخصصی خوب پیدا کنم

موقعیت شغلی خیلی کمه مخصوصا برا رشته من

هر چی هم اپلای میکنم خبری نمیشه

خدایا

پی نوشت: ولی دلم روشنه که درست میشه خیلی زود همونی میشه که میخوام

پست رمزدار

دوستانی که کامنت خصوصی میذارید نمیدونم واقعا چطوری باید جواب بدم

بعضی کامنتا هم طولانیه نمیشه زیرشون جواب نوشت

گفتم بگم حمل بر بی ادبی نباشه

یکی برام نوشته بود پراکنده مینویسی یه بار بیا تعریف کن از اول تا اخر که داستان چی بوده

پیشنهاد خوبیه ولی میخوام پست رمزدار باشه

اگه رمز میخواین و منو میخونید اینجا ادرستون رو برام بذارید بیام رمز بدم

البته اگه جوصله طولانی خوندن رو دارید چون احتمالا 2-3 تا پست بشه کل داستان

اها یه چیز دیگه

خواهشا فقط و فقط اگر نظر خواهید گذاشت رمز بگیرید. ادم این همه مینویسه به امید اینکه یکی نظر صادقانه اش رو بگه

مثلا راه حلی چیزی بده یا بگه اره فلانی به نظر من اشتباه کردی و الان فلان کار رو بکن یا اشتباه نکردی فلان کاری رو نکن

نمیدونم یه چیزی که بالاخره به عنوان یه مخاطب میتونید بگید از برداشت خودتون

انگار که یه دوستی براتون درد دل کرده

همین دیگه

کم کم مینویسم ایشالا

اها یکی دیگه هم نوشته بود یعنی تمام این سال های مهاجرت سختی و اینا بوده؟ هیچ عشق و حالی نبوده ؟

اینم میام توی یه پست جدا مینویسم در موردش

مادربزرگ رفت...

مادر بزرگ مرد...

دیگه مادربزرگی ندارم

صبح که بیدار شدم دیدم بهم پیام دادن و گفتن که رفت به خونه ابدیش

اون یکی مادر بزرگم سال 98 رفت این یکی امروز

با اون یکی بیشتر خاطره داشتم و گریه کردم زمان رفتنش. این یکی کمتر خاطره دارم و سالها بیمار بود

الزایمر داشت

از زمانی هم که از ایران دورم که کلا دو بار دیدمش هر دوبار هم منو نشناخت

آرزوی دیدن عروسی منو داشت که بنده خدا اینم ندید :)

اللهم لانعلم منها الا خیرا

یعنی خدایا من جز خیر ازش ندیدم...روحش شاد...

ممنون میشم اگر دوس داشتید یه صلوات برای شادی و ارامش روحش بفرستید

پی نوشت: یکی دوتا کامنت گرفتم که در موردشون میخوام پست بذارم ایشالا خیلی زود

مهاجرت فقط یک سرابه

از این که چند صباح دیگه باز باید یه سری چیزا رو از صفر شروع کنم هیچ حس خوبی ندارم

من همین کارا رو 8 سال پیش کردم

وارد رابطه شدم، اپلای کردم برای جاب، حرص خوردم، دعا کردم، استرس کشیدم

ماشین گرفتم

کار رو بالاخره گرفتم

مستقل شدم خونه اجاره کردیم، خونه رو عوض کردیم بازسازی کردیم وسیله گرفتیم خونه رو تجهیز کردیم

کاراموز شدم کم کم کار یاد گرفتم گریه کردم استرس کشیدم کار کارمندی کردم صبح زود بیدار شدم شب تا دیروقت شرکت بودم

خسته و کوفته برگشتم خونه شام نخورده خوابیدم

با همکار سر و کله زدم با پیمانکار سر و کله زدم

تلاش کردم تلاش کردم تلاش کردم

تو شغلم پیشرفت کردم یه لول اومدم بالاتر. یه جورایی امینت شغلی پیدا کردم. بعدشم خوردیم به کرونا و مصایبش

الان یه خورده وقت دیگه ( در واقع از همین الانا) دوباره همین کارها رو باید بکنم

دنبال کار بگردم کار رو بگیرم سعی کنم یاد بگیرمش

خونه رو عوض کنم. احتمال زیاد شهر عوض کنم

وسایل رو بفروشم وسایل جدید بخرم

ماشین بخرم

تعامل کنم با ادما

صبح زود بیدار شم شب احتمالا خسته و کوفته برگردم خونه

دوباره همون کارا

با این تفاوت که دیگه اون ادم رو هم ندارم

خانواده ام رو هم ندارم کنارم

شرکتمون ناهار میداد حتی اونم دیگه ندارم :)

یه دین و ایمانی داشتم یه قلب صاف و امیدواری داشتم یه نزدیکی با خدا داشتم که دیگه اونم ندارم

8 سال هم پیرترم

از نظر جسمی هم که کلی تحلیل رفتم

تازه اون موقع گرفتار چیزی به اسم اقامت و پاس نبودم که این سری اینم هست

اگر شغلم چیزی نباشه که میخوام دیگه حتی اون دلیلی که بابتش مهاجرت کردم هم ندارم

یه مدرک فقط دارم که باید قاب کرد زد به دیوار

مهاجرته ارزشش رو واقعا نداشت؟؟ الان اگر ازم بپرسی میگم نه

چندسال دیگه نمیدونم چی میگم

خودم از این نحوه حرف زدن با خودم میترسم. فکرهام دیگه خیلی دارک شده نه؟ ادم افسرده میشه

بیخود نیس که انقد افسرده شدم ...

اشتباه کردم

ای کاش عجله نکرده بودم

ای کاش نترسیده بودم

ای کاش اروم بودم و به خدا سپرده بودم انقد اصرار نمیکردم

خدایا پشیمونم

نمیدونم چی کار کنم. جبران کن خودت یه طوری

باورم نمیشه یه روزی بیام همچین چیزی بنویسم

برای خودم

از 1401 که اخرین بار اون سفر رو رفتم هیچ سالی انقد دلم حال و هوای اون سفر رو نکرده بود که امسال کرده...

کنترل ذهن

همه اینا درسی هست که باید از زندگی یاد بگیرم و شخصیتم رو درست کنم

روی خودم کار کنم

امروز یه چیزی اتفاقی دیدم تو اینستا در مورد مدیتیشن و اینکه با گذر زمان روی شخصیت هم اثر میذاره

چون فکرهایی که میکنیم یه سری پیوندهای سیناپسی ایجاد میکنن بین خودآگاه و ناخودآگاه و شخصیت رو شکل میدن

وقتی آگاهانه یه سریشون رو خاموش کنیم این پیوندها از هم باز میشن شکسته میشن و پیوندهای جدیدی شکل میگیرن

مولانا هم توی شعراش از این حرفا داره. یه کانالی هست مال یه ادمیه به اسم اقای شهبازی

در مورد تفسیر شعرهای مولاناس. و یه کلمه هست که خیلی توی حرفاش استفاده میکنه که البته وام گرفته شده از آموزه های شعرهای مولاناس و اونم "فضاگشایی" هست

با این که هزاران بار معنیش رو خونده بودم و گوش داده بودم بازم درک عمیقی ازش نداشتم

امروز که این کلیپه رو دیدم تو اینستا که البته هیچ ربطی به مولانا و اینا نداشت

حس کردم معنی فضاگشایی رو باز کردم

دقیقا همینه که یعنی شما برای دقایقی به هیچی فکر نکنی. یک خلا ذهنی در ذهنت ایجاد کنی. چشمات رو ببندی و به تاریکی مطلق نگاه کنی و فکر نکنی. همین دقایق رشته های وصل شده کهنه و به درد نخور رو پاره میکنه و فضای درونیت رو باز میکنه و یک خلا ایجاد میکنه

یه جا دیگه قبلا شنیده بودم این خلا خداست . اتفاقا اونم یه خانومی بود تفصیر مولانا میکرد. چه جالب الان که کلمه "خلا" رو نوشتم این حرف خانومه یادم افتاد

باید عین توضیحاتش رو پیدا کم و بنویسم اینطوری انگار اونجور که میخوام دقیق نیس

چقدر همه چی به هم مربوطه

عین یه پازل که که برا یتو طراحی شده

برم به کارم برسم

ببینم امروز میتونم مدیتیشن کنم برای اولین بار

میام مینویسم که ایا تاثیری حس کردم یا ن

اگر باورهای دینی و مذهبی دارید هم اینا اونجا هم گفته شده. یه سرچ در مورد علامه امینی کنید یادمه یه بار شنیده بودم یه همچین کنترل ذهن هایی داشته

امام علی هم یه جایی گفته که مواظب افـکــارت بــــــاش که گفتــارت می شود، مواظب گفتــارت بــــــاش که رفتـــارت می شود، مواظب رفتـــارت بــــــاش که عــــادتت می شود، مواظب عــــادتت بـــــاش که شخصیتت می شود، مواظب شخصیتت باش که سرنوشتت میشود.

خدایا به تو سپردمشون

خدایا خدایا خدایا

خانواده ام و مردم ایران رو به خودت سپرده ام

زنده و سلامت باشند دلشون شاد باشه

خدایا از ایرانم و ایرانی خودت محافظت کن

از دیشب

دیشب تا 1:30 شب گریه کردم و بلند بلند با خودم حرف زدم

نشستم کف هال و همینطوری درد دل کردم انگار که دارم باهاش و با خودم حرف میزنم

تریگر گریه ام یه پست بود تو اینستا که خواستگاری و اینا بود و یادم بهش افتاد و حسرت خوردم که چرا برای من با "نامرد" این اتفاق نیفتاد و خنجر رو گرفتم سمت خودم و خودم رو مقصر دونستم و شروع کردم گریه کردن

و بلند بلند حرف میزدم باهاش انگار که واقعنی جلوم نشسته و داره به حرفام گوش میده

بهش گفتم تو هم نخواستی. تو بیش از 4 سال منو توی ایران در دسترس داشتی ولی کاری نکردی من با خانواده ام آشنات کردم قدمی برنداشتی

سال اخر که مادرت رو فرستادی بعدش باز کاری نکردی. با این که مادرت منو دوس داش و بهت تایید هم داده بود ولی حرکتی نزدی حتی به مامانت نگفتی روز بعدی که اومد خونمون لااقل یه زنگ بزنه تشکر کنه یا یه روز هم اون دعوت کنه یا اصلا بیاد بگه فلانی بیا یه روز بریم کافه ایی جایی

کاری نکردی و همینطور بلد بلند گریه میکردم و اینا رو میگفتم و مرورشون میکردم

بعدش دلم تنگ شده برای خود اون روزام

به خودم میگفتم خاتونه قشنگه قوی کجایی و ناخودآگاه حس کردم خاتون قبلی مرده و خاک شده و من الان سر قبرش نشستم

و دلم خیلی براش سوخت و خیلی دلم براش تنگ شد و صداش میزدم که بلند شو بلند شو و انگار که واقعا مرده و من دارم سوگ رو تجربه میکنم و زار میزدم عین کسی که عزیزترینش مرده گریه میکردم و دلتنگی میکردم

و سبک شدم بعد گریه ها خیلی سبک شدم

و امروز که داشتم میومدم سر کار تو اتوبوس داشتم به خودم میگفتم خاتون به نظرت وقتش نشده که دیگه خودت رو ببخشی؟؟ خودت رو ببخشی و بذاری صاحب دل ها کار خودش رو بکنه. بذاری خودش جبران کنه بالاخره خودش به خودش گفته جبار...

حالا ببیم کی بهت گفتم

خاتون

یه جوری همه چی درست بشه و جفت و جور بشه که حل بشه همه چی که خودتم باورت نشه

ببین کی بهت گفتم

ان شالله

لطف انچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

مصی امروز داشت میگفت که بابت یه سری چیزا حسرت میخورم

بهش گفتم منم همینطور و در مورد "نامرد" مثلا خیلی بابت یه سری مسایل حسرت میخورم

بعد گفت من همش با خدا حرف میزنم که خدایا تو جبار هستی به معنی جبران کننده و من اشتباه کردم تو جبرانش کن

حرفش رو تایید کردم. به شگفتم مم همیشه همینو به خدا میگم

بعدش دیگه حرف ادامه دار شد و سپید اومد وسط ماجرا

حرف قشنگی زد که دلم خواست اینجا ثبتش کنم

گفت چرا یه مدت اینطوری فرض نمیکنی که خدا خودش همه این پلن ها رو چید و همه این فیلما رو کارگردانی کرد

خودش نویسنده بود خودش تهیه کننده بود تو فقط سکانس به سکانس بازیش کردی

کاره ایی نبودی اصلا تو

چراانقد خودتو جدی میگیری؟؟

یه مدت اینطوری بهش نگاه کن که هرچی بود هر کی هر کاری کرد خدا کرد

اصلا تو کاره ایی نبودی تو قدرتی نداشتی تو یه فیلنامه دادن دستت گفتن یالا همینو بازی کن یه واو هم نباید ازش بیفته یا بهش اضافه بشه

همه ادم های روبروت هم وضعشون همین بود فقط نقش ها رو مو به مو اجرا میکردن

خب حالا حست چیه؟ هنوز حسرت میخوری خودت رو سرزنش میکنی؟ گفتم دیگه خیلی نه

اخرش گفت خیلی خب حالا با همین حس و تفکر یه مدت زندگی کن. این همهههه با فکری خلاف این زندگی کردی یه مدت کوتاهی هم اینطوری زندگی کن

ببین چیزی تغییر میکنه ؟

حرفش به دلم نشست.

خواستم اینجا ثبتش کنم

شاید حق با تو باشه سپید

شاید اگه بپذیرم فرمون دست کس دیگه ایی بوده راحت بشم

خوشحال بشم

بپذیرم هر چی اتفاق افتاده

و نسبت به اینده خوشبین بشم