از این که چند صباح دیگه باز باید یه سری چیزا رو از صفر شروع کنم هیچ حس خوبی ندارم

من همین کارا رو 8 سال پیش کردم

وارد رابطه شدم، اپلای کردم برای جاب، حرص خوردم، دعا کردم، استرس کشیدم

ماشین گرفتم

کار رو بالاخره گرفتم

مستقل شدم خونه اجاره کردیم، خونه رو عوض کردیم بازسازی کردیم وسیله گرفتیم خونه رو تجهیز کردیم

کاراموز شدم کم کم کار یاد گرفتم گریه کردم استرس کشیدم کار کارمندی کردم صبح زود بیدار شدم شب تا دیروقت شرکت بودم

خسته و کوفته برگشتم خونه شام نخورده خوابیدم

با همکار سر و کله زدم با پیمانکار سر و کله زدم

تلاش کردم تلاش کردم تلاش کردم

تو شغلم پیشرفت کردم یه لول اومدم بالاتر. یه جورایی امینت شغلی پیدا کردم. بعدشم خوردیم به کرونا و مصایبش

الان یه خورده وقت دیگه ( در واقع از همین الانا) دوباره همین کارها رو باید بکنم

دنبال کار بگردم کار رو بگیرم سعی کنم یاد بگیرمش

خونه رو عوض کنم. احتمال زیاد شهر عوض کنم

وسایل رو بفروشم وسایل جدید بخرم

ماشین بخرم

تعامل کنم با ادما

صبح زود بیدار شم شب احتمالا خسته و کوفته برگردم خونه

دوباره همون کارا

با این تفاوت که دیگه اون ادم رو هم ندارم

خانواده ام رو هم ندارم کنارم

شرکتمون ناهار میداد حتی اونم دیگه ندارم :)

یه دین و ایمانی داشتم یه قلب صاف و امیدواری داشتم یه نزدیکی با خدا داشتم که دیگه اونم ندارم

8 سال هم پیرترم

از نظر جسمی هم که کلی تحلیل رفتم

تازه اون موقع گرفتار چیزی به اسم اقامت و پاس نبودم که این سری اینم هست

اگر شغلم چیزی نباشه که میخوام دیگه حتی اون دلیلی که بابتش مهاجرت کردم هم ندارم

یه مدرک فقط دارم که باید قاب کرد زد به دیوار

مهاجرته ارزشش رو واقعا نداشت؟؟ الان اگر ازم بپرسی میگم نه

چندسال دیگه نمیدونم چی میگم

خودم از این نحوه حرف زدن با خودم میترسم. فکرهام دیگه خیلی دارک شده نه؟ ادم افسرده میشه

بیخود نیس که انقد افسرده شدم ...