داستان نامرد، قسمت اول

هرکسی رمز میخواد بگه اگه بشناسم میفرستم

ادامه نوشته

چطور کسی میتونه انقدر پلید باشه؟

گاهی حس میکنم ضرری که "نامرد" به زندگی من زد رو هیچ کس نزد

دلم میخواد بیام سیر تا پیاز رو تو چندتا پست بنویسم ولی یکی از شماها بهم گفت یادآوری این کار باعث میشه مغز نتونه ازش دربیاد و نمیفهمه که فقط دارم مینویسم فکر میکنه داره اتفاق می افته به خاطر همین بیشتر حالت بد میشه

نمیدونم کار درست چیه

امروز فال نیک

دوستمو باز دلداریش دادم و گفت حالش اوکی شده و خوشحال شدم

خیلی دلم میخواد رابطه ام رو با خدا بهتر کنم

من به خاطر کارهایی که خودم رو بابتشون سرزنش میکنم باخت ندادم

به خاطر کارایی که از روی بی تجربگی بود یا بلد نبودن یا تروماهای بچگی

حتی به خاطر از دست دادن کسی مقل "نامرد"

من سر اینا باخت ندادم

زمانی باخت دادم که خوشحالی و رضایت و تایید مردم رو به خوشحالی و رضایت و تایید خدا ترجیح دادم

در واقع اون باخت اصلی من بود

متوجهش هم نبودم. الان یه مدت کوتاهیه که فهمیدمش

البته به خودشم گفتم که راه جبرانی هم ندارم

یعنی دارم ولی یه راه سخت داره یه راه آسون تر

ازش خواستم به راه آسونه راضی بشه

یه کم هم به زعم خودم انداختمش تو رودرواسی

گفتم موسی که موسی بود و پیغمبرش بود و باهاش مستقیم و بدون واسطه حرف میزد وقتی بهش کاری محول شد که تازه میدونست پشتش کسی به بزرگیه خدا هست بازم از خود خدا خواست هارون رو براش بفرسته که کمکش باشه اون زمانی که میخواد بره پیش فرعون

ابراهیم که ابراهیم بود ازش نشونه خواست. همون داستانی که تو کتابامون بود. که استخون های پرنده ها رو هر کدوم رو گذاشت یه جای دور افتاده و زنده میشن و فلان

محمد (ص) که دیگه از همشون بزرگتر بود اون وقتی که مسیولیتش سنگین شد قبلش براش خدیجه رو فرستاده بود که خودش زن قدری بود به نسبت زمان خودش بعدشم علی همراهش بود

من که دیگه مورچه کوچولویی هستم قاطی این همه ادم

بهش گفتم به راه آسونه راضی بشه

البته بابت حل مسایلم هم یه راهی باز کنه

نمیدونم شاید یه گشایشی در راه باشه ادم چه میدونه

روزی که بهترین خبرهای عمرمون رو شنیدیم شب قبلش شاید اصلا فکرشم نمیکردیم

پی نوشت: الان یکی عطسه کرد. یعنی این که صبر کن! خب من به فال نیک میگیرم :))

تراپی

امروز رفتم تراپی

خیلی خوب بود

با همون تراپیستی که ازش خوشم نمیومد و یه تشخیص اشتباه در موردم اتفاقا داد و نابودم کرد

کسی دیگه رو نمیشناختم

رفتم دوباره جلسه و در مورد اون مساله هم حرف زدم باهاش

و یه سری چیزای دیگه

خیلی خوب بود

باید بیام بنویسم اینجا که یادم نره

نامهربان شدم

چرا نتونستم با دوستم که اینجا ازش حرف زدم مهربون باشم وقتی ازم نظر خواست

وقتی گفت حالش بده و کلی گریه کرده

چرا بدجنسی کردم و محکم عین خودش بهش گفتم "این پسر به دردت نمیخورد"

چرا سرد بهش گفتم میفهمم چی میگی درک میکنم منم گذروندم این روزا رو خیلی تو مخه

وقتی گفت پسره به رفیق مشترکشون گفته اصلا دیگه حوصله هیچ ارتباطی رو ندارم و وارد هیچ رابطه ایی نمیخوام بشم چرا بدجنسی کردم و بهش گفتم نه دروغ میگه باور نکن بهانه کرده این حرفو

چرا وقت یگفت دوست مشترک بهش گفته که پسره گفته به این زودیا تو رابطه نمیرم چرا با بدجنسی گفتم بیخود میگه خودت مگه نمیگی همش انلاینه. اعتماد نکن معلوم نیس شاید از اولم کسی رو تو آب نمک داشته

چرا اینا رو گفتم؟

چون یاد رنج هام افتادم و یاد روزهایی که گریه میکردم و اون این حرفا رو بهم میزد

من اهل تلافی بودم؟؟ هرگز

آیا الان تلافی نکردم؟ به اندازه خودش نه . ولی تا یه حدی چرا

آیا ناراحتش نیستم؟ چرا هستم

ولی از کرده خودم ناراحتم؟ نه... ولی فکر کنم باید باشم

خاتون کی انقد بدجنس شدی؟؟ خاتون تو دلت خیلی شیشه ایی بود چرا داری میشی شبیه خودشیفته ها. خودت زخم خوردی ولی نباید زخم بزنی خاتون...

پی نوشت: وسط حرفاش گفت اره بعید نیس که با کسی رفته باشه تو رابطه. چون مدلش شبیه به مدل خودمه. از ایناس که برا اینکه قبلی رو فراموش کنه سریع میره سراغ بعدی. پرسیدم از کجا میدونی ؟ گفت اخه یه بار از تو ( یعنی از من) براش تعریف کردم و گفتم یه رفیقی دارم گیر کرده تو اکسش. منم بهش میگم بابا ول کن برو نکست. و اونم تایید کرده گفته اره کار دست همینه

تو دلم به خودم گفتی وقتی از من پیشش میگفتی به این فکر نکردی که ممکنه یه روز برا خودت این اتفاق بیفته؟؟

قضاوت توی دل هم پس خوب نیس. اثر داره... ولو اینکه به خود طرف نگی

حالا چرا انقد نشستم گیر دادم و دارم زندگی اون بنده خدا رو تحلیل میکنم؟ نمیدونم

شاید از عمق ناراحتیمه

اول برا خودم

بعد برا اون

ولی بدجنسی کردم. کاش باهاش مهربون تر بودم. وقت گذاشتم خیلی باز نمیخواستم وقت هم حتی بذارم ولی گذاشتم. ولی قاطعانه و محکم جواب دادم مثل خودش. بدون امید. بدون همدلی زیاد. بدون مهربونی

همین

پی نوشت: تا یه جدی جبرانش کردم

زندانی

خدایا بحق این حال معنوی خوبی که این لحظه نزدیک اذان بهم دادی

قسمت میدم

هر کسی که زندانی هست

زندانیِ قلبی که برای اون نیس

زندانیِ چاردیواری که از بد روزگار گرفتارش شده

زندانیِ وسواس

زندانیِ چیزی که به جسم یا روحش آزار میرسونه

زندانیِ غم و غصه

زندانیِ حسد

زندانیِ کینه ‌و نفرت

زندانیِ ترس

زندانیِ بخل

زندانیِ ناامیدی و یاس

زندانیِ بیماری جسمی و روحی

زندانیِ ادم بد

زندانیِ آدمی که دلش باهاش نیست

خدایا بحق بزرگیت آزادش کن...

من باب قضاوت کردن

یه چیزی سریع تعریف کنم و برم

من باب قضاوت کردن...

یه دوستی دارم که دوستی خیلی قدیمی ایی باهم داریم شاید بالای 20 سال

این دختر خیلی با من درد دل میکرد و میکنه و متقابلا منم همینطور

یه وقتایی وسط کار و زندگی به من پیام میداد و من 1-2 ساعت براش وقت میذاشتم! که حرف بزنه و خالی بشه و درد دل کنه. اگرم چیزی به ذهنم میرسید راهنماییش میکردم

خب اونم همینطور بود واقعا من هر وقت میخواستم در دسترس بود

ولی مشکلی که موقع درد دل با این دختر داشتم این بود که خیلی رک بود و خیلی ناجور منو قضاوت میکرد

مثلا در مورد "نامرد" من خیلی حرف های دلم رو بهش گفتم و بعضی جاها خیلی خیلی تند با من برخورد میکرد حرف هایی میزد که منو میرنجوند

مثلا اینکه رک تو صورت من میگفت این تو رو نمیخواد، دوست نداره

خب برا منی که از یه رابطه چند ساله اومده بودم بیرون سخت بود شنیدن این حرف انقدر رک

به اندازه کافی عزت نفسم خورد شده بود دیگه واقعا نیازی نبودکسی اینو اینطور بهم یاداوری کنه

نمیدونم شاید برای شمایی که داری الان این متن رو میخونی خیلی بی معنی باشه حرف من یا به من حق ندی. مثلا بگی خب راست میگه

من نمیگم حرفش لزوما اشتباه بوده. میگم توی اون موقعیتی که من خون گریه میکردم با اون لحن حرف زدن کار زیاد خوبی نیس

نمیدونم شاید فقط منم که خیلی این چیزا رو در نظر میگیرم و برای بقیه خنده داره ...

ولی در هر شکل اون زمان حرفاش برام دردناک بود.

من خودم به شخصه وقتی کسی ازم نظر میخواد خیلی احتیاط میکنم تو حرف زدن. مثلا صدبار میگم ببین این نظر منه باز خودت میدونی. یا مثلا توی روابطش و اینا این دوستم وقتی برام تعریف میکرد که تا کجاها مثلا با پسره پیش رفته من اصلا اصلا قضاوتش نمیکردم. اصلا نمیکفتم تو کار اشتباهی کردی سرزنشش نمیکردم. چون خودم درد سرزنش کردن رو چشیدم و دلم نمیخواد وقتی یکی داره غصه میخوره تازه یه چاقو بردارم فرو کنم تو زخمش که خودت کردی و تقصیر خودته و فلان

ولی اون میگفت. مثلا من میگفتم نامرد برا من خیلی ابهام ایجاد کرد. شاید اگر انقدر mixed signals به من نمیداد من راحتت تر مووآن میکردم. اگر یه روز خوب نبود یه روز بد من حداقل زودتر دستش رو میخوندم نه این که هر روز برام علامت سوال بشه که خب اخه چی شد؟ اگه نمیخواس ارتباط از نو شکل بگیره چرا دوباره اومد منو دید؟ چرا مثلا فلان حرف رو زد؟ چرا سوغاتیش رو که دادم گفت میام شهر تو میپوشمش

و از این مدل چراها

میتونست با من همدل باشه ولی نبود و وقتی بهش اینا رو میگفتم میگفت خااااااااتون این تو رو نمیخواد چرا نمیفمی. با لحن بد و تند

و من خیلی تو خودم فرو میرفتم...

حتی قضاوتم میکرد که واااااای بعد این همه وقت چرا فراموش نمیکنی چرا گیر دادی به این یارو

حتی رفتارهام رو سرزنش میکرد مثلا میگفت احساس میکنم با پسرا خشک برخورد میکنی. یا مثلا محبتی نیستی و فلان. یا مثلا میگفت چطور غرورت اجازه میده دوباره به نامرد برگردی من اگر بودم ال میکردم بل میکردم...

برای یه ادمی که خودسرزنش گری داره اینا مثل اینه که دهنش رو باز کنی قطره قطره سم بریزی تو دهنش

خلاصه

دیروز مساله عاطفی برا این دختر پیش اومد. رابطه اش خیلی یهویی به هم خورد و اشتباه هم از سمت خودش بود. پسره هم هیچ جوره کوتاه نیومد

کلی براش وقت گذاشتم کلی سعی کردم دلداریش بدم تا جایی که بلد بودم راهنماییش کردم

ولی اخر اخرش چیزی که اینجا میخواستم بنویسم اینه

موقعیتی که درش قرار گرفته بود دقیقا موقعیتی بود که من درش بودم. حرف هایی که میزد حرف هایی بود که من ماه ها بهش میزدم.

میگفت رابطه جای خوبی تموم نشد. پرونده برای من بسته نشد. کاش برام توضیحی میداد که حداقل بتونم کنار بیارم با رفتنش. دلم براش تنگ شده. خیلی فلان بود خیلی بهمان بود. کاش این کار رو نمیکردم کاش اونطوری نمیکردم. حتی چهت برگردوندن پسره دست به کاری زد که من باورم نمیشد این ادم همچین کاری کنه

و یادم افتاد به اون روزای خودم

و این دنیا...

که خدا نکنه که کسی رو قضاوت کرده باشی و محکم در موردش حکم صادر کرده باشی. چون چنان میچرخه میچرخه میچرخه تا یک روزی تو رو بشونه روی همون صندلی و تو نه تنها دست به همون کارها بزنی بلکه خیلی بدترش رو هم انجام بدی که یه روزی فکرش رو هم نمیکردی انجام بدی

من براش ناراحت شدم واقعیتش

از این که این شکست رو تجربه کرد غصه اش رو خوردم و درکش کردم

سعی کردم هم کمکش کنم

ولی برای باز صد هزارم بهم ثابت شده که قضاوت نباید کرد حکم نباید صادر کرد

خدایا اگر قضاوتی کردم اگر حکمی برای کسی ثابت کردم خودت ببخش...

من برگشتم

برگشتم شهرم

دکتر معاینه ام کرد شکر خدا گفت عمل نیازی نیس. این مدل مشکلات ستون فقرات هم عمل اصلا براش توصیه نمیشه و نتیجه اش هم اغلب خوب در نمیاد

ولی ام ار ای نوشت که باید حالاحالاها تو نوبت باشم تا زمانش برسه

گفت تمام تمرین هایی که فیزیوتراپ بهت میداده غلطه و همینا بدترت کرده و همه رو بریز دور

منم همه رو کنسل کردم

دیگه این که قدر سلامتیتتون رو بدونید

بازم قدر سلامتیتون رو بدونید

بازم بدونید

این چند روز رفتم خونه دوستم. بیچاره خیلی مواظبم بود و احترام گذاشت. البته یه سری چیزای ریزی هم بود که ناراحتم کرد ولی زیر سیبیلی رد کردم

چندتا درس بهم داد این مدت

اول همونی که بالا گفتم. قدر سلامتی رو باید دونست و ازش مواظبت کرد

دوم خودت برا خودت مهمترین باش. اول خودت بعد همه ادم های دنیا وگرنه ضرر کردی

سوم جزییات زندگیت رو با همه درمیون نذار و از همه مشورت نگیر. از متخصصش مشورت اگر خواستی بگیر. حتی خانواده ات دلیلی نداره همه چی رو بدونن

چهارم غر نزن و ناله نکن و ترحم نخر. از فرکانس منفی بیا بیرون. تا بیرون نیای هیچی درست نمیشه

به خدا بسپر و در لحظه زندگی کن. اینده رو کسی ندیده