کسی منو میخونه؟؟

قبلنا انقد بساط وبلاگ نویسی داغ بود که تا یه پست میذاشتی حداقل 3 تا کامنت رو میگرفتی دست کم

الان کسی هست اینجا که منو بخونه؟؟

چرا

من دختر زیبایی بودم

میگم بودم نه این که الان خیلی بی اعتماد به نفس شده باشم نه

ولی خب میخوام در مورد

ذشته حرف بزنم برا همین میگم بودم

روزی که رفتم دیدمش صرفا برای دیدنش از یه مزون خیلی خفن که یادم نیس ولنجک بود یا یه جای خفن دیگه یه ست قشنگ سفارش داده بودم 700 هزارتومن! 700 تومن اون روز خیلی پول بود. یه وست و شلوار بود با یه بلوز استین دار زیرش. سورمه ایی و صورتی. تن یه بازیگر کرده بودن برا تبلیغش

خانم گلاب تشویقم کرده بود بخرمش. اون موقع هنوز "نامرد" رو از نزدیک ندیده بودم. فقط میدونستم کجا زندگی میکنن و یه سری فیلم و عکس ازش دیده بودم که بیشتر جنبه تبلیغاتی داشت. انقد تبلیغاتی بود که قبل دیدنش با خودم میگفتم این اصلا چرا اومده سراغ من؟؟ این باید با یه داف پلنگ بچرخه

ولی وقتی دیدمش از همون نگاه اول فهمیدم که اون حرکات نمایشی اون چیزی نیس که خود این آدم هست.

ماشین نداشت حتی

بگذریم

من دختر زیبایی بودم. یه بلاگ الان خوندم داشت از دیتش میگفت و یه جور قشنگی دختره رو توصیف کرده بودم. حس کردم احتمالا نامرد هم منو اینطوری توصیف کرده پیش دل خودش.

چی میشه که ادم از یکی اینطوری دست میشه؟ من که دختر خوبی هم بودم. خودش بهم گفته بود دختر خیلی خوبی هستی

چرا

اخه چرا

....

خواب

دیشب خوابش رو دیدم

خدایا باورم نمیشد هیچ وقت روزی برسه که از این چیزا بنویسم. وبلاگ یداشته باشم که به جای اینکه از استاد و کار و استرس های زندگی روزمره توش ناله کنم از شکست عشقی بگم و از از دست دادن و حسرت خوردن اونم برای کسی که اصلا توی دایره محاسباتی من نبود هیچ وقت از هیچ نظر و وقتی که خودش رو جا کرد وسط زندگیم هیچ وقت فکر نمیکردم از رفتنش اینطور ناراحت بشم و اینطور زانوی غم بغل کنم که بعد از 5 ماه از زمانی که گفت دیگه نمیخوام ادامه بدم حتی یک روز هم نباشه که بهش فکر نکنم. کسی که وقتی اومده بودم اینجا به این فکر میکردم که ایا میتونه به من بپیونده یا نه و وقتی منطقی به نظرم میرسید که اجتمالا نمیشه توی دلم احساس درد و رنج نمیکردم و خودخواه بودم و میگفتم من نمیخوام به تنهایی بار اوردنش به اینجا رو به دوش بکشم و باید تلاش کنه و من حتما که تا اخرین نفس کمکش میکنم ولی باید آبرومندانه بیاد و راضی کننده باشه و در حد من باشه و ال و بل

و الان بعد 4 سال کاملا نظرم عوض شده

که همین عوض شدن نظر رو نمیدونم چقدرش واقیه چقدرش فیکه چقدرش ناشی از بلوغ و بی ارزش شدن معیارهای بی ارزش و فهمیدن خواسته های درونیمه و چقدرش بازی های ذهنم و فعال شدن طرحواره ها و حس بی ارزشیم و تمایل برای تلاش برای بدست آوردن یه چیز سخت و بلا بلا بلا هست...

خوابش رو دیدم. خیلی قشنگ شده بود. همزمان خواب اقای مهربون رو دیدم. اونم قشنگ شده بود.

توی خوای یه چندتا چیز از "نامرد" بهم یاداوری شده بود که الان هر چقدر فکر میکنم یادم نمیاد ولی انگاری تو خواب با خودم میگفتم دیدی به این دلایل بود که نمیخواستیش و جالبه که توی خواب هم انگار بیشتر تمایلم به اقای مهربون بود و میترسیدم از حضور نامرد مطلع بشه و همش استرس داشتم

کاش زندگی باهام مهربون تر بود ولی بازم شکرش...

هنوز امید دارم که این مشکل رو برام حل میکنه. حتی اگر برنگرده دلم میخواد حکمتش برام معلوم بشه. یه جیز وافعی و متفاوت از علم و آگاهی الانم.

ولی اامید مطلق دارم به این که درست میشه

یعنی راهی جز درست شدن نداره

بالاخره به یک روشی درست میشه

انقدر در خونه اش رو میزنم انقدر التماسش رو میکنم انقدر ازش میخوام به طرق مختلف تا درستش کنه

مگه میشه که نشه

مثلا اسمش "خدا"ست.

امروز

دیشب و حتی امروز توی مسیر اومدن سر کار کمی سرگیجه داشتم

کلا سرم منگ میشه یه وقتایی

و به شدت اضطراب میگیرم در حدی که میشه تهش حالت تهوع

شایدم اثرات قهوه اس نمیدونم

البته نسبت به قبل شکر خدا بهترم

خدایا کامل خوبم کن . ممنونتم:)

دو روز وقت دارم که یه کورسی رو تموم کنم. امب تا هر وقت که شده باید بمونم تا یه بخش زیادیش رو تموم کنم. فردا رو هم وقت دارم تا شب. البته یه چندساعتی رو میخوام که اپدیتی جور کنم برا میتینگ فردا

اگر این دو روز تموم کردم که کرد. وگرنه دیگه نمیشه

امروز که بیدار شدم توی آیینه نگاه کردم و به خودم تو دلم گفتم تو هر طور که باشی دوست دارم. با دستاورد، بدون دستاورد، حتی اگر هزاران بار گند بزنی با همه اشتباهاتت همه اخلاق های خوب و بدت دوست دارم. همین حسی که به خودم دادم باعث شد امروز به دستام ضد آفتاب بزنم و توی راه با خدا با حس خوب حرف بزنم. اینطوری بودم که من و خدا شما همه

خوب بود

باید این احساس رو حفظ کنم

یه وقتایی تو ذهنم فلش بک میزنم به گذشته. به روزای خوبی که تهران داشتم. به اون دویدن ها به اون هیجان ها به اون شوق و ذوق ها. دلم میگیره با خودم میگم الان اینطور نیستم یا اینکه مجبورم دوباره از اول شروع کنم در حالی که خیلی سنم بیشتره. اون موقع توی رابطه ایی بودم که هیچ وقت به خاطرش غصه نخوردم. ولی الان با این که به اون رویا رسیدم اما اون خوشحالی ها رو ندارم. اون ادم ها رو ندارم کنارم

خب طبیعیه که غصه ام میگیره

واسه همین چیزاس که انقد دست به دعام

خدام که قوربونش برم نمیدونم نظرش چیه

ولی همش بهش میگم اگر به خاطر گندهایی که زدم ازم نعمتهاش رو گرفته منو ببخشه و بهم برگردونه

حتی یه جورایی بهش قول هم دادم که اون گند بزرگ رو با کمک خودش یه جوری جبران کنم

نمیدونم شاید چون "خداس" ازم قبول کنه. یعنی ندیده قبول کنه :)

راسی پرچم ها رو دیشب نصب کردم تو خونه ام

باشد که شفاعتم کنند ....

سه برابر باید کار کرد

یه حساب کتاب کردم دیدم به مدت 1 سال زمانم رو هدر دادم

تازه دوتا ماه رمضون و دوتا سفر ایران و زمانی که برای کار دوم گذاشتم و دستیار استاد بودن ها و زمانی که برای اون امتحانه صرف شد رو کسر کردم. وگرنه که میشد یک سال و هشت ماه!

6 ماه فقط وقت دارم برا جمع و جور کردن تز و کار و پیدا کردن و زبان خوندن

دیشب مهمون داشتم و از اینکه اونقدی که اون فعاله فعال نبودم از خودم ناراحت شدم

نمیتونم خودم رو مقصر بدونم. کسی دیگه رو هم همینطور

حتی اگر عوضی باشن و زندگیت رو به گند بکشن

نمیدونم شاید خوب زمانی به خودم اومدم

اگه قبل ترش بود شاید فایده نداشت

خدایا به امید خودت

خسته

راستش دیگه خیلی خستم

از دویدن دیگه خسته ام

حس میکنم 70 درصد جونم رو توی زندگیم کندم. حسیم شبیه کسیه که دوی ماراتون رو تا 30 درصد پایانی دویده و دیگه نمیکشه و به زور داره خودش رو میکشونه

خدایا خیلی خستم

باورم نمیشه که همین 5 سال پیش بود که استارت زدم برای مهاجرت. تازه قبلش کلی کار کرده بودم کلی دویده بودم ولی وقتی استارت کار جدید رو زدم پر از انگیزه و شوق بودم

چه بلایی اومد سر اون دختر که توی 5 سال اندازه 50 سال پیر شد

شکرت

خدایا

تو که عشقی

ولی من دلم خونه هنوز

ببخشید که اینو میگم. شاید پشت پرده داری بهم میخندی یا شایدم یه لبخند تاسف گونه بهم میزنی که این بنده رو من از دهن کفتار نجاتش دادم ولی حالیش نیس بالاخره یه روزی میفهمه

شایدم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میندازی میگی چقد خنگی تو. این همه بهت به وسیله های مختلف دارم نشون میدم ولی نشونه ها رو نمیگیری همون بهتر که بری به درک

نمیدونم

شایدم میگی این عذاب فلان کار و فلان کارت بود

واقعیتش آخری رو فکر نمیکنم. یعنی فکر نمیکنم دلت اومده باشه یا دلت بیاد. نمیدونم فکر نکنم یعنی جز اخرین احتمالاته

نمیدونم نه انگار نه . به دلم نیس که این باشه داستان

ولی خب تو که عشقی

دمت گرم که هستی

آخره آخره معرفتی ...

شکرت

پ ن: ولی همینطوری ولم نکن با این داستان. یا حکمتش رو بهم نشون بده همون چیزی که من پشت پرده نمیبینم. یا اون گناهه رو که به خاطرش نعمت رو ازم گرفتی رو ببخش و نعمته رو برگردون. به خودت قسم که برمیگردم که به قبلم.

باز هم تو دلم غمگینم

اون زمانی که بود قدرش رو ندونستم

درسته که برای ازدواج باهاش هیچ وقت مطمن نبودم ولی حداقلش اینه که هیچ وقت هم تو دلم نمیگفتم من اینو نمیخوام

نمیدونم یادم نمیاد

شاید یه وقتایی بیرون که میرفتیم تو ذوقم میخورد

اینطوری بودم که من از چیه این خوشم اومده

نه قد داره نه پول داره

خانواده اش هم که ازم پایین ترن به لحاظ فرهنگی و موقعیت اجتماعی... که البته برام مهم نبود

تحصیلاتش هم که مثل خودم بود. بالاتر نبود. چه مقطع تحصیلیش چه رشته اش

شغلش رو دوس نداشتم. کلا اون موقع ها خیلی دید خاصی به شغلش نداشتم یعنی خیلی بلد نبودم که یعنی چی. خودم که سر کار رفتم تازه فهمیدم چی به چیه. یه مقدار حساسیتم به شغلش کم شد. چون دیدم حالا خودمم شغل خاصی ندارم. دلم میخوا ساز خودم بالاتر میبود ولی نبود. بازم این خیلی برام دردناک نبود

ولی شده بود که باهاش برم بیرون و دلم نخوادش. و اینطوری باشم که خب دیگه یه زمانی گذشته و یه جورایی دیگه سرجاهازیمه

البته اوایلش بود

شاید فقط همون سال اول

ولی بازم اینطوری نبودم که وای من دلم میخواد کات کنم وای من اینو نمیخوام. حتی وقتی بعد 3 ماه اوردمش خونمون نشون بقیه دادمش

یه کم یه جوری بودم از این که چرا انقد امروز زشت شده ولی خب بازم به این هدف نبودم که تموم کنم باهاش. حتی تعجب خانواده هم باعث نشد دست بکشم

بقیه اش باشه برای بعد

اخرین

دیشب آخرین عکس دو نفره امون رو هم پاک کردم

قلبم زخمی نشد؟ شد

خونریزی نکرد؟ کرد

ولی رد شدم ازش...

نمیبخشمت اگر همه کارات فیلم و سواستفاده بود.

درس امروز

درس امروز این که ناشکری نکنید و نعمت هایی که دارید رو به هیچ وجه کوچیک نشمارید.

پریشب با سرگیجه وحشتناک بلند شدم و سر کار نرفتم و کل روز درگیر بودم

دیشب توی شب از ترس برگشتن سرگیجه جرات نداشتم بچرخم روی پهلوی چب و چقدر ازار دهنده بود حتی خوابم رو مختل کرده بود

همین یه چیز به این کوچیکی که ادم توانایی داشته باشه از این پهلو به اون پهلو بشه موقع خواب

خداوکیلی چند نفرتون اصلا حتی بهش فکر کرده بودید؟

خدایا به همه تن سلامت بده به من هم تن سلامت بده ای مهربان ترین

سر گیجه دارم راستش!

یه وقتایی باید که سخت نگرفت

اجازه بدی رودخانه ی زندگی واسه خودش بره جلو و تو فقط آروم روی موج سوار بشی و دست و پا نزنی

از جلو رفتن آب لذت ببری

حتی اگر سرت گیچ بره!

بعدا نوشت: دیشب داشتم فکر میکردم که بهش پیام بدم و بدون این که به قول خودش سرزنشش کنم یا حرف بدی بزنم یا هر جی خیلی منطقی و مودبانه حال و احوال کنم و اگر جواب داد حرف دلم رو تکرار کنم. بعد یک لحظه باور کردم که همچین کاری کردم و یک ترسی وجودم رو گرفت که اگر جواب داد و ادامه داد و باز ول کرد رفت چی؟ ناراحت شدم ... حتی به خودم گفتم خداوکیلی ته دلت میخواد جواب بده واقعا؟ یا میخوای باز یه تاییدی بگیری برای اینکه دیدی من همه کار کردم نشد؟ دیگه نه عذاب وجدانی داری نه واگویه های درونی که هر روز مخت رو میخورن... نمیدونم شاید اینطور باشه شایدم نه

هنوز فکر میکنم یه روزی باز بهش پیام میدم...

سردرد

سردرد دلیلش خشم و نادیده گرفتن خود و انتقاد از خود هست

سردرد وحشتناک دارم

میگرنی که ولم نمیکنه

خدایا پر از جرف های نگفته ام. پر از لبریز شدن و سرریز نشدن. چطور به خودش اجازه داد اون همه از من اشک بگیره و چطور من هنوز اطش متنفر نشدم؟ خدایا دیگه چقدر به درگاهت التماس و گریه کنم؟ تاوان کدوم کار اشتباهم رو دارم پس میدم؟ اگر میخوای بهم بگی که نباید اون کارا رو میکردم و این نتیجه اش هست رو خودم میدونم. میدونم که اشتباه کردم ولی آیا میتونم برگردم به گذشته؟ آیا میتونم درستش کنم؟ بخدا که نمیتونم... مگر اینکه در آینده درستش کنم. که اونم سخته و کمک خودت رو میطلبه. من اماده درست کردنش هستم ولی انقد اذیتم نکن وقتی میدونم که دیکه لااقل الان نمیتونم کاری کنم

"نامرد" لعنت خدا به تو که کاری کردی که من به خدا بگم اذیتم نکن. کی تا حالا من اینطوری باهاش حرف زده بودم؟ اون بهترین رفیقم بود...

احساس گناه و پشیمانی

هرچی که گذشته، گذشته

بایستی دید که الان باید چه کرد؟

یه محاسبه ایی کرد و کاست و بنفیت ها رو سنجید

شاید حتی نیاز به این کار هم نباشه

گاهی باید دل به دریا بزنی یه کاری رو بکنی

و دیگه بکنی و تموم کنی به هر سمتی

و دیگه غصه نخوری

خدایا ای کاش که زمان به عقب برمیگشت

نشونه

عَرفْتُ اللّه َ سُبحانَهُ بفَسْخِ العَزائمِ ، و حَلِّ العُقودِ ، و نَقْضِ الهِمَمِ .

خداوند متعال را از به‌هم خوردن تصمیم‌ها، گشوده شدن گره‌ها و برهم خوردن اراده‌ها شناختم

با وجود همه محدودیت‌ها و شرایطی که فرمودید، هنوز بخش زیادی از مسئولیت وضعیت فعلی را متوجه خودم می‌دانم و مدام با خودم فکر می‌کنم که آیا می‌توانستم تصمیم‌های بهتری بگیرم یا نه.

سه تا عبارت بالا رم حیفم اومد که اینجا ثبت نکنم. چون که دیدنش اتفاقی بود اما خیلی خیلی به غم و غصه ایی که داشتم امروز میخوردم ربط داشت. داشتم امروز تو باشگاه به این فکر میکردم که اگر اون روز بهش نگفته بودم که به واسطه من نمیتونه بیاد و خودش باید کاری کنه این اتفاق نمی افتاد. داشتم فکر میکردم اون آدم مغروری بود حتی اگر من واقعا همچیت چیزی تو ذهنم بود باز هم شاید نباید انقدر به وضوح باهاش مطرح میکردم. ولو این که خیلی اذیتم کرده بود با در دسترس نبودناش و کلا نبودن هاش. حتی اگر اطمینان صد درصدی بهش نداشتم حتی اگر من رو در جزییات کاراش قرار نمیداد. حتی اگر بهم جرات اعتراض نمیداد حتی اگر نیازهای من رو براورده نمیکرد...

البته مگه من چی ازش میخواستم؟ جز اینکه هفته ایی یک بار یه ویدیو کال بکنه یا مثل سابق یه روز در میون یه پیام متنی کوچیک بفرسته که تو مردی یا زنده ایی؟ یا وقتی پیامی ازم میگیره زود جواب بده و نره تا ساعت ها بعدش اونم به یه پیام کوتاه و ...

خلاصه داشتم غصه میخوردم ولی اتفاقی اون جمله های بالا رو دیدم یه جایی

شاید نشونه بود کی میدونه؟

به زندگی سلام کن "خاتون" !

اومدم با یه انرژی بهتری از این بنویسم که دلم میخواد چه کارهایی بکنم که پیشرفت کنم که یادم افتاد به روزهایی که توی وبلاگ قبلی از ارزوها و تلاش ها و جنگیدن هام مینوشتم. از 8 سال پیش تا همین چند وقت پیش...

راستش دلم گرفت چون اون روزا "نامرد" توی زندگیم بود و من "دلخوشی" داشتم. دقیقا البته یادم نمیاد که حسی که اون روزا داشتم چی بود ولی خب شاید همون موفع هم دلخوشکنک الکی بود و صرفا فکر میکردم دلخوشیمه. شاید همون روزا هم انرژی اصلیم رو از کارم و تلاشم و جنگیدن هام میگرفتم...

الان هم میتونم همونقدر جنگنده باشم ولی یه سری چیزها رو از دست داده ام دیگه الان. بزرگترینش خود اون آدم

البته این فقط یک جنبه از ماجراست. میتونست بدتر از این ها باشه. میتونست توی زندگی باهاش باشم و از درد و رنج هایی که بهم هر روز وارد میکنه بنویسم و اینکه دلم میخواد ازش جدا بشم و نمیتونم یا نمیشه. مثلا بچه دارم یا کارم و درامدم و اقامتم و کلا خیلی پارامترهای زندگیم به اون وابسته اس...میتونستم الان از تنفر ازش بنویسم و این که چقدر سال های زندگی من رو خراب کرده و من میتونستم پیشرفت کنم میتونستم برم دنبال رویاهام و نرفتم یا حتی رفتم ولی پلی شدم برای این ادم و ذره ایی قدر کارهایی که کردم رو نمیدونه و رنج بکشم که چطور ازم سو استفاده کرد و از من پله ساخت برای پیشرفتش و اخر سر هم مثل یه دستمال کثیف دورم انداخت ... میتونستم از پشیمانی برای رسیدن بهش بنویسم و بگم منی که این همه خواهان داشتم آگاه و نآگاه افتادم توی دام این آدم و از سختی های تمام نشدنی زندگی بنویسم. میتونستم از راه رفتن توی راه پله های دادگاه های خانواده بنویسم و نگاه های مزخرف فامیل حسود و فضول و حرف های دردآورشون و برگشت به خونه پدری بدون هیچ دستاوردی و شروع از زیر صفر...

حداقل الان وارد رندگیش نشدم و تا جایی که تونستم خودم رو رشد دادم. چه بسا آنچه که اون روزها هم منو زنده نگه میداشت همین امید و تلاش برای بهتر شدن خودم بود وگرنه که غلیان های هورمونی اوایل رابطه رو با همه میشه تا حدی تجربه کرد.

اون بعد از ظهرهای دلگیر جمعه رو پیاده گز کردن تا مزار شهدا یا شهر کتاب دوست داشتنیم قابل تحمل میکرد نه تماس های تلفنیم با "نامرد"

تماسی نبود بعد از پایان دو سال وقتی که فهمید احتمالا میخش رو محکم کوبیده و من هیچ وقت هیچ اعتراضی دیگه نخواهم کرد.

مطمنم این روزها هم میگذره. نباید عجله کنم

هنوز هم زندگی قشنگی هاش رو داره. هنوز هم جوونم و پر از رویا

رفتن سم از وجود ادم از بدن ادم از زندگی ادم خوشحالی نداره خدایی؟؟

به زندگی سلام کن "خاتون" !

نرمال یا آنرمال؟!

دختری که از توی اینستا پیداش کردم و داستان زندگیش رو دیشب خوندم که چطور شخصی که باهاش 10 سال در رابطه بود و در واقع شوهرش بود ولش کرده بود و رفته بود و چه سختی هایی که کشیده بود توی مهاحرتش و خب البته الان با کسی دیگه در رابطه بود

حالا ایناش موضوع حرف من نیس

موضوع حرف من جمله ایی بود توی حرفاش که میگفت بعد از رفتن اون آدم و شروع دیت کردنش با آدم های جدید باعث شده که یه چیز رو بیشتر در درون خودش متوجه بشه اونم این که این بار بیشتر داره به خودش اهمیت میده و به استانداردهاش و رفتاری که دیگران باهاش انجام میدن سختگیر تره

و از این موضوع به عنوان نکته مثبتی یاد میکرد...

و این تلنگری برای من بود

چرا که همیشه فکر میکردم الان که بیشتر به فکر خودم هستم و در رابطه ها کمی سختگیرترم و هر چیزی رو نمیپذیرم نشان از وجود کمتر عشق و علاقه توی رابطه اس و دلم میسوخت از این که کسی بود در زندگیم که بی قید و شرط دوستش داشتم ( نمیدونم دوستش داشتم یا چسبندگی روانی ناشی از تروماهای کودکی و طرحواره ها بود) و از دستش دادم. و به خاطرش خیلی کوتاه میومدم...

راستش به این فکر کردم که شاید این تفکر اصلا درست نباشه که منی که انقدر خودم رو له میکردم برای اون به اصطلاح "عشق" درواقع یک بیماری بوده که من داشتم و این حجم از خار و حقیر شدن و به شکل غیر مستقیم ریجکت شدن ولی باز به دنبال درست کردن دویدن هیچ چیز خوبی نیس و اتفاقا الان که اونطوری نیستم به نرمال شدن کمی بیشتر نزدیک شدم!

کی میدونه شاید همینطور باشه که اون دختر میگفت ....

حس و حال این روزهای من با چاشنی خاطرات

امروز که دارم مینویسم یه روز آفتابی و نسبتا گرمه. میگم نسبتا چون هوای توی آفیس خیلی خنکه و بیرون هم یه باد ملایم خنکی میاد که گرما رو تلطیف میکنه.

حس و حالی که این روزها تجربه میکنم خیلی خوب نیست. پی ام اس هم بدترش کرده. باز چند روزیه که ذهنم بدجوری درگیر "نامرد" شده. اسمش رو میذارم "نامرد" چون نامردی زیاد در حقم کرد. کمتر از یک هفته پیش به خاله ام داشتم میگفتم که من دیگه دلم نمیخواد هیچ تماسی با این آدم بگیرم. یه وقتایی ازش بدم میاد. از رفتارهایی که باهام کرد از بی ادبی هایی که بهم کرد. ولی الان امروز که دارم مینویسم باز داشتم به این فکر میکردم که یه نامه براش بنویسم یا چندتایی ویس پر کنم و براش بفرستم. حس آزاردهنده ی خفت و خاری سین کردن و جواب ندادن بعدش باز برام تکرار شد و حالم رو به هم زد ولی خب از طرف دیگه به این فکر میکردم که دلم میخواد پرونده این روانی رو توی زندگیم ببندم. اگر با خودم صادق باشم هنوزم دلم میخواد بهم بگرده. دلم میخواد بهم پیام بده و شاید این روزها هیچی منو از این خوشحال تر نکنه. البته مطمنم که اگر بهم پیام هم بده باز دست و دلم میلرزه و به این فکر میکنم که وای خدایا یه چالش دیگه...

دلم میخواد با یکی حرف بزنم. با یکی این افکار رو ریشه یابی کنم. تراپیست قبلی رو دوست ندارم دیگه. از وقتی که سعی کرد مجبورم کنه که یالا اعتراف کن و بپذیر که تو عاشق "نامرد" بودی و هستی. تا وقتی نپذیری نمیتونی رهاش کنی. و اون کامنت مزخرفش در مورد "بیخیال" که گفت به بهش فقط پناه آوردی. اسمش رو میذارم "بیخیال" چون این مرتبط ترین اسمی هست که الان میتونم براش پیدا کنم.

شاید درست گفته باشه نمیدونم. ولی من اگر عاشق بودم چطور انقدر جرات به خرج دادم که بکنم از اون همه دلبستگی و بیام این سر کره زمین؟ چطور اون شب بهش گفتم برو خداحافظ و اومدم از اتاقم بیرون و متعجب بودم که چرا اصلا ناراحت نیستم؟ چطور توی تمام متن هایی که نوشتم یه رد پایی از این هست که خدایا کسی رو قسمت من کن که اینطور باشه و اونطور باشه و تقریبا همه ی اون چیزی که خواستم متفاوته از اون چیزهایی که در "نامرد" بود؟؟؟

این یک واقعیته که من حس رضایت عمیقی از اون رابطه و مشخصا از اون آدم رو تجربه نمیکردم و چون سنم کمتر بود و فشار بیرونی ایی برای تعیین تکلیف رابطه بالا سرم نبود نگهش داشته بودم. البته که نه تنها از بودنش در زندگیم ناراحت نبودم بلکه خیلی خیلی هم دلخوشیه من بود! به جز دوران کوفتی کویید و اون حالت های افسردگی و پنیک اتک که هیچ چیزی ( مطلقا هیچ چیزی) منو به زندگی عادی بر نمیگردوند، توی بقیه بقیه شرایط ناراحتی این ادمی بود که وقتی بیدار میشدم و یادش می افتادم حس این رو داشتم که یک دلخوشی ایی در زندگیم دارم و اگر هیچ چیزی هم نباشه همین که این هست خودش خوبه ولی همیشه یک زیاده خواهی و امیدی هم داشتم که ایراداتش رو درست کنم. به امید این که کمبودهای اون آدم رو درست کنم تا برای من لااقل 80 درصد کافی بشه. غافل از اینکه ارتباط خوبی باهاش داشتم و هم صحبت خوبی بود و من در رابطه باهاش به خودم حس خوب داشتم. از سپری کردن زمانم باهاش هیچ حس بدی نمیگرفتم و دوس داشتم ساعت ها حرف بزنیم و اوقات بگذرونیم. خدایا دلتنگشم...باز این احساسات متناقض کصافط ....

گاهی به این فکر میکنم که شاید به خاطر شرایط و ویترین داستان دنبال جدی کردن رابطه نبودم ولی خب این همه ماجرا نبود...

تلاش نمیکرد تقریبا برای هیچی تلاش نمیکرد...

فقط به فکر خودش و زندگی خودش بود و هر آنچه مربوط به من میشد فقط در صورتی بهش توجه میکرد و براش اهمیت داشت که یه جوری به خودش مربوط بشه. بیش از حد به فکر خودش و منافع خودش بود. انتقاد ناپذیر بود. انقدری که نمیتونستی بهش بگی بالای چشمت ابرو هست! نمیتونستی اگر نارضایتی ایی داری بهش مستقیم بگی. مجبور بودم قورتش بدم و دم نزنم و سری بعدی که پیام میده مطلقا کوچکترین غری نزنم و جوری وانمود کنم که خیلی سرم شلوغه، خیلی خوشحالم، خیلی موفقم تا مبادا فکر کنه دارم رنج و دردی میکشم یا معطل موندم که پیامی ازش بگیرم... و همینطور هم شد... انقدر خودم رو غرق در کار و پیشرفت کردم که طی 5 سال هم فوق لیسانسم رو به خوبی دفاع کردم هم شعل خیلی خوبی گرفتم هم یک بار پوزیشن شغلیم بالاتر رفت هم سرمایه گذاری های خوب مالی داشتم هم زبان خوندم هم مهاجرت کردم

ولی پر بودم از حس فروخوردن خودم در خیلی چیزها و نیاز به ثابت کردن خودم در مورد خیلی چیزها ....

ادامه دارد ....