من باب قضاوت کردن
یه چیزی سریع تعریف کنم و برم
من باب قضاوت کردن...
یه دوستی دارم که دوستی خیلی قدیمی ایی باهم داریم شاید بالای 20 سال
این دختر خیلی با من درد دل میکرد و میکنه و متقابلا منم همینطور
یه وقتایی وسط کار و زندگی به من پیام میداد و من 1-2 ساعت براش وقت میذاشتم! که حرف بزنه و خالی بشه و درد دل کنه. اگرم چیزی به ذهنم میرسید راهنماییش میکردم
خب اونم همینطور بود واقعا من هر وقت میخواستم در دسترس بود
ولی مشکلی که موقع درد دل با این دختر داشتم این بود که خیلی رک بود و خیلی ناجور منو قضاوت میکرد
مثلا در مورد "نامرد" من خیلی حرف های دلم رو بهش گفتم و بعضی جاها خیلی خیلی تند با من برخورد میکرد حرف هایی میزد که منو میرنجوند
مثلا اینکه رک تو صورت من میگفت این تو رو نمیخواد، دوست نداره
خب برا منی که از یه رابطه چند ساله اومده بودم بیرون سخت بود شنیدن این حرف انقدر رک
به اندازه کافی عزت نفسم خورد شده بود دیگه واقعا نیازی نبودکسی اینو اینطور بهم یاداوری کنه
نمیدونم شاید برای شمایی که داری الان این متن رو میخونی خیلی بی معنی باشه حرف من یا به من حق ندی. مثلا بگی خب راست میگه
من نمیگم حرفش لزوما اشتباه بوده. میگم توی اون موقعیتی که من خون گریه میکردم با اون لحن حرف زدن کار زیاد خوبی نیس
نمیدونم شاید فقط منم که خیلی این چیزا رو در نظر میگیرم و برای بقیه خنده داره ...
ولی در هر شکل اون زمان حرفاش برام دردناک بود.
من خودم به شخصه وقتی کسی ازم نظر میخواد خیلی احتیاط میکنم تو حرف زدن. مثلا صدبار میگم ببین این نظر منه باز خودت میدونی. یا مثلا توی روابطش و اینا این دوستم وقتی برام تعریف میکرد که تا کجاها مثلا با پسره پیش رفته من اصلا اصلا قضاوتش نمیکردم. اصلا نمیکفتم تو کار اشتباهی کردی سرزنشش نمیکردم. چون خودم درد سرزنش کردن رو چشیدم و دلم نمیخواد وقتی یکی داره غصه میخوره تازه یه چاقو بردارم فرو کنم تو زخمش که خودت کردی و تقصیر خودته و فلان
ولی اون میگفت. مثلا من میگفتم نامرد برا من خیلی ابهام ایجاد کرد. شاید اگر انقدر mixed signals به من نمیداد من راحتت تر مووآن میکردم. اگر یه روز خوب نبود یه روز بد من حداقل زودتر دستش رو میخوندم نه این که هر روز برام علامت سوال بشه که خب اخه چی شد؟ اگه نمیخواس ارتباط از نو شکل بگیره چرا دوباره اومد منو دید؟ چرا مثلا فلان حرف رو زد؟ چرا سوغاتیش رو که دادم گفت میام شهر تو میپوشمش
و از این مدل چراها
میتونست با من همدل باشه ولی نبود و وقتی بهش اینا رو میگفتم میگفت خااااااااتون این تو رو نمیخواد چرا نمیفمی. با لحن بد و تند
و من خیلی تو خودم فرو میرفتم...
حتی قضاوتم میکرد که واااااای بعد این همه وقت چرا فراموش نمیکنی چرا گیر دادی به این یارو
حتی رفتارهام رو سرزنش میکرد مثلا میگفت احساس میکنم با پسرا خشک برخورد میکنی. یا مثلا محبتی نیستی و فلان. یا مثلا میگفت چطور غرورت اجازه میده دوباره به نامرد برگردی من اگر بودم ال میکردم بل میکردم...
برای یه ادمی که خودسرزنش گری داره اینا مثل اینه که دهنش رو باز کنی قطره قطره سم بریزی تو دهنش
خلاصه
دیروز مساله عاطفی برا این دختر پیش اومد. رابطه اش خیلی یهویی به هم خورد و اشتباه هم از سمت خودش بود. پسره هم هیچ جوره کوتاه نیومد
کلی براش وقت گذاشتم کلی سعی کردم دلداریش بدم تا جایی که بلد بودم راهنماییش کردم
ولی اخر اخرش چیزی که اینجا میخواستم بنویسم اینه
موقعیتی که درش قرار گرفته بود دقیقا موقعیتی بود که من درش بودم. حرف هایی که میزد حرف هایی بود که من ماه ها بهش میزدم.
میگفت رابطه جای خوبی تموم نشد. پرونده برای من بسته نشد. کاش برام توضیحی میداد که حداقل بتونم کنار بیارم با رفتنش. دلم براش تنگ شده. خیلی فلان بود خیلی بهمان بود. کاش این کار رو نمیکردم کاش اونطوری نمیکردم. حتی چهت برگردوندن پسره دست به کاری زد که من باورم نمیشد این ادم همچین کاری کنه
و یادم افتاد به اون روزای خودم
و این دنیا...
که خدا نکنه که کسی رو قضاوت کرده باشی و محکم در موردش حکم صادر کرده باشی. چون چنان میچرخه میچرخه میچرخه تا یک روزی تو رو بشونه روی همون صندلی و تو نه تنها دست به همون کارها بزنی بلکه خیلی بدترش رو هم انجام بدی که یه روزی فکرش رو هم نمیکردی انجام بدی
من براش ناراحت شدم واقعیتش
از این که این شکست رو تجربه کرد غصه اش رو خوردم و درکش کردم
سعی کردم هم کمکش کنم
ولی برای باز صد هزارم بهم ثابت شده که قضاوت نباید کرد حکم نباید صادر کرد
خدایا اگر قضاوتی کردم اگر حکمی برای کسی ثابت کردم خودت ببخش...