بازهم نامرد
صبح فیزیوتراپی بودم و الانم شدید درد دارم انگار نشستم روی یه تلی از زغال گداخته انقدر که از کمر به پایین میسوزه
ولش کن
یه چیز دیگه اومدم تعریف کنم
الان دیدم یکی از شماها لطف کرده برام یه کامنتی گذاشته توی این پست
یاد یه چیزی افتادم که دلیل نوشتن اون پست بود و جالبه که انقد وقتی در مورد موضوعی در موردش حرف میزنم تمام ذهنم با 100 درصد cpu درگیرش میشه که کلا همه چیو گم میکنم و یادم میره اصل موضوع رو بگم
اصل موصوع این بود که موقع نوشتن پست داشتم خودمو سرزنش میکردم که چرا با خودم نیوردمش چرا تنهایی اومدم چرا اصلا از ایران خارج شدم اگر نمیشدم اونطوری نمیشد و رابطه ام باهاش به هم نمیخورد و اینا
یه جورایی جواب خودم به خودم بود اون پست. که بابا اون زودتر از تو رفت و اصلا از اولش میخواست بره و این برنامه ها تو کله اش بود و تو نمیدونستی
اخرین باری که دیدمش که میشه 9 ماه پیش
وقتی که میخواستم حرفای اساسیم رو باهاش بزنم و تکلیف رو مشخص کنم تا اومدم حرف بزنم بهم گفت سرزنشم نکنیا
منم از اونجایی که این ادم اون موقع عزادار فوت عزیزش بود و از طرفی دلم نمیومد برنجونمش تمام مدت سعی میکردم حواسم باشه چیزی نگم ناراحت بشه
به خاطر همین هر حرفی زدم انگار که به خودم زدم
همین باعث شد از موقعیت استفاده کنه و همه چی رو به نفع خودش بچرخونه
یعنی به جای این که من برم با حرفام بشورمش خشکش کنم پهنش کنم تو افتاب
رفتم مسیولیت همه چی رو خودم بر عهده گرفتم و به خودم زدم
بعد یکی از حرفایی که بهم زد این بود که خوب شد که تو رفتی و من اون اوایل خیلی به این فکر میکردم ولی الان راضی ام از تصمیمی که گرفتم از این که جلوت رو نگرفتم و گذاشتم که تو بری
دلیلش هم این بود که میگفت اون عزیز از دست رفته اش که اون تایم تازه فوت شده بود لحظه های اخر عمرش حسرت زندگی نکرده رو داشته
حسرت اینکه به ارزوهاش نرسیده به هدف هاش نرسیده و به خاطر خانواده اش ارزوهاش رو فراموش کرده و روزهای اخر بیماریش و عمرش اینو با یه حسرتی به "نامرد" میگفته
بعد این ادم یه جوری این مساله رو به نفع خودش عنوان کرد که بگه اره خب دیگه تو رفتی دیگه تو میخواستی بری دیگه این اخرا به هر طریقی بود میخواستی بری
بهش گفتم ولی تو به من نگفتی یا من یا مهاجرت. اگر به من گفته بودی من شاید تصمیمم جور دیگه ایی میشد
گفت نه بالاخره باید میرفتی وگرنه حسرتش عمری به دلت میموند
یعنی یه جورایی انداخت همه چیو گردن من
پستی که نوشتم پس ذهنم این بود که این ادم اصلا خودش قصد رفتن داشت بدون این که حتی به من جزییات رو بگه
بعد یه کاری کرد که از اون روز به بعد این شهر کلا از چشم من افتاد.
بارها و بارها و بارها شده که مهاجرت خودم رو زیر سوال بردم. همش با خودم میگم ارزشش رو نداشت. من اون رو از دست دادم اگر نمیرفتم اینطور نمیشد
کاش با خودم اورده بودمش
کاش بهش اونطوری رک نگفته بودم از طریق من نمیشه که بیای و خودت باید یه کاری کنی یه تلاشی کنی
اینا البته خیلی جزییات داره
اره خلاصه از بابت این خودم روسرزنش میکنم خیلی زیاد
ولی یادم باشه بیام جزییات اینا رو بنویسم
امروز خیلی کار دارم و تجربه ثابت کرده وقتایی که کار زیاد دارم بیشتر احساس نیاز میکنم که بیام تند تند اینجا بنویسم
همینا دیگه