چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه اینه که میترسم بابت اینکه از یه سری دستاوردها (حالا اگر پیش بیان!) دیگه خوشحال نشم

شاید سطحی به نظر برسه ولی خیلی ترسناکه

یه دوره ایی توی کووید اینطوری شدم. اولش با وسواس فکری شدید شروع شد بعدش پنیک اتک شد

جوری شدم که وسط چله تابستون روم دوتا پتو مینداختن باز میلرزیدم

برا این که اروم بشم از خونه میزدم بیرون میرفتم تو پارک ادم ها رو نگاه میکردم باز حالم خوب نمیشد

وای خدایا چه روزایی بود

چه روزای سختی بود

خدایا شکرت که من رو از اون درد نجات دادی

ولی گهگداری این اواخر یه حالت هایی شبیه اون روزا بهم دست میده البته خیلی خیلی خفیف تر و ملایم تر

یکی از نشونه هاش اینه که هیچ چیزی برام دیگه خوشحال کننده نیس

اینی که دارم میگم با یه افسردگی معمولی که تقریبا هممون داریم فرق میکنه

این یه حس و حالیه خیلی بدتر اصلا خدا قسمت هیشکی نکنه

اون سال من کارم به دکتر روانپزشک کشید یک سال اینام دارو میخوردم

از این که از کارم بیرونم کنن و نتونم دیگه کار کنم میترسیدم

میترسیدم بلایی سر خودم بیارم

اصلا افکار خودکشی نداشتم ولی انقد حالم بد بود میگفتم نکنه خودمو یهو بکشم؟!

انقدررر من اون سال دعا و توسل کردم... واقعا همونا نجاتم داد

تا کم کم برگشتم به زندگی

اینطوری بودم که میرفتم بیرون میدیدم مثلا مردم اومدن سوپر مارکت خرید تعجب میکردم. میگفتم مردم چرا اینطوری میکنن؟

وای خدایا الان که دارم تعریف میکنم حالم داره بد میشه

هر کسی تجربه حمله پنیک داشته باشه میفهمه تا حدودی که من چی میگم

همش به خدا میگفتم خدایا یعنی من به زندگی عادی برخواهم گشت؟ که مثل ادم های معمولی غذا بخورم بیرون برم ورزش کنم خرید کنم و...

یادمه رفته بودیم خونه همین ماردبزرگ خدا بیامرزم (روحش شاد) بعد من قورمه سبز اوردن

من نمیتونستم بخورم تا بوش خورد به دماغم دیدم دارم بالا میارم. جرات هم نداشتم بلند بشم از سر سفره میترسیدم خانواده ام بترسن ناراحت بشن و اینا

تا اینکه یکی متوجه شد گف اگه دوس نداری نخور نون پنیر بخور و اینا. خدا خیرش بده همون حرفش ارومم کرد

توی 2 هفته نزدیک 14 کیلو کردم اون سال

تجربه خیلی سنگینی بود توی زندگیم که بابت رد شدنش به سلامت همیشه مدیون خدا و امامام

الان ولی باز یه کم از اون مدل حس ها دارم

مثلا با اینکه هی میام مینویسم کاش کار پیدا کنم کاش ماشین بخرم کاش از این شهر برم

ولی باز ته دلم یه جوری خالی میشه

میگم خب که چی اخرش که چی خوشحال میشم یعنی با اینا؟ اصلا از پسش بر میام؟

خدایا یه کاری کن از نطر روحی و روانی و جسمی بتونم از پسش بر بیام

یکی از علایم پنیک به نوعی همین ترس از دیوانه شدنه

میگن وقتی خیلی غصه بخوری طرف درونیت که برای هر ادمی به گنجایشی داره شروع میکنه لبریز کردن و میشه پنیک

غصه نامرد واقعا داره پیرم میکنه

هی به خودم میگم ول کن ارزش نداره خودت رو نابود کردی

باز شبا که میرم خونه فکرش دست از سرم بر نمیداره

باز الان خوبه اون اوایل میگفتم وای اگر بمیرم و باز غصه اش تو دلم باشه چی

خدایا کمکم کن خودم رو سپردم به خودت