بعد 5 روز خوابیدن امروز با درد اومدم سر کار

کمر درد وحشتناک

که نمیدونم مال همون سرخوردگی مهره کمرمه که سال هاس دارم یا صرفا یه اسپاسم عضله ساده

خدایا شکرت ناشکری نمیکنم ولی نمیدونم چرا این مدت انقد مریض میشم

دیشب خیلی گریه کردم. یکی به خاطر این درد که از کار و زندگی منو انداخته و بی کسیم و این که یکی نیس یه لیوان آب دست آدم بده. کف اتاق کلی مو ریخته بود و از این که نمیتونم یه جارو دستم بگیرم و موها رو جمع کنم گوله گوله اشم میریختم

یکی دیگه هم به یاد "نامرد" و به حال دل خودم

دیشب داشتم با خودم فکر میکردم بهش پیام میدم و همه حرفای دلم رو بهش میگم. یا جواب نمیده یا بلاک میکنه یا جواب چرت میده هر کاری هم که بکنه لااقل من حرفام رو زدم و خالی شدم. شاید اینطوری راحت تر مووآن کردم

صبح که بیدار شدم کاملا منصرف بودم

نوبت دکتر گرفتم. خدایا خوبم کن خواهش میکنم :(

پی نوشت: راستش گاهی انقدر نسبت به آسیب هایی که بهم زده آگاه میشم که چیزی که در ذهنم بالا میاد فقط تنفره. حالم به هم میخوره از این که بخوام دنبالش بدوم و اصرارش کنم. شاید درست نباشه گفتن این حرف ولی اگر بهم خبر بدن که کاسه گدایی دستش گرفته یا زندگی خوبی نداره هیچ ناراحت نمیشم... خوشحال هم میشم شاید!