خداروشکر

الان از فیزیوتراپی زنگ زدن که یه کنسلی دارن و میتونم 3 روز زودتر برم برا اولین جلسه

خدایا شکرت خیلی خوشحال شدم

داشتم از شدت درد بیحال میشدم میخواستم حتی برم خونه

ولی انگار یه خون جدید تزریف کردن تو رگ هام

جون گرفتم...

خدا کنه خدا کنه خدا کنههههه که واقعا خوب و موثر باشه

بنویسید تا اتفاق بیفتد

به روزای اوجم برمیگردم

خیلی قوی تر خیلی خوشحال تر خیلی موثرتر خیلی مصمم تر خیلی مفیدتر

الان فقط یه دوران گذار هست

از حال بد به حال خوب

ولی تا ابد اینطوری نمیمونه

نه دردهای جسمیم

نه بیکاری و بی پولی

نه این احساس گناه و عذاب وجدان و غم و سوگ و خشم و ...

برمیگردم به خاتون قبل

خاتون خیلی بزرگتر خیلی کامل تر خیلی زیباتر خیلی انسان تر خیلی موفق تر خیلی شادتر خیلی سالم تر خیلی باانگیزه تر خیلی سرحال تر خیلی خوشبخت تر

تراپیست احمق یا منه احمق؟!

یه چیزی یادم افتادم گفتم ثبتش کنم

مشاور، روانشناس، تراپیست

نمیدونم هر چی که اسمش رو میذارن

فقط و فقط زمانی موثر هست که اولا با تحربه و کارکشته باشه و از روی علم حرف بزنه نه حرف های خاله خانباجی ها رو

دوم این که از کلاینت باهوش تر باشه

سوم اینکه خود ادم هم به این درک و منطق رسیده باشه که هر چی مشاور میگه لزوما درست نیس و باید از فیلتر خودش عبورش بده

مثلا من با همین آخری که دیگه البته ادامه ندادمش

ساعت ها جلسه داشتم. توی یکی از جلسه ها که رسما دیگه مشخص شده بود من از نطر ذهنی توی رابطه قبلی گیر کردم و خیلی مسایل الانم بابت اون مساله اس

یه روز برگشت بهم گفت که بپذیر که عاشقش بودی

و من هرچی تلاش میکردم بهش بفهمونم که بابا من پتانسیل این رو دارم که کسی رو که 2 تا پیام بهم داده و اصلا ندیدمش و یهو بلاکم کرده و رفته رو بشینم تا 6 ماه براش اشک بریزم و غصه بخورم ( مربوط به الان نیس مال خیلی جوون تری هامه این تجربه. مثلا شاید 24 سالم بود)

هر چی تلاش میکردم بهش بفهمونم که بابا اخرین باری که من این آدم رو دیدم وقتی از ماشین پیاده شدم که منو پیداکنه و بیاد سوار بشه از دور اینطوری بودم که چهره اش رو چقدر دوس ندارم و چقد زشت شده و انگار یه چیزی تو ذهنم کلیک خورد که ببین وقتی ایران بودی هم همین بود... وقتی ایران بودی هم هر چند باری که میدیدش حداقل یک بارش اینطوری بودی که یا با قدش یا حتی با فیسش مشکل داشتی

بعد دیدید مثلا میشه هر آدمی رو یه خورده به یه حیوونی از نظر ظاهری تشبیه کرد؟ مثلا یکی چشمای قشنگ و گربه ایی داره ادم فکر میکنه شکل گربه اس

یا یکی مثلا صورت کشیده ی خاصی داره انگار شبیه اسبه

توهین نباشه برا خودمم من از این فکرا میکردم حالا نگم چه حیوونی :))

مثلا مادربزرگ خدا بیامرزم یه کم شبیه لاکپشت بود از نظر من... روحش شاد باشه خیلی زن خوبی بود

خلاصه این ادم رو (نامرد) من یه وقتایی شبیه میمون میدیدمش

قشنگ شامپانزه

نه از این گوریل گنده ها نه

خود میمون

از بحث دور نشم

هر چی سعی میکردم بهش بگم بابا من بار اخری هم که دیدمش اولین چیزی که در نگاه اول به ذهنم رسید این بود که وای چقد زشت شده و شده شبیه اون روزایی که زشت میشد و دوسش نداشتم و پس به خاطر همین بود که دلم سفت نمیشد هیچ وقت که حتی خودم حرف جدی ازدواج رو بزنم ( البته این تنها دلیل نبود واقعا)

با همه این تفاسیر باز خانم روان نشناس میگفت نههههه داری انکار میکنی تا نپذیری که عاشقش بودی نمیتونی ازش عبور کنی

بعدنا من با پیزی به سام خودشیفتگی و اینا آشنا شدم و خیلی از علامش رو داشت

مثلا به شدن انتقاد ناپذیر بود. یه انتقاد کوچیک ازش میکردی انگار بهش توهین کردی. همش میگفت بقیه به من حسودی میکنن چشم ندارن منو ببینن. معمولا تصویر قربانی از خودش نشون میداد. مسیولیت ناپذیر بود به شدتتتتت. متاسفانه من اینا رو اون اوایل ندیدم. یعنی دیدم ولی نمیدونم چرا برام مهم نبود یا اصلا بلد نبودم چی به چیه

یادمه یه بار رفتیم پارک جمشیدیه خیلی تاریک بود همینطور تو این کوه ها برا خودش میرفت با فاصله 1-2 متری جلوتر من ( میگن حتی اینم علامت خودشیفتگیه!!) بعد عین خیالش نبود که بابا یه دختر داره پشت سرت میاد حواست بهش باشه این نخوره زمین یا هرچی. یا مثلا شبا تا نصف شب بیرون بودیم من با ماشین میرسوندمش خونه و برمیگشتم تنهاایی خونه ام و این یه پیام به من نمیداد که فلانی تو رسیدی یا ن. یا مثلا یکی دوتا کار بهش سپرده بودم. البته وظیفه اش نبود در واقع لطف میکرد که قبول کرد انجام بده. یکیش رو که اضصلا خودش پیشنهاد کرد انجام بده. بعد کاری که مثلا انجامش 2 ساعت زمان میبرد رو چقدر طول داده باشه خوبه؟؟؟؟ 1 ماه !

و خیلی علامت های دیگه. مثلا زود تند میشد. یا خیلی از خودش تعریف میکرد. دروغ زیاد میگفت. نمیدونم گفتم یا نه ولی حتی قبل اولین دیدار حضوریمون قدش رو به من دروغ گفته بود ( در حد 3 سانت البته)

کلا همیشه خودش رو محق میدونست. البته بعد ها فهمیدم که توی تستش دقیقا همین طرحواره استحقاقش به شدت بالا بود

خلاصه اینکه هر چی ما میخواستیم به این خانوم تراپیست! بفهمونیم که در ارتباطات خودشیفته یه چیزی وجود داره به اسم قربانی. و این قربانی تروماباند میشه. یعنی انقد این ادم خودشیفته به این بنده خدا به شکل قطره چکونی توجه و احترام و محبت و کلا تکماس برقرار میکنه که این قربانی بیچاره گیچ میشه

هر بار میخواد شک کنه به این ارتباط میگه پس اگر نمیخواس منو چرا فلان کار رو کرد چرا بهمان کار رو کرد ( یادم باشه در مورد این شک هام مفصل بنویسم)

و اینطوری میشه که طرف به خودش شک میکنه و همیشه خودش رو مقصر میدونه و همش میگه نکنه من کار اشتباهی کردم که اینطور شد

و اینا اسمش عشق نیس

و این خانوم نمیفهمید

و البته اثر جلساتش با من اصلا خوب نبود. به جای این که من اون رو قانع کنم اون این کار رو با من تا حدی کرد

و من بعد اون قضیه یه گوشه ذهنم همیشه خودم رو کسی میدونم و میبینم که یه شکست واقعی سنگین خورده یه کسی که به اولین عشق زندگیش نرسیده و این نرسیدن قراره تا اخر عمر رنجش بده

نمیدونم چرا یاد این موضوع افتادم

شاید به خاطر این که هنوز نمیدونم حرف من درست بود یا حرف خانوم به اصلاح روانشناس!

بهنرم

یکی تون نفسش حق بود

رفتم آب درمانی الان که برگشتم بهترم شکر خدا

البته این به این معنی نیس که انتظار داشته باشم با یه جلسه همه چی خوب بشه

نه

همین الانم یه خورده سوک سوک میکنه دردش

به خودم قول دادم مراقبت کنم

ببینم چی میشه

همین

مرسی از پیام هاتون.

تو رو خدا برام دعا کنید

اول بگم جواب اونایی که برام خصوصی گذاشتن رو میدم

الان انقدر درد دارم که هیچ چیز و هیچ کسی برام مهم نیس (منظورم شماها نیستید منظورم افراد آزار گریه که اینجا ازشون نوشتم مثل نامرد)

این آخر هفته مجبور شدم لباس ببرم بندازم ماشین لباسشویی

اینجا اینطوریه که لزوما توی هر خونه ماشین لباسشویی نیس. یه جای عمومی هست باید ببری اونجا

با اینکه یه دونه از این سبدهای چرخ دار دارم و ریختم تو اون ولی باز مجبور بودم یه سری جاها خودم بلند کنم. یه تیکه که پله داشت مثلا

بعدشم رفتم خرید در حد 2-3 قلم جنس

اونم باز همینطور

و کل اخر هفته رو افتادم از شدت درد دیگه نای گریه کردن هم ندارم

خسته ام خیلی خسته

حالم از این به هم میخوره که از ایران بهم زنگ بزنن و حالم رو بپرسن و من مجبور باشم تعریف کنم و بعدش عذاب وجدان بگیرم که چرا تعریف کردم و تازه یه ساعت بخوام وقت بذارم که آرومشون کنم که چیزی نیس

حالم از این به هم میخوره که سنگ صبور همه بودم و همچنان هستم. خودم توی دردم ولی یا باید نقش بازی کنم و دروغ بگم یا واقعا بگم دردم شدیده و تبعاتش رو تحمل کنم

همین الان که دارم تعریف میکنم داره گریه ام میگیره

باید ماهی بخورم. نخود بخورم قند و شکر نخورم که این لعنتی التهابش کم بشه.

برم استخر راه برم هفته ایی 3 روز

وقت گرفتم برا فیزیوتراپی هفته دیگه

کاش کنسلی داشته باشن بهم یه وقت زودتر بدن و کارش هم خوب باشه

حواسم باید باشه مطلقا چیز سنگین بلند نکنم دیگه

خم نشم. خونه تمیز کردن و اینام فعلا بیخیال

تا الان دو تا تیوب پماد کمردرد تموم کردم. باید برم یکی دیگه بخرم. اون روغن سیاهدونه رو هم مرتب بزنم هر شب و ببندمش

خوب میشم

بیخودی نگرانم

خوب میشم...

امروز بهترم خدایا شکرت

حس میکنم یکی دو روزیه که با خدا دوباره آشتی کردیم با هم:)

البته اون که اشتی بود

من آشتی کردم دوباره

قهر نبودم ولی مثل اون موقع ها که تو دلم که باهاش حرف میزدم حس خوب داشتم و قوربون صدقه اش میرفتم هم نبودم

خشم داشتم راستش... از خودم از بقیه

یه 2 روزی هس که انگاری یه مدلی ام که داره عزت نفسه بر میگرده با خودم دارم بیشتر حال میکنم

درد جسمیم هم شکر خدا کمتر شده

به بقیه هم کمتر باج میدم سر این که ناراحت نشن یا دوسم داشته باشن یا بمونن و همه اینا

حس و حال و فکر و خیالم نسبت به "نامرد" هم کمتر شده

نمیدونم شاید به خاطر اینه که یه کم خودم رو توی این دو روز باور کردم یه کم حس کردم میشه که بشه یه کم امید جوونه زد تو دلم

امروز جلو آیینه دسشویی حتی قیافه خودمو بیشتر دوس داشتم

همین که یه کم امید جوونه زد خودش خوبه

خدایا شکرت

امیدوارم ادامه دار باشه امیدوارم یه تحول خیلی خوب و مثبت و خفن تو زندگیم اتفاق بیفته که عمیقا خوشحالم کنه و چند پله زندگیم رو ببره بالاتر

یه چیزی که بابتش خیلی خوشحال بشم و بشم اون خاتون چند سال پیش که دونده بود پر انگیزه بود تلاشگر بود حالش با خودش و زندگیش خوب بود

میسپرم دست خدا ...

همین

تو راه که برمیگشتم  مدام میگفتم خدا بزرگه خدا بزرگه

نمیدونم اینده چطور پیش بره

از خدا میخوام که یه نظر لطفی بهم بکنه

خسته ام... از جلسه اومدم بیرون و تا پاسی از شب باید کار کنم

فردا بعد از ظهر پروژه جدیده رو تحویل میدم

بعدش باید برم استخر درد کمر دیگه داره امونم رو میبره. برا امشب هم ابیبوبروفن قوی خوردم

قبلش رفتم روی نیمکت های طبقه بالا دراز کشیدم ببینم بهتر میشم یا ن

راستش چند قطره ایی هم اشک ریختم

سوپروایزر ناامیدم کرد. خیلی بد باهام حرف زد...

تو راه برگشت به خودم گفتم حرفاش رو بگیر به کتفت.

همین

این پست حاوی فحش است!

پروژه ایی که باید جمعه تمومش میکردم و میفرستادم رو تا دیروز که دوشنبه باشه نفرستادم

دوشنبه بهم ایمیل زدم که بفرست گفتم باشه امروز میفرستم

هول هولی سرهم بندی کردم و برگشتم خونه

امروز دیدم بهم ایمیل زدن که نفرستادی تا قبل میتیگ امروز بفرست. رفتم چک کردم دیدم کامل کردم ولی ایمیلش نکردم!!

معلومه دیگه وقتی لاافل 70 درصد سی پی یو مغزم با اراجیف پر شده معلومه که همین میشه.

ادم اگه قراری کاری کنه باید با تمرکز صد در صدی این کارو بکنه

نه این که هر روز صبح که از خواب بیدار میشه یا از دردهای جسمی بناله یا ساعت ها توی فکرش این باشه که اگر این کار رو نمیکردم اینطور نمیشد اگر اون کار رو میکردم اینطور نمیشد و این خنجر لعنتی رو بکنه تو شکم خودش و بقیه روزی هزار بار و اون پروفایل سگی یه ادم حروم لقمه ی نمک به حروم رو هزار بار چک کنه و عدد فالوور فالووینگ هاش رو از حفظ باشه یا مدام کیلپ های خودشیفتگی ببینه تو این اینستای لعنتی که هر بار هم بهش ثابت بشه این ادم خودشیفته بود یا بشینه پای فیلم های غمگین تا 2-3 نصف شب و دهن خودش و بقیه رو سرویس کنه

"نامرد" خدا لعنتت کنه که زندگی من رو به این روز انداختی. نمیدونم الان داری عشق و حال میکنی با نفر جدیدت و یادت هم به یاد من نمی افته یا تو کصافطی که برا خودت درست کرده بودی زندگی میکنی. نمیدونم زندگی لعنتیت همونقدری که برای من ترسناک و خراب جلوه داده بودی واقعا هست یا نه

که البته بعید هم نیس که باشه. کسی که حروم لقمه گی میکنه و درامدش حلال حروم قاطیشه، کسی که پست فطرتی تمام وجودش رو گرفته و به صغیر و کبیر رحم نمیکنه، کسی که خودش میگه یعنی من انقد ادم بدی هستم که خدا باهام اینطور میکنه؟ اتفاقا اصلا بعید نیس که تو کصافط خود ساخته خودت دست و پا بزنی مردک بچه ننه دلال... ولی هرچی که هستی و هر گهی که میخوری اینو بدون و مطمن باش که روزی جایی به واسطه جریان و انرژی منفی ایی که در زندگی من ایجاد کردی بدجوری جواب پس خواهی داد

روزی که عین این پیرزن ها نال و نفرین نمیکردم و فقط تو تنهایی خودم اشک میریختم و ملافه های روی تخت رو چنگ میزدم که صدام بیرون نره چه کارها با تو نکرد که حالا که دیگه نفرینت هم میکنم عین این پیرزن ها

یادته یه روز گفتی عذاب وجدان دارم گفتم از چی؟ یه سری چیز رو نام بردی یکیش هم من بودم؟ خواستم بگم اتفاقا عذاب وجدان واقعی رو اتفاقا الان داشته باشه. اثرات کصافط کاری هات توی زندگیم تازه الان داره برام نمایان میشه

ولی دنیا خیلی گرده و تو تا آخر عمرت تقاص پس خواهی داد

پی نوشت: هر وقت روزی رسید که دیگه نه نسبت به این ادم عشق داشتم نه دلتنگی نه خشم ونه نفرت نه حسرت نه عذاب وجدان و با این صندلی که روش نشستم یکی بود با این کیبوردی که دارم باهاش مینویسم با این در و دیوار با این درختی که روبرومه یکی بود اون وقت میتونم بگم من از این موضوع گذر کردم

یاد بگیر که خودت مهمی نه هیچ کسی دیگه

با احترام به تمام مردان سرزمینم

امیدوارم ناراحت نشید اگر مخاطب وبلاگ من هستید

ولی دخترا

حرفم با شماهاس...

برای هیچ مردی... مطلقا هیییییییچ مردی

حتی میتونم خیلی واضح بگم هیچ انسانی از رشد و پیشرفت و زندگی خودتون نزنید.

چون جبران کننده های خوبی که نیستن هیچ تازه یه رفتاری ازشون میبینید و یه چیزایی رو در زندگیتون به خاطرشون از دست میدید که راه جبرانی براش نیس و شما میمونید و ضرری که روی دستتون مونده

یه وقتایی من به خودم میگم ای کاش "نامرد" رو از همون روز اول با خودم آورده بودم. یکی از چیزایی که بابتش پشیمونی و ناراحتی دارم همینه. یعنی قبل این که درخواست ویزا میدادم باید بهش پیشنهاد میدادم که عقد کنیم تا اونم وارد پرونده من بشه یا لااقل بعد یک سال اینجا بودنم برمیگشتم و ازدواج میکردم و برای ویزاش اقدام میکردم و من این کار رو نکردم و یادمه حتی یک بار بهش گفتم از طریق من نمیشه و تو خودت باید اقدام کنی

یادم باشه این قضیه رو بیشتر ازش یه روزی بنویسم

وقتایی که دلتنگ میشم یا غصه میخورم از نبودنش راستش بیشتر عذاب وجدان میگیرم و خنجر خودسرزنشگری رو فرو میکنم توی قلبم

ولی وقتایی که توی زندگی اطرافیانم میبینم کسی برای مردی کاری کرده که به نسبت میشه گفت بزرگ بوده و مرده خر خودش رو در نهایت رونده

به این فکر میکنم که شاید شهودم، عقلم، آگاهیم اون موقع بیش از این حرفا بوده

و یه چیزی دیده بودم یا یه چیزی میدونستم که این کار رو کردم

یادم باشه این قضیه رو ازش بیشتر بنویسم

فعلا همین

دلخوشیم بود

ممنونم از شماهایی که برام کامنت میذارید و از تجربیات خودتون میگید یا لااقل بهم دلداری میدید

یکیتون برام نوشته بود زمان بده به خودت

نمیدونم ولی آخه خیلی وقت گذشته

از زمانی که من دیگه بهش پیامی ندادم 3 ماه میگذره

از زمانی که خودش بهم گفت دیگه نمیخواد ادامه بده 6 ماه میگذره

از آخرین باری که دیدمش 8 ماه میگذره

از زمانی که خودش دوباره برگشت بعد از این که من رفتم ایران و حاضر نشدم دیگه ببینمش و میخواستم تموم کنم یک سال و 4 ماه میگذره

از زمانی که توی روند مووآن کردم بودم و داشتم دیگه خودم کنارش میذاشتم یک سال و هفت ماه میگذره

از زمانی که شروع کردم دنبالش دویدن و سعی کردن برای این که رابطه رو درست کنم دو سال و 7 ماه میگذره

خسته ام خیلی خستم

دلم براش تنگ میشه

درسته پست قبل ازش کلی بد گفتم که البته دروغ هم نگفتم

ولی هنوز باورم نمیشه که رفته

هنوز باورم نمیشه که دیگه نیست. هر بار این حالتا رو داشتم یه کورسوی امیدی بود الان ولی هیچی

آخرای کارم توی این شهر و این مقطع تحصیلمه ولی نه ذوقی دارم نه اشتیاقی برای این که پله های موفقیت رو بخوام برم بالا

یه زمانی تمام دلخوشیم این ادم بود و این که هر موفقیتی به دست میارم بهش بگم

الان دیگه به کی بگم

خدایا دلم خیلی گرفته ...

خدایا گوشت رو بیار جلو میخوام یه چیزی در گوشت بگم. بهم نگی که ناشکری میکنی و نعمت هام رو نمیبینی

فقط گوشت رو بیار جلو... میخواسم بگم اون مهمترین دلخوشیم بود دیگه به چی دلم خوش باشه؟ دیگه ذوق چی و کی رو بکنم

خدایا به وحدانیتت قسم راهی برام باز کن ...