یه چیزی یادم افتادم گفتم ثبتش کنم
مشاور، روانشناس، تراپیست
نمیدونم هر چی که اسمش رو میذارن
فقط و فقط زمانی موثر هست که اولا با تحربه و کارکشته باشه و از روی علم حرف بزنه نه حرف های خاله خانباجی ها رو
دوم این که از کلاینت باهوش تر باشه
سوم اینکه خود ادم هم به این درک و منطق رسیده باشه که هر چی مشاور میگه لزوما درست نیس و باید از فیلتر خودش عبورش بده
مثلا من با همین آخری که دیگه البته ادامه ندادمش
ساعت ها جلسه داشتم. توی یکی از جلسه ها که رسما دیگه مشخص شده بود من از نطر ذهنی توی رابطه قبلی گیر کردم و خیلی مسایل الانم بابت اون مساله اس
یه روز برگشت بهم گفت که بپذیر که عاشقش بودی
و من هرچی تلاش میکردم بهش بفهمونم که بابا من پتانسیل این رو دارم که کسی رو که 2 تا پیام بهم داده و اصلا ندیدمش و یهو بلاکم کرده و رفته رو بشینم تا 6 ماه براش اشک بریزم و غصه بخورم ( مربوط به الان نیس مال خیلی جوون تری هامه این تجربه. مثلا شاید 24 سالم بود)
هر چی تلاش میکردم بهش بفهمونم که بابا اخرین باری که من این آدم رو دیدم وقتی از ماشین پیاده شدم که منو پیداکنه و بیاد سوار بشه از دور اینطوری بودم که چهره اش رو چقدر دوس ندارم و چقد زشت شده و انگار یه چیزی تو ذهنم کلیک خورد که ببین وقتی ایران بودی هم همین بود... وقتی ایران بودی هم هر چند باری که میدیدش حداقل یک بارش اینطوری بودی که یا با قدش یا حتی با فیسش مشکل داشتی
بعد دیدید مثلا میشه هر آدمی رو یه خورده به یه حیوونی از نظر ظاهری تشبیه کرد؟ مثلا یکی چشمای قشنگ و گربه ایی داره ادم فکر میکنه شکل گربه اس
یا یکی مثلا صورت کشیده ی خاصی داره انگار شبیه اسبه
توهین نباشه برا خودمم من از این فکرا میکردم حالا نگم چه حیوونی :))
مثلا مادربزرگ خدا بیامرزم یه کم شبیه لاکپشت بود از نظر من... روحش شاد باشه خیلی زن خوبی بود
خلاصه این ادم رو (نامرد) من یه وقتایی شبیه میمون میدیدمش
قشنگ شامپانزه
نه از این گوریل گنده ها نه
خود میمون
از بحث دور نشم
هر چی سعی میکردم بهش بگم بابا من بار اخری هم که دیدمش اولین چیزی که در نگاه اول به ذهنم رسید این بود که وای چقد زشت شده و شده شبیه اون روزایی که زشت میشد و دوسش نداشتم و پس به خاطر همین بود که دلم سفت نمیشد هیچ وقت که حتی خودم حرف جدی ازدواج رو بزنم ( البته این تنها دلیل نبود واقعا)
با همه این تفاسیر باز خانم روان نشناس میگفت نههههه داری انکار میکنی تا نپذیری که عاشقش بودی نمیتونی ازش عبور کنی
بعدنا من با پیزی به سام خودشیفتگی و اینا آشنا شدم و خیلی از علامش رو داشت
مثلا به شدن انتقاد ناپذیر بود. یه انتقاد کوچیک ازش میکردی انگار بهش توهین کردی. همش میگفت بقیه به من حسودی میکنن چشم ندارن منو ببینن. معمولا تصویر قربانی از خودش نشون میداد. مسیولیت ناپذیر بود به شدتتتتت. متاسفانه من اینا رو اون اوایل ندیدم. یعنی دیدم ولی نمیدونم چرا برام مهم نبود یا اصلا بلد نبودم چی به چیه
یادمه یه بار رفتیم پارک جمشیدیه خیلی تاریک بود همینطور تو این کوه ها برا خودش میرفت با فاصله 1-2 متری جلوتر من ( میگن حتی اینم علامت خودشیفتگیه!!) بعد عین خیالش نبود که بابا یه دختر داره پشت سرت میاد حواست بهش باشه این نخوره زمین یا هرچی. یا مثلا شبا تا نصف شب بیرون بودیم من با ماشین میرسوندمش خونه و برمیگشتم تنهاایی خونه ام و این یه پیام به من نمیداد که فلانی تو رسیدی یا ن. یا مثلا یکی دوتا کار بهش سپرده بودم. البته وظیفه اش نبود در واقع لطف میکرد که قبول کرد انجام بده. یکیش رو که اضصلا خودش پیشنهاد کرد انجام بده. بعد کاری که مثلا انجامش 2 ساعت زمان میبرد رو چقدر طول داده باشه خوبه؟؟؟؟ 1 ماه !
و خیلی علامت های دیگه. مثلا زود تند میشد. یا خیلی از خودش تعریف میکرد. دروغ زیاد میگفت. نمیدونم گفتم یا نه ولی حتی قبل اولین دیدار حضوریمون قدش رو به من دروغ گفته بود ( در حد 3 سانت البته)
کلا همیشه خودش رو محق میدونست. البته بعد ها فهمیدم که توی تستش دقیقا همین طرحواره استحقاقش به شدت بالا بود
خلاصه اینکه هر چی ما میخواستیم به این خانوم تراپیست! بفهمونیم که در ارتباطات خودشیفته یه چیزی وجود داره به اسم قربانی. و این قربانی تروماباند میشه. یعنی انقد این ادم خودشیفته به این بنده خدا به شکل قطره چکونی توجه و احترام و محبت و کلا تکماس برقرار میکنه که این قربانی بیچاره گیچ میشه
هر بار میخواد شک کنه به این ارتباط میگه پس اگر نمیخواس منو چرا فلان کار رو کرد چرا بهمان کار رو کرد ( یادم باشه در مورد این شک هام مفصل بنویسم)
و اینطوری میشه که طرف به خودش شک میکنه و همیشه خودش رو مقصر میدونه و همش میگه نکنه من کار اشتباهی کردم که اینطور شد
و اینا اسمش عشق نیس
و این خانوم نمیفهمید
و البته اثر جلساتش با من اصلا خوب نبود. به جای این که من اون رو قانع کنم اون این کار رو با من تا حدی کرد
و من بعد اون قضیه یه گوشه ذهنم همیشه خودم رو کسی میدونم و میبینم که یه شکست واقعی سنگین خورده یه کسی که به اولین عشق زندگیش نرسیده و این نرسیدن قراره تا اخر عمر رنجش بده
نمیدونم چرا یاد این موضوع افتادم
شاید به خاطر این که هنوز نمیدونم حرف من درست بود یا حرف خانوم به اصلاح روانشناس!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ ساعت 21:18 توسط خاتون
|