درس امروز
توی زندگیتون مسایلتون رو با هر ادمی در میون نذارید
با هر کسی مشورت نکنید
بعضی مشورت ها بدجوری ادم رو زمین میزنن
توی زندگیتون مسایلتون رو با هر ادمی در میون نذارید
با هر کسی مشورت نکنید
بعضی مشورت ها بدجوری ادم رو زمین میزنن
یاد کردن از خاطرات قدیمیم و دوران خوبی که توی ایران داشتم همیشه برام لذت بخش بود
حتی اگر غم داشت به خاطر دوری یه غم شیرین بود
ولی از وقتی که اون رفت
دیگه اونا هم برام غم شیرین نیس
غمشون تلخه
داشتم به این فکر میکردم که اگر خدا خواست و کار بگیرم
محیطش احتمالا شبیه محیط کار قبلی باشه
داشتم به این فکر میکردم که چه دردناکه اگر من رو یاد اون روزام بندازه
خدایا دلم براش تنگ شده
چطور اخه میتونم به خودم دروغ بگم
دلم تنگ شده حتی اگر بدترین ادم دنیا باشه
که نبود
که نبود ...
پ ن: نذر کردم اگر از این زندان غم آزاد بشم موقعی که ان شالله کار گرفتم یه زندانی مالی رو توی ایران ازاد کنم
نمیدونم بدهی های اینحور ادما معمولا چقدره
ولی شنیدم حتی مبالغ خیلی کم هم هست
دیگه در حد وسع خودم
خدایااااا
نذر کردم ...
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی تا درِ میکده شادان و غزلخوان بروم (حافظ)
جلسه داشتیم و یوپروایزر بردیمون ناهار بیرون یه جایی که مال ولایت خودشونه
و انقدر غذاهاشون رو دوس نداشتم که تا برگشتم بدو بدو رفتم مسواک زدم بعدشم یه آیس کافی روش خوردم و یه بسته چیپس کوچیک!
امروز باز رفتم دکتر برای سرگیجه ام و ورزش های گوش میانی بهم داد
خسته شدم انقد این مدت دکتر رفتم
خیلی ها 6 ساله اینجان حتی نمیدونن درمونگاه اینجا کجا هست؟
خدایا بازم شکرت
تو که خوب بودی هرچی بدیه مال خودمه
آن دختر شعر بود و مردی که کنارش بود، سواد خواندن نداشت... همین
خدایا تو بزرگی
کمکم کن
نذار که دستم جلوی کسی دراز باشه
دلم نمیخواد جز از خودت از کسی بخوام
همش ذلت و خواریه از آدم ها خواستن
نذار که محتاج بنده هات باشم
لعنت به پی ام اس
حالت تهوع
سرگیجه
اعصاب به شدت خراب
عصبی ناراحت افسرده ناامید غمگین خشمگین و متنفر
سردرد
بی حالی پرخوری بدن درد کوفتگی خواب آلودگی
و هر بار یه جور ترسی تو دلت میندازه که مدام باید با خودت بگب اروم باش بابا یه پی ام اسه دیگه
عووووووووووووووق
خدایا یعنی میشه من توی همین ماه یه کارتخصصی خیلی خوب پیدا کنم؟ از این شهر برم خونه رو سابلت بدم ماشین بخرم؟ خدایا یعنی میشه؟
صبح با یه سرگیجه وحشتناک بیدار شدم
هنوزم وقتی سرم رو میذارم زمین باهام هست
انقد حالم بد بود که نوبت فیزوتراپی فردا رو کنسل کردم هر جور حساب کردم دیدم اگر همینطوری بمونم نمیتونم برم فیزیو
حتی تمرین هاش هم امروز نتونستم انجام بدم. اومدم دراز بکشم تا سرم نزدیک بالش شد دنبا دور سرم چرخید
صبح زود هم همینطور شدم تازه بعدشم بالا اوردم
بعدشم یه آدم بی ملاحظه ایی بهم پیام داد یه کاری ازم میخواس که هزاران بار بهش گفته بودم که بخدا اگر دست خودم بود برات انجامش میدادم ولی من فقط واسطه ام و اون طرف قبول نمیکنه و این ادم هم اصلا انگار حالیش نیس هر سری باز از من میخواد که واسطه بشم
هیچی خلاصه باز واسطه شدم ولی یه جنگ جهانی هم راه انداختم با اون طرفی که باید بهش مساله رو میگفتم
نتیجه این شد که بعد از ظهر شد و هیچ کاری از پیش نبردم
جلسه دارم فردا و قدر گاوی حالیم نیس
چرا انقد مریض میشم؟؟؟
نمیدونم
خدایا بازم شکرت
از ماست که بر ماست
یک هفته ایی هست که دارم قرص های اضطرابم رو میخورم ولی خیلی فایده خاصی نداشته
به هدف اضطراب نمیخورم بیشتر به هدف این میخورم که اورتینک نکنم، فکر و خیال نکنم و کمی بیخیال تر بشم
امروز صبح ساعت 8:30 ساعتم زنگ خورد ولی اصلا نای بلند شدن نداشتم. خوابیدم ولی خواب درست و درمونی هم نبود. خلاصه که تا بیام سر کار ساعت شد 12 و تمام مدتی که داشتم وسایلم رو جمع میکردم و صبحونه آماده میکردم و نرمش هایی که فیزوتراپ برا کمرم داده رو انجام میدادم داشتم فکر میکردم و با خودم حرف میزدم و خودزنی میکردم
دیروز پرخوری عصبی کردم اونم نه غذا بلکه بستنی! بعدشم از حرصم رفتم دوتا قرص خوردم از اینا که محتوایات معده رو خالی میکنه به خیال این که چیزایی که خودم جذب نشه. بعد به این فکر کردم که خب این یعنی دارم با بدنم یه کارایی میکنم که نباید
و این از کجا میاد؟ از خشم و ناراحتی و غصه
تمام مدتی که امروز داشتم با خودم حرف میزدم و خودم رو میخوردم داشتم به این فکر میکردم که آخه تا کی؟ تا کی میتونم این وضعیت رو تحمل کنم. در مورد بخضی از دلیلش اینجا قبلا نوشتم خیلی مسایل دیگه هم تو دلمه که هنوز جرات نکردم بیارمشون اینجا
شاید ترس از قضاورت یا هر چی نمیدونم
ولی دیشب یه چیزی تو اینستا دیدم که برای اولین بار فرستادمش برای کسی که ازش دلخورم. و دیگه نرفتم پاکش کنم یا حتی نگران این باشم که واکنشش چی خواهد بود. راستش حس میکنم انقد این مدت ضجر کشیدم که دیگه نمیتونم جلو آدم های زندگیم فیلم بازی کنم و دلم میخواد برون ریزی کنم
همیشه ترس داشتم از واکنش ادم ها ولی مدتی هست که دنیا بهم فهمونده که درون ریزی و دم نزدن خیلی مشکل رو حل نمیکنه. به چه قیمتی؟ به قیمت این که آدم ها ترکت نکنن و ویترین زندگیت همینطور شیک حفظ بشه ولی از درون خورد بشی و له بشی و رنج بکشی؟؟ دردش و رنجش خیلی بیشتر از اینه که دور و بر آدم خالی بشه ... اینو تجربه کردم و فهمیدم
ادمی که منو رنجوند پسته رو دید و لایک کرد. اگه هر زمان دیگه ایی بود استرس میگرفتم که خب حالا این یعنی چی؟ یعنی دوستیش رو باهام ادامه میده یا نه؟ ولی الان خیلی برام مهم نیس. نه این که برام مهم نباشه ولی انقدر بعضی ادم ها و بعضی رفتارها برا آدم میشن بار روی دوش که دیگه فقط دلت میخواد بار رو بذاری زمین و به این فکر میکنی که بار اون دوستی سنگین تر از محسناتشه...
بگذریم...
دلم میخواد یه کاری برا خودم بکنم. به قول سعدی به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم...
نشستن و گریه کردن و حتی دعا کردن به تنهایی راهی از پیش نمیبره. قرار نیست معجزه ایی بشه و یهو همه چی حل بشه...
باید خودم بلند شم و دست به کار بشم و خودم رو از این درد و رنج رها کنم
اولین چیزی که باید باهاش شروع کنم همین گیر کردن توی ارتباط قبلیه
نمیدونم برم تراپی رو دوباره شروع کنم یا خودم دست به کار بشم...
چیزی که به ذهنم میرسه اینه که یه متن بنویسم و برای طرف بفرستم. راستش اصلا برام مهم نیس که کوچیک بشم یا هر چیز دیگه
دلم میخواد پرونده به هر طریقی که هست بسته بشه. دلم میخواد واگویه هایی که هر روز با خودم دارم از تو ذهنم و بدنم خالی بشه. دلم میخواد اون آدم بفهمه چی به سر من اومد و حال الان من چیه. ولو این که اصلا حتی سین نکنه
ولو اینکه باز نقش قربانی رو بازی کنه
ولو اینکه جوابم رو نده
ولو این که حتی توی ذهنش بهم بد و بیراه بگه. یا بلاک کنه یا هر چی
من قرار نیست بی احترامی کنم. قرار نیس از موضع ضعف حرف بزنم قرار نیس بهش بگم بیا برگرد فقط میخوام خالی بشم
یک بار برای همیشه خالی بشم
نمیدونم این آیا بهم کمک میکنه یا ن؟ اگر اره اصلا چطور شروع کنم؟ چی بگم که عزت نفسم خدشه دار نشه و در عین حال حرفم رو هم زده باشم. بی ادبی نباشه، سرزنش نباشه، از سر ضعف نباشه؟ چی بگم که توی لحظاتی که از سر مهر یادش می افتم عذاب وجدان نگیرم که دل یه ادمی رو اینطوری شکوندم
یا وقتایی که از سر خشم یادش می افتم بیشتر خشمگین از خودم نشم که این چه کاری بود که من کردم و بیشتر خودم رو له کردم
خنده دار و خجالت اوره که بگم گاهی حتی به این فکر میکنم که واقعا شرایطش خوب نبود که خیلی یهویی حرف از این زد که دیگه نمیخوام ادامه بدم
و به خودم میگم اگر یک درصد شانسی برای برگشت وحود داشته باشه با این پیامی که قراره بهش بدم نکنه که اون شانس رو از خودم بگیرم؟
من پر از تناقضم
و خودم کاملا واقفم به این موضوع
با اینکه رنج بسیار بهم داده و منطقی میدونم که ادم مناسبی نبوده و نیس ولی بازم میگم نکنه از روی عصبانیت اون حرف رو زد و بعدش دیگه غرورش نذاشت که درستش کنه
نمیدونم میخوام یه چیزایی بنویسم که همه چیو توش در نظر گرفته باشم
هدفم برگردوندنش نیس
هدفم بیرون کشیدن خودم از این باتلاقه که توش دست و پا میزنم
فعلا میخوام با این شروع کنم
تا بعدش پله پله برم سراغ چیزای دیگه که حالم رو بد میکنن
نظرتون چیه؟ کسی هست که منو دنبال کرده باشه و نظری داشته باشه؟؟
کسی تجربه ایی داره که این کار باعث رها شدن بندها از دست و پای ادم بشه؟؟
رفتم فیزوتراپی خداروشکر خوب بود یه سری تمرین داد ادامه بدم امیدوارم که کامل خوب بشم
یه چیزی که دلم میخواد اینجا بنویسم اینه که
تا زمانی که دلم به این امر صد در صد راضی نشده و مطمن نشدم دست به اقدامی نخواهم زد
ولو اینکه زمان زیادی رو از دست داده باشم
و در مورد این قضیه به ادم های دیگه فکر نخواهم کرد
فقط به خودم فکر میکنم. به حس خودم یه حال خودم به زندگی خودم
همین