از دیروز

بچه ها مرسی که برام مینویسید و سعی میکنید کمکم کنید

ممنونم ازتون

پریروز که ددلاین بود و انجامش دادم فقط خدا خدا میکنم قبول کنن و انقلت دیگه ایی نیان. واقعا به زور و با درد جسمی و روحی انجامش دادم. صبح تحویل پروژه انقدر استرس داشتم که رفتم تو دسشویی بالا اوردم

بعدش تحویل هم به قدری درد داشتم که کل روز رو خوابیدم

امروز باید میومدم سر کار دیگه نمیشد بمونم خونه

خونه رو کصافط گرفته حتی نتونستم یه جارو بزنم به خاطر این دیسک کمر لعنتی

دیشب رفتم سراغ داروهای پنیک که قبلا میخوردم یکیش رو شب خوردم و خوابیدم امروز صبح که بیدار شدم آروم تر بودم

بابت اون دکتری که قراره هفته دیگه برم با دوستم هماهنگ کردم. وقتی باش حرف میزدم میگفت حوصله هیچی رو ندارم و سر کار با بقیه دعوام میشه و بهم گفتن چقدر معلومه که حال روحیت خوب نیس و از این حرفا

قرار شد برم پیشش ولی تعارف نکرد که بمون و اینا در حالی که همیشه بهم پیام میداد میگفت بیا یه چند روز اینجا بمون و اصرار میکردااا

یادمه یه بار انفلوانزا خیلی بدی گرفته بود من پاشدم رفتم شهرشون با اتوبوس! که مثلا مراقبت کنم ازش و سوپ بپزم و اینا

بعد دیشب یه اشاره کوچیکی کردم که تو اخر هفته نمیای اینجا؟ به این امید که بیاد و برگشتنی منو با ماشینش ببره که نخوام با اتوبوس برم با این وضعیت

خیلی رک گفت نه حوصله ندارم نهایت کاری که برات بکنم اینه که بلیطت رو برات بخرم

راستش اصلا خوشم نیومد

خب از من خیلی دست و بالش از نظر مالی بازتره و منظورش این بود که یعنی یه کمکی بکنه مثلا پول بلیط قطار بده برا من

ولی خیلی ناراحت شدم. من اگه بودم میرفتم سمتش می اوردمش با ماشینم

شایدم توقع زیادی دارم نمیدونم ...شما به من بگید؟ اگر برا یه کسی این کار رو کرده باشید توقع براتون ایجاد نمیشه؟

حتی بهش گفتم حس معذب بودن دارم نمیخوام مزاحمت بشم. گفت فکرررر نکنم ( رو مسخرگی) یعنی فک نکنم حس معذب بودن داشته باشی

بعدشم حتی گفت خب من خونه ام دو خوابه اس فوقش میرم تو یکی از اتاقا اگر خیلی اعصابم به هم ریخته باشه دیگه ...

نمیدونم اصلا برم پیشش یا ن. از طرفی دلم میخواد دکتره رو برم از طرفی کسی دیگه رو توی اون شهر ندارم

از طرفی بهم برخورده ناراحت شدم

وقتایی که اون میخواست بیاد شهر ما حتی اگر حوصله نداشتم میگفتم بیا خوشحال میشم

ولی اون اصلا حتی تعارف هم نزد

راستش خیلی ناراحتم

چرا هر قدر به ادما خوبی میکنم همونقدر دریافت نمیکنم؟

نکنه توقعم زیادیه؟ شاید مشکل از توقعاتمه...

خدایاااا خواهش ازت میکنم شغل برام جور کن یه شغل خیلی خوب و خیلی زود که ادم نخواد رو بزنه به ادما

اگر پول و شغل کافی داشتم هیچ وقت بهش رو نمیزدم. اگر ماشین داشتم هیچ وقت توقع نداشتم از کسی که بیاد دنبالم

خدایا خواهش میکنم

دلخوشی

گاهی فکر میکنم من دلم برا اون تنگ نشده و اشتباه میکنم

دلم برای خودم تنگ شده

خود اون روزام

حال و هوای اون روزام

نمیدونم

نمیتونم درست تشخیص بدم ولی مطمنم بخشی از دلتنگی این روزام برای خودمه

برای خونه ام برای محله امون برای خانواده ام

نمیدونم کدومش علته کدوم معلوم

دلم برا اون تنگ شده که به خاطرش دلتنگ در و دیوار و کوچه و خونه و خیابون و اینا میشم

یا دلم برا اتمسفر ایران و حال هوای اون روزا و اون ادمی که اون روزا بودم تنگ شده و به خاطر همینم از "نامرد" زیاد یاد میکنم

چون اون بخش پررنگی از اون روزای من بود

بخش پررنگی بود واقعا؟!

نه پررنگ نبود

یه نقاضی قشنگ بود که قاب کرده بودم زده بودم به دیوار پذیرایی و شاید روزها نگاهمم بهش نمی افتاد

ولی دلم خوش بود یه نقاشی قشنگ دارم که کنج پذیرایی روی دیواره

سودی به من نمیرسوند

مهر و عشق آنچنانی هم ازش نمیگرفتم

یعنی اصلا نیازی نداشتم

من اصلا نیازی به توجه و عشق و قوربون صدقه نداشتم اونقدرا مثل دخترای دیگه

چون بلد نبودم. چون ندیده بودم از کسی چه تو بچگی چه بزرگسالی

مثل کسی که تو عمرش پیتزا نخورده بهش بگی وای تو چطور دلت الان پیتزا نمیخواد. بابا طرف اصلا پیتزا نخورده چرا باید دلش بخواد؟!

یه همچین شرایطی بود

ولی با همه این اوصاف همین بودنش برام دلخوشی بود

خیلی دلخوشیم بود

خودش شاید هیچ وقت نفهمید

ولی بود

برا همین یه وقتایی میگم خدایا دیگه به چی دلم خوش باشه

همین

بازم شکرت....

پی نوشت: پام درد میکنه

سوغاتی

روز اخری که دیدمش براش سوغاتی بردم

یه پلیور بافت خیلی خوشگل

گفتم این به درد جایی که هستی احتمالا نمیخوره ولی میوتی وقت هایی که ایران هستی بپوشیش

گفت خب شایدم ... پوشیدمش. ( اسم شهری که من هستم رو گفت)

همون موقع دلم پروانه ایی شد

پی نوشت: لعنتی من حتی دلم نیومد برات عطر بیارم. اخه معتقد بودم عطر جدایی میاره :(

همون موقع ها هم قهر میکرد

از همون موقع ها با من قهر میکرد

کلا این عادت قهر کردن رو داشت

ولی من نمیدونم چطور اونقدر مقاوم بودم؟! البته یادمه که ناراحت میشدم استرس میگرفتم حتی نوبت مشاوره میگرفتم

ولی قوی بودم از درون

مثل الانم نبودم اصلا

شاید اونطور که باید و شاید درگیرش نبودم هنوز

چطور من اصلا میتونستم هفته ها نبودنش و قهر کردنش رو تاب بیارم؟

شاید اون موقع چون میدونستم واقعا دوسم داره و نمیره

شاید خودم خیلی درگیرش نبودم

شاید عزت نفس و اعتماد به نفسم بیشتر از الان بود

شاید سنم کمتر بود از این که کسی رو پیدا نکنم و تنها بمونم نمیترسیدم

شاید مثل الان انقدر احساس خود کم بینی نداشتم

شاید انقدر دنبال اهدافم بودم و بابتشون ذوق و شوق داشتم که اونا تو اولویتم بودن

مثل الان نبودم که دنیا برام بی رنگ و بی مزه باشه

نمیدونم ...

بیشتر ولی حس میکنم که اصلا به ذهنم نمیرسید که به خاطر یه قهر یا دعوای کوچیک بذاره و بره

مهاجرت یه سری چیزا رو توی ادم قوی میکنه ولی یه سری چیزای دیگه رو هم به شدت ضعیف

مثلا از نظر طرحواره رها شدگی و کلا ترس از رها شدن من خیلی خیلی ادم ضعیفی شدم

قبلنا اینطور نبودم

خب حق دارم خاتون وقتی هیچ کسی رو دور خودت نداری هیچ حمایتی نداری معلومه که یهو حس میکنی زیر پات خالیه...

یه وقتایی دلم برا خودم میسوزه... خدایا بازم شکرت..

پی نوشت: دیسک کمر نابودم کرده خدایا ... صبح محبور شدم مسکن بخورم باز :( یه دکتر ایرانی پیدا کردم ازش وقت گرفتم. شهر ما هم نیس باید به خاطر یه دکتر برم یه شهر دیگه...خدا تو رو خدا خوبم کن بسه دیگه خسته شدم از درد کشیدن

میدونم که عجیب به نظر میرسه...

اخرین باری که دیدمش

در لحظه اول دیدار

همون نگاه اول وقتی از ماشین پیاده شدم تا منو ببینه و بیاد سمت ماشین

در کسری از ثانیه یهو یه چیزی از ذهنم رد شد

شاید الان یکی اینو بخونه بگه دختره اصلا نرمال نیس

از یه سمت بیشتر پست های وبلاگش آه و ناله اس از آدمی که رفته

از یه سمت دیگه اینو میگه

ولی مهم نیس من الان این اومد توی ذهنم و دلم میخواد از تو مغزم بیاد رو کاغذ

اولین نگاه چیزی که از ذهنم گذشت این بود: خب بیخود نبود که سال ها در انتخابش شک داشتی. خوب شد اومدی و بهت یادآوری شد!

یه همین سادگی این جمله اومد توی ذهنم

دلیلش هم فقط و فقط ظاهر بود.

انگار که من از این ادم هر بار یه چهره متفاوت میدیدم. از خوبه خوب تا بده بد

و اون لحظه که از دور دیدمش بده بدش بود

انگار مثلا یه ادمی نقاب بزنه به صورتش

نقاب هاش از قشنگه قشنگ باشن تا زشته زشت

اون روز با نقاب زشتش اومد. یعنی من اون چهره زشت رو دیدم در نگاه اول

حتی وقتی اومد تو ماشین هم همین بودم

بعدش البته اوکی شد. یعنی وقتی حرف زدن رو شروع کردیم

حس میکنم اینا رو به هیچ تراپیستی نمیشه گفت

گاهی فکر میکنم ادم عجیبیم

یه مدت فکر میکردم اختلال شخصیت مرزی دارم. همون بردرلاین

خیلی علایمش رو دارم

البته اون قسمت های دارکش که خودزنی میکنن و میل به خودکشی دارن و اینا رو ندارم

ولی بقیه اش رو دارم

نمیدونم ...

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

یه کلیپ از پسر امین. حیایی وایرال شده یه برنامه ایی دعوت شده ادای باباش رو در میاره

دقیقا اونجایی که ادای پدره رو در میاره لحنش، صورتش، زبان بدنش، حتی چهره اش شبیه "نامرد" میشه وقتی که میخواس مسخره بازی در بیاره

در حالت عادی هیچ شباهتی ندارن ولی اون حرکت رو که میکنه خیلی شبیهش میشه

این لحظه هزار بار تقدیم تو باد "نامرد"

لحظه ایی که عکسی میبینی ویدیویی میبینی اهنگی گوش میدی بویی به مشامت میرسه و بدون اینکه بخوای منو یادت میاره

اون لحظه هزارهزار هزار بار تقدیم تو باد

پ ن: خدایا من که دیگه بهش فکر نمیکردم چرا حتی نمیشه با خیال راحت یه اینستا باز کنم و یادش نیفتم؟ یه مدتی گیر خواب دیدن هاش بودم الانم که اینطوری... خدایا شکرت... این نیز بگذرد

درست میشه کار هم میگیری یه کار خوب و خفن با درامد بالا

خدا بزرگه

از دل سختی و فشار یه نور امیدی میاد ادمو میکیشه بیرون بالاخره

مثل همون گیاه کوچیک که از دل صخره سر بیرون میاره

صبح میشه این شب صبر داشته باش...

پی نوشت: میخواستم عکی این گیاهه که از تو دل سنگ در اومده رو بذارم دیدم هی ارور میده حجمش زیاده دیگه بیخیال عکس شدم

پی نوشت 2: خاتون خاتووووووووووون جان نگران نباش. قبولت میکنن کار خیلی خوب هم پیدا میکنی خیلی زود و میری از اینجا و وسایلت رو همه رو میفروشی و ماشین میخری و با ماشینت میری خونه جدید و کلیدهای خونه جدید و سوییچ ماشین رو میندازی تو اون آویزه که خریدی و راحت میشی (ان شالله)

یادت باشه

اول از همه مرسی ازتون که برام کامنت گذاشتید کلی راهنمایی و همدلی. واقعا یک دنبا ممنون امیدوارم انرژی خوب کارتون به خودتون هم برگرده

دوم اینکه اینو اینجا میویسم صرفا جهت اینکه یادم بمونه

خاتون یادت باشه که چند بار از خواب پریدی و 1:30 شب گوشیت رو چک کردی و

5:30 صبح باز گوشیت رو چک کردی

و وقتی رفتی آشپزخونه یهو به خودت اومدی دیدی قلبت عین گنجیشک تندتند میزنه

یادت باشه چقدر اذیت شدی

همین

خدایا خودمون رو سپردم به خودت

چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه اینه که میترسم بابت اینکه از یه سری دستاوردها (حالا اگر پیش بیان!) دیگه خوشحال نشم

شاید سطحی به نظر برسه ولی خیلی ترسناکه

یه دوره ایی توی کووید اینطوری شدم. اولش با وسواس فکری شدید شروع شد بعدش پنیک اتک شد

جوری شدم که وسط چله تابستون روم دوتا پتو مینداختن باز میلرزیدم

برا این که اروم بشم از خونه میزدم بیرون میرفتم تو پارک ادم ها رو نگاه میکردم باز حالم خوب نمیشد

وای خدایا چه روزایی بود

چه روزای سختی بود

خدایا شکرت که من رو از اون درد نجات دادی

ولی گهگداری این اواخر یه حالت هایی شبیه اون روزا بهم دست میده البته خیلی خیلی خفیف تر و ملایم تر

یکی از نشونه هاش اینه که هیچ چیزی برام دیگه خوشحال کننده نیس

اینی که دارم میگم با یه افسردگی معمولی که تقریبا هممون داریم فرق میکنه

این یه حس و حالیه خیلی بدتر اصلا خدا قسمت هیشکی نکنه

اون سال من کارم به دکتر روانپزشک کشید یک سال اینام دارو میخوردم

از این که از کارم بیرونم کنن و نتونم دیگه کار کنم میترسیدم

میترسیدم بلایی سر خودم بیارم

اصلا افکار خودکشی نداشتم ولی انقد حالم بد بود میگفتم نکنه خودمو یهو بکشم؟!

انقدررر من اون سال دعا و توسل کردم... واقعا همونا نجاتم داد

تا کم کم برگشتم به زندگی

اینطوری بودم که میرفتم بیرون میدیدم مثلا مردم اومدن سوپر مارکت خرید تعجب میکردم. میگفتم مردم چرا اینطوری میکنن؟

وای خدایا الان که دارم تعریف میکنم حالم داره بد میشه

هر کسی تجربه حمله پنیک داشته باشه میفهمه تا حدودی که من چی میگم

همش به خدا میگفتم خدایا یعنی من به زندگی عادی برخواهم گشت؟ که مثل ادم های معمولی غذا بخورم بیرون برم ورزش کنم خرید کنم و...

یادمه رفته بودیم خونه همین ماردبزرگ خدا بیامرزم (روحش شاد) بعد من قورمه سبز اوردن

من نمیتونستم بخورم تا بوش خورد به دماغم دیدم دارم بالا میارم. جرات هم نداشتم بلند بشم از سر سفره میترسیدم خانواده ام بترسن ناراحت بشن و اینا

تا اینکه یکی متوجه شد گف اگه دوس نداری نخور نون پنیر بخور و اینا. خدا خیرش بده همون حرفش ارومم کرد

توی 2 هفته نزدیک 14 کیلو کردم اون سال

تجربه خیلی سنگینی بود توی زندگیم که بابت رد شدنش به سلامت همیشه مدیون خدا و امامام

الان ولی باز یه کم از اون مدل حس ها دارم

مثلا با اینکه هی میام مینویسم کاش کار پیدا کنم کاش ماشین بخرم کاش از این شهر برم

ولی باز ته دلم یه جوری خالی میشه

میگم خب که چی اخرش که چی خوشحال میشم یعنی با اینا؟ اصلا از پسش بر میام؟

خدایا یه کاری کن از نطر روحی و روانی و جسمی بتونم از پسش بر بیام

یکی از علایم پنیک به نوعی همین ترس از دیوانه شدنه

میگن وقتی خیلی غصه بخوری طرف درونیت که برای هر ادمی به گنجایشی داره شروع میکنه لبریز کردن و میشه پنیک

غصه نامرد واقعا داره پیرم میکنه

هی به خودم میگم ول کن ارزش نداره خودت رو نابود کردی

باز شبا که میرم خونه فکرش دست از سرم بر نمیداره

باز الان خوبه اون اوایل میگفتم وای اگر بمیرم و باز غصه اش تو دلم باشه چی

خدایا کمکم کن خودم رو سپردم به خودت

شفاف سازی

یکی توی این پست برام نظر داده بود که حالا یعنی اون حرفت باعث کات شد؟

راستش نمیدونم

بخوام منطقی بگم و آدم روبروم هم آدم نرمالی باشه میگم شاید میگم نه. اخه به خاطر این که سرد شدن این ادم تقریبا یک سال قبل از این حرف من شروع شده بود یعنی از زمانی که خودش مهاجرت کرد

تموم کردنش و گفتن اینکه دیگه نمیخوام ادامه بدم هم باز یک سال و نیم بعد اون جمله بود

این وسط هم کلیییییی mixed signal داشت. یه بار خوب بود یه بار بد بود دوباره خوب بود دوباره بد بود و همینطور الی آخر

بنابراین بخوام منطقی حرف بزنم در واقع این میشه همون جستجوهای وسواسی که ادما بعد رابطه توی گذشته اشون میکنن

مدام به حرفایی که زذن فکر میکنن یا کارهایی که کردن و اینا

و خب تو هر باغچه ایی رو بیل بزنی یکی دو تا کرم که حتما توش پیدا میکنی

ولی اگر بخوام با دید خاتون همیشه خود سرزنشگر حرف بزنم خب اره شاید خیلی تاثیر داشته

نمیدانم!

دیروز تمام مدت داشتم دور خودم میپرخیدم امروزم همینطور کاش تا شب نشده یه خورده کار رو ببرم جلو

خدایا به همه و به من سلامتی بده خدایا خسته شدم از این درد :(