فایل هام گم شده خدایااااااااااا

کدهام گم شده دارم در به در دنبالشون میگردم

یه سری فایل داشتم هزاران هزار خط کد توشون نوشتم که نمیدونم کجاس و به شدت هم لازمشون دارم

از یه طرف وحشت گم شدن اینا

از یه طرف کمر درد که امانم رو بریده

از یه طرف دیگه عکسای قدیمی و اثاری از گذشته که لا به لای فایل های قدیمیت الکی الگی پیدا میشن و یه سری چیزا رو یادت میندازن

عکسای قدیمیش رو دیدم همه اونایی که از همه جا پاک کرده بودم

متن چت های اظهار عشق و فلان که قبلنا برام میفرستاد و من اسکرین گرفته بودم

چطور قبلا انقدر درگیرش نبودم و الان هستم؟؟ چطور من اصلا همه چیو ول کردم اومدم هزاران کیلومتر این طرف تر از کره زمین؟؟

چطور اصلا جرات کردم؟ چه غلطی کردم من اصلا با زندگیم؟؟

پی نوشت: دو سال از اومدنم میگذشت

بعد از دو سال میخواستم یه سر برم ایران

چند هفته قبلش دیدم یه چیزی تو اینستا برام فرستاد. یه کلیپ بود دختره خارجی بود توش یه چیزایی میگفت...

الان دیدم کلیپه رو سیوش کردم

متنش دقیقا اینه: یکی از عجیب تربن نشانه های adhd اینه که دلت برای کسی تنگ نمیشه

چون وقتی یکیو نمیبینی از ذهنتم پاک میشه

بعدش بقیه چون دیگه باهاشون در ارتباط نیستی از دستت عصبانی میشن و فکر میکنن تو یه عوضی بی احساسی

نمیدونن که adhd تو عملا باعث میشه یادت بره که اونا وجود دارن

من واقعا نمیدونم کدومش بدتره

اره این دقیقا متنش بود. یادمه از تقریبا 10 ماه قبلش خیلی خیلی سرد شده بود. من همش دنبالش بودم. کاملا فرار میکرد انگار

این وسط یه سری سیگنال های متناقض هم میداد که منو گیج میکرد. نمیفهمیدم که میخواد ادامه بده واقعا یا نمیخواد

نمیفهمیدم این فاصله گرفتنش واقعا به خاطر کار و مسایل زندگیش و شرایط نه چندان خوبشه یا اینکه بهانه اس و منو نمیخواد

حتی شک کرده بودم که یه شیطونی هایی هم میکنه

بهش زنگ میزدم یا پیام میدادم میگفت زنگ میزنم بعدش زنگ نمیزد. مثلا 2 هفته این کارو میکرد بعد فته سوم جواب میداد. وقتی جواب میداد یهو مثلا 2-3 ساعت ویدوکال میکردیم و خوش و خرم قطع میکردیم تماس رو

باز هفته بعد میشد خبریش نمیشد

همینطوری شل کن سفت کن

یه روز در مورد اون 10 ماه مینویسم

از بحث دور نشم...

کلیپه رو که فرستاد زمانی بود که من دیگه داشتم کم کم ازش میکندم.

10 ماه بود اذیتم کرده بود و این واقعیت محکم خورده بود تو صورتم که این ارتباط دیگه فایده ایی نداره

در واقع داشتم ولش میکردم. یه جورایی داشتم حتی فراموشش میکردم و ازش خشم داشتم

جواب دادم بهش که هیچ وقت انقدر محکم این حرف رو نزده بودی! هیچ وقت انقدر محکم نگفته بودی که دل تنگ نمیشی و اینا

جرات پیدا کرده بودم چون میدونستم دیگه نمیخوامش. یعنی انقد اذیت شده بودم که دیگه نمیتونستم تحمل کنم اون وضعیت رو

بعد ویس داد که نه اینطوری نیس و چرا اینطوری انقد صفر و یکی برداشت میکنی و ادم نمیتونه جرف بزنه انگار و ...

صداش هم میلرزید. شبیه کسی که پشیمون باشه همچین چیزی فرستاده

اره دیگه همین

البته من هیچ وقت نفهمیدم پشت این داستانا چی بود

اها الان یادم افتاد. یه دوست قدیمی داشتم یه پیج داشت راجع به همین adhd . در واقع روانپزشک برا خودش این تشخیص رو داده بود اینم یه پیج زده بود توش توضیج میداد به ملت علایم و راهکارها و فلان

بهش پیام دادم گفتم این اینطوری میگه واقعا اینطوریه؟؟؟

یه طومار برام ویس داد که ببین از نظر علمی درسته این حرف ولی منم که اینطوری هستم روی گوشیم آلارم میذارم که یادم نره مثلا جواب دوس پسرم رو بدم

خیلی وقتا ممکنه یادم بره جواب پیامش رو بدم

ولی چون اون ادم برام مهمه ساعت میذارم که بهم یاداوری بشه

بعدشم گفت اره حرصم گرفت از دست این پسره و فلان. نامرد رو میگفت

من اون روز حرف دوستم رو بیشتر باور کردم تا حرف "نامرد"

قضیه دقیقا مال 2 سال پیشه

پی نوشت: قرار بود رمزی همه اینا رو بنویسم. الان که دارم میبینم خیلی چیزا رو دارم همینطوری میگم :))

کنکور؟ دوس پسر؟!

بعضی وبلاگا رو میخونم تعجب میکنم

طرف مثلا میگه بویفرندم تولدم رو تبریک نگفت و اینا

بعد پست پایینش رو میخونی میبینی نوشته دو هفته دیگه کنکور دارم!

از سن 18 سالگی یعنی بویفرند دارید؟

بعد چطور درس میخونید ؟ اصلا میشه با دوس پسر تمرکز کرد واسه کنکور؟!

زمان ما اینطوری نبود

شایدم بود و من خیلی شوت بودم

ادامه پست قبل

اینو در راستای پست قبلیم مینویسم:

یه روزی پشت تلفن بهش گفتم : از طریق من که نمیشه بیای خودت باید یه کاری کنی بالاخره

هیچ وقته هیج وقته هیچ وقت بابت این موضوع خودم رو نمیبخشم

یکی از بزرگترین حسرت های زندگیم همین یک جمله اس که یه روزی بهش گفتم

یه مکثی کرد

بعدش گفت خیلی خب باشه

یه 6 ماه صبر میکنیم ببینیم چی میشه

دیگه نه من میتونم صبر کنم نه تو

البته جزییات خیلی زیاد داره هااا

این که اصلا چی شد که من اون حرف رو زدم و چرا و قبلش چی شد و اینا

ولی خواستم الان اینجا اینو بگم

الان دقت کردم دیدم کلا انگار خوشم میاد خودزنی کنم.

حتی میخوام پست بذارم تو وبلاگمم باز اول یه دونه محکم به خودم میزنم بعدش به بقیه. اول گندی که خودم زدم رو میگم بعدش دلیلش رو و کارهای اونو

ولی یادم باشه بیام بگم چی شد که اینو گفتم بهش

پی نوشت: ولی من اووووون همه به تو خوبی کردم اون همه هواتو داشتم اون همه بداخلاقیات رو به روم نیوردم. اون همه خانومی کردم در برابر بعضی کارات. خداییش اگر بابت همین یه جمله ام گذاشتی و رفتی خیلی بهم نامردی کردی. منی که همه جوره ثابت کرده بودم پشتت هستم. چرا یه کار کردی که بیخودی خودم خودمو سرزنش کنم؟ اگر یک روز از عمرم مونده باشه همه اینا رو برات مینویسم و دکمه send رو میزنم

بازهم نامرد

صبح فیزیوتراپی بودم و الانم شدید درد دارم انگار نشستم روی یه تلی از زغال گداخته انقدر که از کمر به پایین میسوزه

ولش کن

یه چیز دیگه اومدم تعریف کنم

الان دیدم یکی از شماها لطف کرده برام یه کامنتی گذاشته توی این پست

یاد یه چیزی افتادم که دلیل نوشتن اون پست بود و جالبه که انقد وقتی در مورد موضوعی در موردش حرف میزنم تمام ذهنم با 100 درصد cpu درگیرش میشه که کلا همه چیو گم میکنم و یادم میره اصل موضوع رو بگم

اصل موصوع این بود که موقع نوشتن پست داشتم خودمو سرزنش میکردم که چرا با خودم نیوردمش چرا تنهایی اومدم چرا اصلا از ایران خارج شدم اگر نمیشدم اونطوری نمیشد و رابطه ام باهاش به هم نمیخورد و اینا

یه جورایی جواب خودم به خودم بود اون پست. که بابا اون زودتر از تو رفت و اصلا از اولش میخواست بره و این برنامه ها تو کله اش بود و تو نمیدونستی

اخرین باری که دیدمش که میشه 9 ماه پیش

وقتی که میخواستم حرفای اساسیم رو باهاش بزنم و تکلیف رو مشخص کنم تا اومدم حرف بزنم بهم گفت سرزنشم نکنیا

منم از اونجایی که این ادم اون موقع عزادار فوت عزیزش بود و از طرفی دلم نمیومد برنجونمش تمام مدت سعی میکردم حواسم باشه چیزی نگم ناراحت بشه

به خاطر همین هر حرفی زدم انگار که به خودم زدم

همین باعث شد از موقعیت استفاده کنه و همه چی رو به نفع خودش بچرخونه

یعنی به جای این که من برم با حرفام بشورمش خشکش کنم پهنش کنم تو افتاب

رفتم مسیولیت همه چی رو خودم بر عهده گرفتم و به خودم زدم

بعد یکی از حرفایی که بهم زد این بود که خوب شد که تو رفتی و من اون اوایل خیلی به این فکر میکردم ولی الان راضی ام از تصمیمی که گرفتم از این که جلوت رو نگرفتم و گذاشتم که تو بری

دلیلش هم این بود که میگفت اون عزیز از دست رفته اش که اون تایم تازه فوت شده بود لحظه های اخر عمرش حسرت زندگی نکرده رو داشته

حسرت اینکه به ارزوهاش نرسیده به هدف هاش نرسیده و به خاطر خانواده اش ارزوهاش رو فراموش کرده و روزهای اخر بیماریش و عمرش اینو با یه حسرتی به "نامرد" میگفته

بعد این ادم یه جوری این مساله رو به نفع خودش عنوان کرد که بگه اره خب دیگه تو رفتی دیگه تو میخواستی بری دیگه این اخرا به هر طریقی بود میخواستی بری

بهش گفتم ولی تو به من نگفتی یا من یا مهاجرت. اگر به من گفته بودی من شاید تصمیمم جور دیگه ایی میشد

گفت نه بالاخره باید میرفتی وگرنه حسرتش عمری به دلت میموند

یعنی یه جورایی انداخت همه چیو گردن من

پستی که نوشتم پس ذهنم این بود که این ادم اصلا خودش قصد رفتن داشت بدون این که حتی به من جزییات رو بگه

بعد یه کاری کرد که از اون روز به بعد این شهر کلا از چشم من افتاد.

بارها و بارها و بارها شده که مهاجرت خودم رو زیر سوال بردم. همش با خودم میگم ارزشش رو نداشت. من اون رو از دست دادم اگر نمیرفتم اینطور نمیشد

کاش با خودم اورده بودمش

کاش بهش اونطوری رک نگفته بودم از طریق من نمیشه که بیای و خودت باید یه کاری کنی یه تلاشی کنی

اینا البته خیلی جزییات داره

اره خلاصه از بابت این خودم روسرزنش میکنم خیلی زیاد

ولی یادم باشه بیام جزییات اینا رو بنویسم

امروز خیلی کار دارم و تجربه ثابت کرده وقتایی که کار زیاد دارم بیشتر احساس نیاز میکنم که بیام تند تند اینجا بنویسم

همینا دیگه

آرزو

دلم میخواس یه کسی بود

مثلا نمیدونم خود خدا

یا یه انسانی که بشه باهاش حرف زد. یه آدم معنوی، یه عالم یه آدم همه چی دون که هم گذشته ات رو میدونه هم آینده

برا اونا که معتقدن مثلا یه امامی پیامبری چیزی...امام زمان مثلا

یکی که از همه چی خبر داره

میرفتم پیشش درد دل میکردم اونم بهم با مهربونی جواب سوال هام رو میداد

میگفت تو مقصر نیستی

دلیل اتفاق ها رو میگفت

پشت پرده مسایل رو میگفت

تهش هم یه چیزی مینوشت امضا میکرد میداد به عنوان ضمانت نامه که بیا اینم کمک من به تو

مشکلاتت حل شد

چقدر خوب بود نه؟

قضاوت نکنیم

یه زمانی سال ها پیش وقتی میومدم وبلاگ یه سری وبلاگ ها رو میدیدم توش چس ناله های عاشقانه بود

تا میدیدم همچین وبلاگیه سریع می بستمش و میرفتم

تو ذهنم هم طرف رو قضاوت میکردم که وای این چیه دیگه همش ناله ناله

اونم واسه یه ادم دیگه

خیلی برام مسخره و احمقانه بود

الان بعد گذشت سال ها اونم توی سن بالای 30 سالگی دیدم چقدر وبلاگ خودم یه همچین چیزی شده

پس قضاوت نکنیم

روزی سرمون میاد

بخدا که نمیدونستم منظورش مهاجرته!

روزی هزار تا حرف به ذهنم میرسه دلم میخواد بیام اینجا بنویسم که ذهنم خالی بشه

همش دارم با خودم حرف میزنم تمرکزم موقع کار پایینه

از دیروز ظهر تا همین الان درگیر مشکل کامپیوتر کوفتیم بودم. تا همین الان درست شد

کلی کار سرم ریخته

نمیدونم از کجا حتی شروع کنم

یه چیزی یادم افتاد گفتم بیام اینجا بنویسم طبق معمول در مورد "نامرد"

امروز صبح تو راه که میومدم داشتم به این فکر میکردم که من از همون روز اولی که با این ادم حتی شروع کردم چت کردن بهش گفتم قصدم رفتنه. و متقابلا اون ادم هم تو ذهنش رفتن بود. سال ها قبل از این که بره یه روز رفته بودیم پارک یه ماشین از جلومون رد شد. گفت من اینو یه روزی میخرمش

چندبار دیگه ام از بالای تجریش رد میشدیم یا تو کوچه های ولنجک میپلکیدیم میگفت یکی از این خونه ها رو میخرم

منه ساده اصلا تو باغ نبودم که این چی میگه

بهش میگفتم ایشالا عزیزم حتما که میخری!

تو ذهنم اینطوری بودم که منظورش اینه که انقد تلاش میکنم که بتونم بخرم

اون سال هام مثل الان نبود که همچین چیزی رویا باشه. اگه زرنگ بودی و ساپورت خانواده رو هم داشتی میشد یه واحد کوچولو یه جای خوب خرید (شایدم نمیشد نمیدونم )

به هر حال خب من تو ذهنم همچین چیزی بود

من اصلا فکر نمیکردم این ادم قصد مهاجرت داره

نمیدونم گفتم اینجا یا ن

اون تقریبا یک سال و نیم زودتر از این که من از ایران برم از ایران رفت

و تمام اون سال هایی که توی ایران بود این تو ذهنش بود

حتی شغلش و مقصدش

و من هیچی نمیدونستم. مطلقا هیچی

فقط فکر میکردم این ادم مهاجرت رو دوس داره. همیشه هم میگفت اول امریکا، نشد کانادا، تهش نشد استرالیا

دیگه من فکر نمیکردم که این اصلا یه جای دیگه رو به عنوان مقصد انتخاب کنه و کلا تو فکرش یه سری چیزای دیگه هس و رو حساب همونا میگه من یه روزی این خونه رو میخرم این ماشین رو میخرم

خلاصه

یه روز داشتم رانندگی میکردم یادمه هنوز کرونا بود هنوز ماسک میزدیم ولی یادم نمیاد وسطای کرونا بود یا اخراش

دیدم بهم پیام داده نوشته عزیزم من یه مدت میرم فلانجا ( کشور مقصد مهاجرتش)

من اصلا نفهمیدم این منظورش اینه که دارم میرم زندگی کنم اونجا!!!!!!!!! فکر کردم میگه ماموریتی دارم میرم. بعدنا فهمیدم خونه اجاره کرده و ماشین خریده و ...

انقد تو باغ نبودم که بهش گفتم عزیزم به سلامتی خدا به همراهت و فلان

یکی از دلایلی که اینطوری جوابش رو میدادم این بود که اون روزا طرز فکرم اینطوری بود که باید خودم رو یه دختر خونسرد و بی تفاوت نشون بدم

غر نزنم. گیر ندم. اعصاب خوردی راه نندازم. اهداف خودم رو داشته باشم برای زندگیم تلاش کنم و اجازه بدم اونم تلاش خودش رو بکنه. بهش فضا بدم.

از این که اونم بهم فضا میداد راضی بودم. خوشحال بودم. هیچ وقت دختری نبودم که دوست داشته باشم طرف مدام باهام در تماس باشه ( این البته خودش یه آسیب و تروما هست بعدا در موردش حرف میزنم)

بعد در درونم حرص میخوردماااا... آتیش میگرفتم

ولی خیلی خونسرد نشون میدادم که انگار نه انگار. سال های سال هیمن وضع بود.

البته نه همیشه ولی 90 درصد مواقع همینطور بودم. مثلا روزها ازش خبری نمیشد بعد من حرص میخوردم. ولی کم کم یاد گرفته بودم خودم خودمو سرگرم کنم. تمام خشمم رو جمع میکردم مینداختم پشت هدف هام

یه سیل عظیمی میشد میفتاد پشتم که مثلا بشینم زبان بخونم یا مقاله کار کنم یا مثلا سر کار پیشرفت کنم و اینا

ولی خیلی به ندرت اتفاق می افتاد که این خشم رو روی اون خالی کنم. وقتی مثلا 2-3 روز هیچ خبری ازش نبود و برمیگشت و بهم پیام میداد

انگار نه انگار که هیچ اتفاقی افتاده. خیلی نایس و مهربون جوابش رو میدادم. حتی سعی میکردم یه جوری نشون بدم که خوشحالم و مشغول اهدافم هستم و وای چقدر امروز بهم خوش گذشت و وای چقدر امروز کار کردم و اینا

واقعا هم این بود البته. اینطور نبود که بیکار بشینم و غصه بخورم

ولی خب درونم پر از خشم میشد. دلمم نمیخواست خودم بهش پیام بدم. یعنی به خاطر حال و احوال دوس نداشتم پیامش بدم. تنها دوس داشتم زمانی بهش پیام بدم که یه حرف مهمی یه دستاوردی یه خبر خاصی چیزی باشه. بعد چقدر این حالت بلا سر ادم میاره چون همش دنبال اینی که حداقل هر چند روز یه دستاورد ولو کوچولویی داشته باشی. مثلا چه میدونم یه هدست خفن سفارش میدادم عکسش رو براش میفرستادم که نشون بدم من دارم خیلی جدی زبان خوندن رو شروع میکنم. چیزای بزرگ هم همینطور. مثلا تو کارم ترفیع میگرفتم یا مثلا یه استادی جواب ایمیلم رو میدادم واسه پذیرش گرفتن... هر چی فقط مدام دنبال این بودم یه پیسرفتی بکنم که اینو بهش بگم. هم بهانه ایی بود برای ارتباط گرفتن هم نشون میداد ببین من بدون تو دارم به زندگیم میرسم و محتاج تو نیستم و هم اینکه ببنین من چقدر ادم ارزشمند و خفنی هستم که این همه دستاورد دارم ( یادم افتاد به یه چیزی در این مورد حالا بعدا یادم باشه تعریف کنم)

از اونجایی که دوسش داشتم و اونم خب ادم زرنگی هم بود وقتی بعد چند روز پیام میداد من همه این خشم ها از دلم میرفت

و دوباره روز از نو روزی از نو

در هر شکل سعی کرده بودم یه سری راه جایگزین پیدا کنم برا تامین منبع دوپامین.

من کلا خیلی ادم رقابتی هستم. با دستاورد و این چیزا حالم خوب میشه. همین که تو مسیر تلاش و رسیدن به یه هدفی باشم حالم رو شدیدا خوب میکنه

همین امید برای رسیدن به یه هدفی. هرچی میخواد باشه ولو یه وزن کم کردن ساده

این تلاشه بهم حس خوب و مفید بودن میده. حس زندگی میده. حتی چالش هاش برام جذابه

دیگه بلد شده بودم که چی کار کنم. چطوری حس خوب داشته باشم بدون اون. ولی خب اونم یه گوشه باشه دیگه

یعنی جفتش باهم باشه

از بحث دور شدم

خلاصه به من پیام داد این حرف رو زد. من حتی نفهمیدم که این داره از مهاجرت حرف میزنه. حتی نیومد منو ببینه. منم البته ازش نخواستم

یه زمانی هم بود که من دیگه شدید افتاده بودم دنیال کارای مهاجرت خودم و خواه ناخواه این ادم بیشتر از یک گوشه رو تو زندگیم پر نمیکرد

حتی خودم هم کنجکاوی نکردم ببینم اوضاع چه خبره

ولی در مورد من در جزییات همه چی بود. یعنی خودم بهش میگفتم

بعد یه اعتقادی داشت اونم این که نباید کاره نصفه رو به کسی گفت وگرنه خراب میشه

به خاطر همین خیلی برنامه هاش رو من اصلا خبر نداشتم یه فقط یه چیزای سطحی ازش میدونستم

دیگه چی؟ !

همینا دیگه

برم به بقیه کارم برسم حالا این وسطا باز ذهنم درگیر بشه میاد مینویسم

خدایا خواهش میکنم هبه هر کسی شغل خوب میخواد بده به منم بده

به شدت نیاز دارم که یه کار تخصصی خوب پیدا کنم

موقعیت شغلی خیلی کمه مخصوصا برا رشته من

هر چی هم اپلای میکنم خبری نمیشه

خدایا

پی نوشت: ولی دلم روشنه که درست میشه خیلی زود همونی میشه که میخوام

پست رمزدار

دوستانی که کامنت خصوصی میذارید نمیدونم واقعا چطوری باید جواب بدم

بعضی کامنتا هم طولانیه نمیشه زیرشون جواب نوشت

گفتم بگم حمل بر بی ادبی نباشه

یکی برام نوشته بود پراکنده مینویسی یه بار بیا تعریف کن از اول تا اخر که داستان چی بوده

پیشنهاد خوبیه ولی میخوام پست رمزدار باشه

اگه رمز میخواین و منو میخونید اینجا ادرستون رو برام بذارید بیام رمز بدم

البته اگه جوصله طولانی خوندن رو دارید چون احتمالا 2-3 تا پست بشه کل داستان

اها یه چیز دیگه

خواهشا فقط و فقط اگر نظر خواهید گذاشت رمز بگیرید. ادم این همه مینویسه به امید اینکه یکی نظر صادقانه اش رو بگه

مثلا راه حلی چیزی بده یا بگه اره فلانی به نظر من اشتباه کردی و الان فلان کار رو بکن یا اشتباه نکردی فلان کاری رو نکن

نمیدونم یه چیزی که بالاخره به عنوان یه مخاطب میتونید بگید از برداشت خودتون

انگار که یه دوستی براتون درد دل کرده

همین دیگه

کم کم مینویسم ایشالا

اها یکی دیگه هم نوشته بود یعنی تمام این سال های مهاجرت سختی و اینا بوده؟ هیچ عشق و حالی نبوده ؟

اینم میام توی یه پست جدا مینویسم در موردش

مادربزرگ رفت...

مادر بزرگ مرد...

دیگه مادربزرگی ندارم

صبح که بیدار شدم دیدم بهم پیام دادن و گفتن که رفت به خونه ابدیش

اون یکی مادر بزرگم سال 98 رفت این یکی امروز

با اون یکی بیشتر خاطره داشتم و گریه کردم زمان رفتنش. این یکی کمتر خاطره دارم و سالها بیمار بود

الزایمر داشت

از زمانی هم که از ایران دورم که کلا دو بار دیدمش هر دوبار هم منو نشناخت

آرزوی دیدن عروسی منو داشت که بنده خدا اینم ندید :)

اللهم لانعلم منها الا خیرا

یعنی خدایا من جز خیر ازش ندیدم...روحش شاد...

ممنون میشم اگر دوس داشتید یه صلوات برای شادی و ارامش روحش بفرستید

پی نوشت: یکی دوتا کامنت گرفتم که در موردشون میخوام پست بذارم ایشالا خیلی زود